prime

/ˈpraɪm//praɪm/

معنی: زبده، کمال، بهار جوانی، بهترین قسمت، اغاز، عمده، درجه یک، اولیه، اول، نخستین، نخست، باستانی، اصلی، بهترین، برجسته، بار کردن، بتونه کاری کردن، تحریک کردن، تفنگ را پر کردن، قبلا تعلیم دادن، اماده کردن
معانی دیگر: اصیل، بدوی، آغازین، پروزی، (مقام یا قدرت) نخست، اساسی، بنیادی، ممتاز، مرغوب، عالی، (ریاضی) اول، پریم، بهار، بهار عمر، جوانی، عنفوان جوانی، شباب، دوران شکوفایی، اوج، آماده کردن، مهیا کردن، (بمب و دینامیت و غیره) چاشنی گذاشتن، (سلاح) آماده ی تیر اندازی کردن، (موتور و تلمبه و غیره) راه انداختن، آماده ی کار کردن، (رنگ زدن در و دیوار و غیره) بتونه کاری کردن، آستر زدن، بتونه زدن، (با دادن اطلاعات یا جواب سوالات کسی را) برای امتحان و غیره آماده کردن، تعلیم دادن، (کلیسای کاتولیک) دعای سحر، نخستین ساعت بامداد (معمولا میان شش و هفت)، دوران اولیه ی هر چیز، گل سرسبد، نخبه، سرامد، نوبر، باکره، (موسیقی) رجوع شود به: unison، مجهز ساختن

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: first in importance, rank, or degree.
مترادف: chief, dominant, key, leading, main, paramount, predominant, premier, primal, primary, principal
متضاد: secondary, subordinate
مشابه: capital, cardinal, first, foremost, important, lead, major, master, premiere, seminal, supreme, top

- Snow is the prime cause of winter driving accidents in this area.
[ترجمه ترگمان] برف دلیل اصلی حوادث رانندگی در زمستان در این منطقه است
[ترجمه گوگل] برف علت اصلی حوادث رانندگی زمستانی در این منطقه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Cotton products are one of India's prime exports.
[ترجمه موسی] محصولات نخی یکی از صادرات اصلی هند است.
|
[ترجمه ترگمان] محصولات پنبه یکی از مهم ترین صادرات هند به شمار می روند
[ترجمه گوگل] محصولات پنبه یکی از نخستین صادرات هند است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: first in quality or value.
مترادف: choice, first-rate, quality, select, superlative
متضاد: inferior, secondary
مشابه: best, excellent, exceptional, premium, principal, prize, superior, supreme, top

- It's prime real estate, and you should get a good price.
[ترجمه ترگمان] ملک real، و باید بهای خوبی هم داشته باشی
[ترجمه گوگل] این نخستین املاک است و شما باید قیمت خوبی داشته باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Customers are willing to pay more for prime beef.
[ترجمه موسی] مشتریان مایل به پرداخت هزینه بیشتر برای گوشت گاو اعلی ( ممتاز، درجه یک ) هستند.
|
[ترجمه ترگمان] مشتریان مایل به پرداخت بیشتر گوشت گاو هستند
[ترجمه گوگل] مشتریان حاضر به پرداخت بیشتر برای گوشت گاو هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: first in time or order.
مترادف: earliest, early, first, initial, original, premier, primal
مشابه: beginning, foremost, leading, opening, preliminary, primary

- The candidates are gearing up for the prime stage of the campaign.
[ترجمه ترگمان] نامزدها در حال آماده شدن برای مرحله نخست کمپین هستند
[ترجمه گوگل] نامزدها برای مرحله اول مبارزات انتخاباتی آماده می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: fundamental; basic.
مترادف: basic, elemental, essential, fundamental, primary, underlying
مشابه: basal, central, elementary, indispensable, irreducible, necessary, radical, rudimentary, simple

- Carbon is the prime constituent of coal.
[ترجمه موسی] کربن ماده اصلی تشکیل دهنده ذغال سنگ است.
|
[ترجمه ترگمان] کربن جز اصلی زغال است
[ترجمه گوگل] کربن جزء اصلی ذغال سنگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: of numbers, not divisible evenly by any other number than itself and one.
مشابه: indivisible

- Three, five, and seven are prime numbers.
[ترجمه ترگمان] سه، پنج، و هفت عدد اول هستند
[ترجمه گوگل] سه، پنج و هفت عدد اول هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the most vigorous stage or condition, as of human development.
مترادف: bloom, efflorescence, heyday, peak, zenith
مشابه: acme, climax, flower, flush, height, maturity, perfection, pink, pinnacle, top

- Many athletes are past their prime when they reach the age of thirty.
[ترجمه ترگمان] بسیاری از ورزش کاران زمانی که به سن سی سالگی می رسند از نخست وزیری خود گذشته است
[ترجمه گوگل] بسیاری از ورزشکاران زمانی که به سن سی سال می رسند، نخستین آنها هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the best part of something.
مترادف: best, flower, peak
مشابه: climax, perfection, pinnacle, zenith

(3) تعریف: a grade, as of meat, that indicates superior quality.

(4) تعریف: the earliest time of the morning.
مترادف: dawn, daybreak, morning
مشابه: aurora, sunrise, sunup

(5) تعریف: the spring of the year.
مترادف: spring

(6) تعریف: in mathematics, a prime number.
مشابه: cardinal
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: primes, priming, primed
مشتقات: primeness (n.)
(1) تعریف: to make ready; prepare.
مترادف: prepare, ready
مشابه: adapt, adjust, arrange, condition, educate, groom, prep

- I'm priming the car for winter.
[ترجمه ترگمان] ماشین را برای زمستان آماده می کنم
[ترجمه گوگل] من ماشین را برای زمستان آماده میکنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to prepare (a pump) for use by pouring water in to force out air.
مشابه: prep, prepare, ready

(3) تعریف: to prepare (a carburetor) for operation by filling with gasoline.
مشابه: prep, prepare, ready

(4) تعریف: to prepare (a surface) for painting by coating with a substance such as paint or oil.
مشابه: coat, condition, paint, prep, prepare, ready, spread

(5) تعریف: to prepare (a firearm) for firing by supplying with an explosive.
مترادف: toad
مشابه: charge, prep, prepare, ready

(6) تعریف: to make ready by supplying with words, information, or inspiration.
مترادف: prepare, ready
مشابه: apprise, brief, cram, educate, groom, inspire, instruct, prep, train

- Their French teacher primed them for the trip to Paris.
[ترجمه ترگمان] معلم فرانسوی آن ها را برای سفر به پاریس آماده کرد
[ترجمه گوگل] معلم فرانسوی آنها را برای سفر به پاریس دعوت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You'd better prime him before you tell him the bad news.
[ترجمه ترگمان] بهتر است قبل از اینکه خبر بد را به او بدهی، او را بهتر کنی
[ترجمه گوگل] قبل از اینکه به او خبر بد بدانید بهتر است قبل از او به او بگویید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. prime beef
گوشت گاو مرغوب

2. prime divisor
مقسوم علیه اول

3. prime factor
عامل اول

4. prime minister
نخست وزیر

5. prime number
عدد اول

6. a prime advantage
مزیت اساسی

7. a prime site for building
محل عالی برای ساختمان

8. her prime motive was fame
انگیزه ی اصلی او شهرت بود.

9. provincial prime ministers of canada
نخست وزیری استان های کانادا

10. the prime minister acted with the full assent of the president
نخست وزیر با توافق کامل رییس جمهور عمل می کرد.

11. the prime minister and his entourage
نخست وزیر و همراهانش

12. the prime minister announced his resignation
نخست وزیر استعفای خود را اعلام کرد.

13. the prime minister in a chafe sent for him
نخست وزیر با عصبانیت دنبال او فرستاد.

14. the prime minister personally laid the cornerstone of the building
نخست وزیر شخصا سنگ اول بنا را کار گذاشت.

15. the prime minister presented his cabinet to the parliament
نخست وزیر اعضای کابینه ی خود را به مجلس معرفی کرد.

16. the prime minister was greeted by a salvo of protests
با رگباری از اعتراض از نخست وزیر استقبال شد.

17. the prime minister was losing his hold on power
نخست وزیر داشت لگام قدرت را از دست می داد.

18. the prime minister was not forthcoming during his press conference
نخست وزیر در مصاحبه ی مطبوعاتی خود حقایق را نگفت.

19. the prime minister was to treat for peace
قرار بود نخست وزیر درباره ی صلح مذاکره کند.

20. the prime of the year
بهار (بهار سال)

21. to prime a dynamite
به دینامیت چاشنی گذاشتن

22. a deputy prime minister
معاون نخست وزیر

23. the late prime minister attended the meeting
نخست وزیر پیشین در جلسه حضور داشت.

24. when the prime minister resigned, all the ministers did likewise
وقتی که نخست وزیر استعفا داد،همه ی وزیران هم استفعا دادند.

25. he interviewed the prime minister
او با نخست وزیر مصاحبه کرد.

26. it is the prime minister's prerogative to dismiss ministers
نخست وزیر اختیار دارد وزیران را معزول کند.

27. a soprano in her prime
خواننده ی سوپرانو در اوج هنری خود

28. he even libeled the prime minister
او حتی به نخست وزیر هم تهمت زد.

29. newspapers savaged the new prime minister
روزنامه ها نخست وزیر جدید را مورد حمله ی وحشیانه قرار دادند.

30. she is past her prime
او دیگر جوان نیست.

31. she went to the prime minister's house but she was not permitted inside
به خانه ی نخست وزیر رفت ولی او را راه ندادند.

32. the honeymoon between the prime minister and the parliament did not last long
ماه عسل نخست وزیر و مجلس شورا چندان طولانی نبود.

33. he was admitted to the prime minister's presence
به حضور نخست وزیر پذیرفته شد.

34. before painting new wood, you must prime it
قبل از رنگ زدن چوب تازه،اول باید آن را بتونه کاری کنی.

35. he is a protege of the prime minister
او دست نشانده نخست وزیر است.

36. they are trying to oust the prime minister
آنها می کوشند که نخست وزیر را اخراج کنند.

37. he finally had an audience with the prime minister
بالاخره نزد نخست وزیر شرفیاب شد.

38. the broadside by the newspapers upset the prime minister
حمله ی همه جانبه ی روزنامه ها نخست وزیر را ناراحت کرد.

39. the storm that is brewing against the prime minister
توفانی که برعلیه نخست وزیر در حال به وجود آمدن است.

40. a banquet dignified by the presence of the prime minister
ضیافتی که حضور نخست وزیر به آن ابهت بخشیده بود

41. one of the members of parliament rebuked the prime minister
یکی از نمایندگان مجلس نخست وزیر را سخت سرزنش کرد.

42. the police smelled out the plot to kill the prime minister
پلیس توطئه ی قتل نخست وزیر را کشف کرد.

43. this time they were much more censorious of the prime minister
این بار از نخست وزیر خیلی بیشتر انتقاد کردند.

44. the bill was presented by mr. daliri, deputizing for the prime minister
لایحه از طرف آقای دلیری که به نمایندگی از سوی نخست وزیر عمل می کرد تقدیم شد.

45. the opposition (party) sent a group of hoodlums to heckle the prime minister
حزب مخالف عده ای اوباش را برای بهم زدن سخنرانی نخست وزیر فرستاد.

46. he intends to get every bit of mileage from his friendship with the prime minister
او می خواهد از دوستی خود با نخست وزیر حداکثر بهره گیری را بکند.

مترادف ها

زبده (اسم)
compendium, abstract, elite, cream, prime, compend, extract

کمال (اسم)
prime, amplitude, accomplishment, perfection, integrity, maturity, completeness, sophistication, exactitude, period, complementarity, plenitude, plentitude

بهار جوانی (اسم)
prime, may

بهترین قسمت (اسم)
prime

اغاز (اسم)
prime, inception, beginning, dawn, getaway, alpha, start, commencement, birth, aurora, authorship, outset, exordium, preface, instep, jump-off, lead-off, venue

عمده (صفت)
primary, main, principal, prime, important, significant, essential, head, chief, major, excellent, leading, dominant, copacetic, key, staple, predominant, considerable

درجه یک (صفت)
prime, nobby, first-string, classy, copacetic, top-hole, top-notch

اولیه (صفت)
primary, preliminary, rudimentary, primitive, prime, early, primal, embryonic, incipient, primeval, rudimental

اول (صفت)
initial, prime

نخستین (صفت)
primary, initial, prime, premier, premiere, incipient

نخست (صفت)
prime, first

باستانی (صفت)
prime, gray, old, ancient, age-old, classical, antique, antiquarian, classic, traditionary, relict, primeval

اصلی (صفت)
elementary, primary, initial, aboriginal, primitive, main, original, principal, basic, net, genuine, prime, essential, head, organic, arch, inherent, intrinsic, innate, fundamental, cardinal, immanent, normative, germinal, first-hand, seminal, ingrown, quintessential, primordial

بهترین (صفت)
prime, best, tip-top, foremost, gilt-edged

برجسته (صفت)
prime, master, striking, leading, protuberant, distinguished, outstanding, illustrious, dominant, bossed, prominent, eminent, bossy, gibbous, bulging, convex, bunchy, famous, predominant, egregious, noted, dome-shaped, kenspeckle, embossed, knobby, laureate, noticeable, overriding, palmary, stereometric, supereminent, torose

بار کردن (فعل)
prime, burden, fill, load, weight, pack, freight, lade, steeve

بتونه کاری کردن (فعل)
prime, seal, caulk, calk, putty

تحریک کردن (فعل)
arouse, excite, pique, abrade, stimulate, annoy, incense, agitate, prime, edge, inspirit, move, actuate, goad, incite, prick, fuel, vitalize, motivate, fillip, drive, bestir, knock up, egg on, impassion, foment, ginger, hypo, instigate, provoke, steam up

تفنگ را پر کردن (فعل)
prime

قبلا تعلیم دادن (فعل)
prime

اماده کردن (فعل)
ready, prime, provide, draft, gird, belay, prepare, list, confect, unlimber

تخصصی

[عمران و معماری] رنگ آسترزدن
[برق و الکترونیک] عمده، اصلی
[مهندسی گاز] آماده کردن، مجهزکردن، بتونه کاری کردن
[ریاضیات] اول، اولیه

به انگلیسی

• state of perfection; state of highest quality; state of prosperity; springtime; childhood; dawn, sunrise; prime number, number that is not divisible by any number except itself and 1 (mathematics)
prepare for use, make ready; load, fill; carry out a preliminary and/or preparatory act
principal, major, chief; central, main; select, choice, of the highest quality; initial, first; excellent, superior
you use prime to describe something that is the most important in a situation.
prime is also used to describe something that is of the best possible quality.
a prime example of something is a typical example of it.
your prime is the stage in your life when you are most active or most successful.
if you prime someone, you give them information about something before it happens, so that they are prepared for it.

پیشنهاد کاربران

بهترین دوران زندگی
synonym = first
اول _ آغاز
اول - اصلی
تامین
زمان پیشرفت و موفقیت

you're in the prime of life
اولیه , اصلی , بهارِ جوانی
:Exampl
I am against innocent treea being cut down in their prime .

من مخالف قطع شدن درخت های بی گناه , توی اوج جوانی شونم.
حاظر و آماده، آماده شدن یا بودن
اولویت - برتری ( صفت )
1 - اگر به صورت صفت ( adj ) به کار بیاد به معناهای : نخست، نخستین، اولیه ( نظر اهمیت یا از نظر زمانی ) ، اصلی، عمده، درجه یک، ممتاز، اعلی ( از نظر کیفیت مواد غذایی ) ، بهترین

2 - اگر به صورت فعل ( verb ) به کار بیاد به معنای : آماده کردن، مهیا کردن، بتونه کاری کردن، آماده سازی کردن برای شلیک ( برای تفنگ
و سلاح ) ، راه انداختن ( برای موتور و ماشین ) ، آستر کردن

prime ( verb ) = prepare ( verb )

3 - اگر به صورت اسم ( noun ) به کار بیاد به معنای: کمال، اوج، زبده

prime time = زمان اوج ( پرمخاطب‏ترین ساعات برنامه‏های تلویزیونی یا رادیویی )

مثال: mozart passed away in the prime of his life.
موتزارت در اوج زندگی خود درگذشت.

منحصر به فرد
عدد اول
مثال: 2، 3، 5، 7، . . .
P: مجموعه اعداد اول
اصلی ترین
تداعی
prime ( روان شناسی )
واژه مصوب: آماد 2
تعریف: سرنخی که وقتی تجربه می شود پاسخ مشخصی را تسهیل و بقیه را مهار می کند
هواگیری ست سرم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما