برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1471 100 1

prove

/ˈpruːv/ /pruːv/

معنی: اثبات کردن، ثابت کردن، عیار گرفتن، در امدن، نمونه گرفتن، محک زدن
معانی دیگر: آزمودن، امتحان کردن، در بوته ی آزمایش قرار دادن، مورد سنجش قرار دادن، (حرف خود و غیره را) به کرسی نشاندن، استوانیدن، راستاندن، معلوم کردن، نشان دادن، (ریاضی) باز نمودن، اثبات شدن، تحقق یافتن، (عملا) معلوم شدن، درست از آب درآمدن، (خمیر) ور آمدن، (به ویژه وصیت نامه) قانونی اعلام کردن، قانونی بودن (وصیت نامه) را اثبات کردن، (قدیمی) به تجربه آموختن، درس عبرت گرفتن، (چاپ) نمونه گرفتن

بررسی کلمه prove

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: proves, proving, proved, proven
(1) تعریف: to show (something) to be true, valid, or genuine.
مترادف: authenticate, confirm, establish, validate, verify
متضاد: disprove, refute
مشابه: attest, certify, corroborate, demonstrate, evidence, justify, manifest, show, substantiate, support, sustain, uphold

- The prosecutor failed to prove the prisoner's guilt.
[ترجمه ترگمان] دادستان احساس گناه متهم را به اثبات رساند
[ترجمه گوگل] دادستان موفق به اثبات گناه زندانی نشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Tests proved that the water was unsafe to drink.
[ترجمه ترگمان] آزمایش‌ها ثابت کردند که آب برای نوشیدن خطرناک است
[ترجمه گوگل] آزمایش ها نشان داد که آب برای نوشیدن ناخوشایند است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The student proved to the professor that his answer was in fact correct.
[ترجمه میلاد زادرفیع ثابت] دانشجو به استاد اثبات کرد که پاسخ اش در واقع درست است.
...

واژه prove در جمله های نمونه

1. prove all things, hold fast that which is good
(انجیل) همه چیز را بسنج و آنچه را که نیک است نگهدار.

2. prove out
به تجربه ثابت شدن،صحت چیزی را اثبات کردن،درستی چیزی را نشان دادن

3. to prove a new weapon
سلاح جدیدی را آزمایش کردن

4. to prove gold
طلا را سنجیدن

5. to prove his point, he cited several scientific articles
او برای اثبات نکته‌ی خود به چندین مقاله‌ی علمی استناد کرد.

6. to prove or disprove a hypothesis
فرضیه‌ای را اثبات یا رد کردن

7. can you prove the forty-seventh proposition?
آیا می‌توانی قضیه‌ی چهل و هفتم را اثبات کنی‌؟

8. history will prove the mendacity of his claims
تاریخ دروغ بودن ادعاهای او را ثابت خواهد کرد.

9. how can you prove that the earth is round?
چطور می‌توانی ثابت کنی که زمین گرد است‌؟

10. she can not prove her accusations
او نمی‌تواند اتهامات خود را ثابت کند.

11. they hope to prove the existence of extraterrestrial life
آنان امیدوارند که وجود زندگی فرا زمینی را به اثبات برسانند.

12. we decided to prove up the copper deposit
...

مترادف prove

اثبات کردن (فعل)
assert , affirm , aver , demonstrate , prove , corroborate
ثابت کردن (فعل)
stable , evidence , demonstrate , prove , ascertain , freeze , clinch , immobilize , posit
عیار گرفتن (فعل)
test , prove , assay , titrate
در امدن (فعل)
measure , prove , enter , erupt , burgeon , eventuate
نمونه گرفتن، محک زدن (فعل)
prove

معنی عبارات مرتبط با prove به فارسی

به تجربه ثابت شدن، صحت چیزی را اثبات کردن، درستی چیزی را نشان دادن

معنی prove در دیکشنری تخصصی

prove
[حقوق] اثبات کردن، ثابت کردن، ثابت شدن
[ریاضیات] ثابت کردن، اثبات نمودن
[ریاضیات] ثابت کنید، نشان دهید

معنی کلمه prove به انگلیسی

prove
• substantiate with evidence; demonstrate, show clearly; investigate, analyze; experiment, test
• to prove that something is true means to show definitely that it is true.
• if someone or something proves to have a particular quality, they are found to have that quality.
• see also proven.
prove a will
• verify a will, prove a will to be real
prove beyond a reasonable doubt
• convince with a reasonableness close to 100% of the veracity of a legal claim
prove futile
• be shown to be unsuccessful
prove his honesty
• show that he is honest, present evidence of his honesty
prove one's identity
• demonstrate that one's identity is truly as one claims
prove the contrary
• show that the opposite is true
prove unsuccessful
• fail, not succeed, not go well
prove wrong
• show that something is not true, provide evidence of the false nature of something

prove را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Koorosh km
ثابت کردن
علی
مشهود بودن
مصطفا
تخمین زدن
ميثم عظيمي
Prove your love in the crowd
عشق خود را اثبات كنيد
التن قاسمپور
اثبات کردن چیزی
محدثه فرومدی
مشخص کردن، مشخص بودن، مشخص شدن
عباس نعمتی فر
1. اثبات کردن
2. از کار در آمدن، از آب در آمدن
The recent revelations may prove embarrassing to the president.
The design proved to be a success.
The film is proving very profitable.
His injuries proved fatal (=he died of them).
متین خدایی
اثبات کردن، ثابت کردن
نادر
جور در آمدن، درست از آب درآمدن
نادر حقیقی
جور در آمدن، درست در آمدن.
Fatemeh nasiri
to show that something is true
هادی شایقی
برآوردن
uSER
اثبات کردن، ثابت کردن
میلاد علی پور
عملی کردن
سبحان مرادی
Show the sth is true
.
رخ دادن. محقق شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی prove
کلمه : prove
املای فارسی : پرو
اشتباه تایپی : حقخرث
عکس prove : در گوگل

آیا معنی prove مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران