برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1404 100 1

prompt

/ˈprɑːmpt/ /prɒmpt/

معنی: اماده، چالاک، سریع، بی درنگ، فوری، عاجل، سوفلوری کردن، بر انگیختن، بفعالیت واداشتن
معانی دیگر: تند، سرموقع، سرساعت، درست، (بازرگانی) مهلت پرداخت، ورقه ی مهلت، قرار داد دارای ضرب الاجل، یادآوری، (تئاتر) سوفلوری، (کامپیوتر) پیام واره، پیام واره دادن، انگیزاندن، تهییج کردن، (آدم) وقت شناس (رجوع شود به: punctual)، چست، سریع کردن

بررسی کلمه prompt

صفت ( adjective )
حالات: prompter, promptest
(1) تعریف: done immediately, without delay.
مترادف: expeditious, immediate, instant, instantaneous, punctual, quick, swift
متضاد: delayed, late, tardy
مشابه: brisk, rapid, summary

- I was impressed by his prompt return of my phone call.
[ترجمه ترگمان] از برگشتن فوری تلفن، تحت‌تاثیر قرار گرفتم
[ترجمه گوگل] من با بازگشت سریع تماس تلفنی خود تحت تاثیر قرار گرفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Prompt service is expected in a fast food restaurant.
[ترجمه ترگمان] کسب تکلیف در یک رستوران فست فود انتظار می‌رود
[ترجمه گوگل] خدمات سریع در رستوران فست فود انتظار می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: swift to respond or to be in attendance at an expected place.
مترادف: punctual, quick, speedy, swift
متضاد: dilatory, laggard, slow, tardy
مشابه: alert, fast, ready

- Fortunately, the police were prompt and arrived before the thief could flee the area.
[ترجمه ترگمان] خوشبختانه پلیس قبل از اینکه ...

واژه prompt در جمله های نمونه

1. Be prompt in assembling your baggage.
در بستن چمدان سریع باش

2. Terry's caution prompted him to ask many questions before he consented.
احتیاط "تری" باعث شد که قبل از موافقت کردن، سوالات بسیاری بپرسد

3. Larry was confident he knew his lines well enough not to need any prompting.
لاری مطمئن بود که نوشته های خود را به خوبی می داند و نیازی به رساندن متن (در تاتر) به او نیست

4. prompt day
روز وعده،روز ضرب الاجل

5. a prompt decision
تصمیم سریع

6. our prompt reply satisfied him
پاسخ بدون معطلی ما او را خرسند کرد.

7. she is prompt in getting things done
او در انجام کارها سرعت عمل دارد.

8. at ten o'clock prompt
درست سرساعت ده

9. Deliberate in counsel, prompt in action.
[ترجمه ترگمان]Deliberate در عمل، فوری دست‌به‌کار شوید
[ترجمه گوگل]تعمق در وکیل، فوری در عمل
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Prompt payment of bills is greatly appreciated.
[ترجمه ترگمان] ...

مترادف prompt

اماده (صفت)
able , apt , ready , provided , present , stock , handy , beforehand , presentient , fresh , prompt
چالاک (صفت)
nifty , handy , smart , nimble , dexterous , adroit , deft , dextrous , mercurial , peppy , brisk , spry , nippy , pawky , sprightly , natty , frisky , prompt , lissom , lissome , lithesome
سریع (صفت)
sudden , fast , express , handy , dexterous , deft , agile , quick , brisk , swift , light-footed , spry , rapid , speedy , pernicious , prompt , rathe , light-heeled , light-limbed , sweepy , wing-footed
بی درنگ (صفت)
prompt , immediate
فوری (صفت)
sudden , fast , quick , instant , urgent , prompt , immediate , instantaneous
عاجل (صفت)
pressing , prompt
سوفلوری کردن (فعل)
prompt
بر انگیختن (فعل)
abet , cheer , prod , arouse , infuse , roust , excite , abrade , stimulate , act , actuate , evince , exacerbate , exasperate , nettle , sick , heat , irritate , whet , impulse , put out , impassion , prompt , foment , instigate , provoke
بفعالیت واداشتن (فعل)
operate , prompt

معنی عبارات مرتبط با prompt به فارسی

نسخه سخن رسان
جای سخن رسان یا سوفلور
پرداخت بموقع، پرداخت بی درنگ
اماده رفتن، اماده برای رفتن

معنی prompt در دیکشنری تخصصی

prompt
[کامپیوتر] علامت آمادگی - علامتی که روی صفحه ی ترمینال کامپیوتر ظاهر شده و به کاربر علامت میدهد که کامپیوتر منتظر دریافت ورودی است. برنامه های مختلف ، علامتهای گوناگونی به کار می برند. مثلاً دراکثر نسخه های MS-DOS ، با به کار بردن فرمان prompt می توان ظاهر این علامت را تغییر داد. به عنوان نمونه نگاه کنید به hard disk management . - عکس العمل ، آماده ، فوری ، اعلان ، کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه می شود تا مشخص کند که آماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است .
[حقوق] تلقین کردن، برانگیختن، واداشتن، القاء کردن، فوری، بی درنگ
[سینما] قطع متن رسانی
[کامپیوتر] نقطه اعلان
[ریاضیات] علامت نقطه
[کامپیوتر] اعلان سیستم .

معنی کلمه prompt به انگلیسی

prompt
• reminder, something that stimulates memory; cue that reminds an actor of forgotten lines; on-screen symbol or indication that a computer is ready for input (computers)
• motivate, inspire; induce, impel; drive, spur; stimulate, excite; provide a cue for an actor's forgotten lines
• performed on time, done immediately; swift, quick; alert, nimble, brisk
• if something prompts someone to do something, it makes them decide to do it.
• if you prompt someone when they stop speaking, you encourage or help them to continue.
• a prompt action is done without any delay.
• see also prompting.
dos prompt
• command prompt of dos, symbol immediately before the space where commands are typed in dos

prompt را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

باسم موالی زاده
سایق، انگیزه، سبب، عامل، انگیزاندن، واداشتن،
زهرا يعقوبيان
يادآوري
نگین
ایجاد شدن
پروانه
پاسخ یا پاسخ های آماده مندرجی که به یک جمله سوالی می توان داد.
مسعود طلایی
A prompt is also a set of directions or a passage from a book, poem, or play to give you ideas for writing something
فیض
ایجاد شدن
Sina Gh
prompt (1 (فعل) : باعث شدن ، سبب شدن ، وا داشتن ،
1) what prompted you to say so چه چیزی باعث شد که چنین بگی ، چه چیزی تو را وادار کرد که چنین بگی
2) prompt (فعل): یاری رساندن به بازیگران در تئاتر یا فیلم یا مجموعه های هنری به منظور یادآوری متن فیلم تئاتر ( جملات و دیالوگ هایی که بازیگر از یادبرده است)
I forgot my line and had to be prompted
3) prompt (صفت) سریع ،
you should be prompt, otherwise you will lose that opportunity
4) prompt (اسم) یک سری پیام روی صفحه نمایش کامپیوتر که به شما میگوید اماده ی دریافت دستورات شما است ، برای مثال شما میخواین صفحه ی وورد یا پاورپوینت رو ببندید ، یک پیام وقتی بر روی گزینه ی بستن کلیک میکنید ، پیام میاد که آیا شما مطمئنید برای خارج شدن ، و ...
5) prompt (قید)
you should be ready at ten o'clock prompt تو باید سر ساعت ده حاضر بشی ، نه زودتر نه دیرتر
6) prompt (اسم) شخصی که کار یاری رساندن برای به یادآوردن متن فیلم( قسمتی از دیالوگ که بازیگر از یاد برده است) یا تئاتر یا هر چیزی در مجموعه های هنری را بر عهده دارد ، ولی از چشم بینندگان مخفی است
7) promptly (قید) سر وقت ، سریعا ، بلافاصله، بی درنگ
he paid the fine promptly
he arrived at nine promptly
ebi
اعلان

[نمایش،تئاتر،فیلم]
سخن‌رسانی ، سخن یاری‌رسانی ، سخن یادآوری
متن‌رسانی ، متن یاری‌رسانی ، متن یادآوری
سحر عزیزی
Punctual - on time
وحید
اعلان ، سوال
زهرا
اشاره کردن
باقر دانیالی
مداخله- نکته
ali
توی متن های آزمون آیلتس prompt به معنی "نوشته ی انگیزشی" گفته می شه . توی یه کادری قرار گرفتن که داوطلب با خوندن مطالب داخل اون کادر باید درباره ی اون مطالب املا بنویسه .
مهناز
ترغیب کردن
مهناز
ترغیب کردن
مرتضی حمزه سرکانی
رهنمود
تلقین
سعید ترابی
1. واداشتن، موجب شدن
2. فوری، بی درنگ
3. سروقت، به موقع
4. سرساعت
عباس نعمتی فر
(با گفتن کلمات یا سوالاتی) کمک کردن به کسی (برای ادامه دادن صحبتش)
‘I can’t decide, ’ said Beatrice. ‘Decide what?’ prompted Marlon.
‘But, what?’ he prompted.
Without being prompted, she began to apologize.
میلاد علی پور
باعث شدن، منجر شدن
Mohsen pashna
تهییج کردن/برانگیختن فردی به انچام دادن کاری
Prompt sb to do sth
patrick star
prompt
به موقع , سریع
Canopus
an act of assisting or encouraging a hesitating speaker.
محمدرضا خسروی
(کامپیوتر) وا داشتن، فرا خواندن
هومن ملاح‌زاده
[رایانه] فرمان دادن- دستور دادن
Figure
Being on time, scheduled, organized, punctual, and quick

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی prompt
کلمه : prompt
املای فارسی : پرامپت
اشتباه تایپی : حقخئحف
عکس prompt : در گوگل

آیا معنی prompt مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )