برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1405 100 1

period

/ˈpɪriəd/ /ˈpɪərɪəd/

معنی: حد، کمال، نقطه، عصر، دوره، گردش، نوبت، ایست، فرجه، پایان، منتها درجه، روزگار، زمان، مرحله، مدت، وقت، طمی، موقع، مدتی، گاه، نتیجه غایی، قاعده زنان، جمله کامل، نقطه پایان جمله، دوران مربوط به دوره بخصوصی
معانی دیگر: دوران، زمانه، عهد، (آموزش) زنگ، بخش، ساعت درس، (زنان) قاعدگی، طمث، حیض، عادت ماهانه، رگل، خاتمه، (زمین شناسی) دوره (با: دوران era و دور epoch فرق دارد)، (دستور زبان) جمله، جمله ی کامل، (نقطه گذاری) نقطه، (ریاضی) ممیز، (مبل و جامه و غیره) وابسته به دوره ی بخصوصی، قدیمی، (ندا) همین !، همین و بس !، و السلام !، (پزشکی) دوران بیماری، رجوع شود به: periodic sentence، (فیزیک) گردش، پس گشت، زمان چرخه، دوره ی تناوب، فاصله ی زمانی، مکک، طمک

بررسی کلمه period

اسم ( noun )
(1) تعریف: a specific, limited interval or span of time.
مترادف: duration, space, term, time
مشابه: bout, day, hour, minute, span, stretch, year

- He's been missing for a period of six days.
[ترجمه محمد] اوشش روز است که ناپدید شده
|
[ترجمه ترگمان] شش روز است که گم‌شده
[ترجمه گوگل] او مدت شش روز از دست رفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Years, months, and weeks are periods of time that most of us recognize.
[ترجمه میلاد علی پور] سال و ماه و هفته, زمانهایی هستند که اکثر مان با آن آشنا هستیم|
[ترجمه ترگمان] سال‌ها، ماه‌ها و هفته‌ها زمانی هستند که بیشتر ما می‌دانیم
[ترجمه گوگل] سال ها، ماه ها و هفته ها دوره هایی هستند که اکثر ما از آنها تشخیص می دهیم
[ترجمه شما] ...

واژه period در جمله های نمونه

1. period furniture
مبل قدیمی (وابسته به سبک و دوران خاص)

2. period of grace (or grace period)
ضرب العجل،مهلت

3. a period of contraction in economic activities
دوران رکود فعالیت‌های اقتصادی

4. a period of dictatorship which only ended in revolution
دوران دیکتاتوری که در پایان به انقلاب منجر شد

5. a period of economic retooling
دوران نوسامانی اقتصادی

6. a period of great scientific output
دوران شکوفایی عظیم علمی

7. a period of transition
یک دوره‌ی تحول

8. a period subsequent to the war
دوران بعد از جنگ

9. scavenging period
زمان گازروبی

10. that period marks the divide between two eras of american history
آن عصر حدفاصل دو دوره‌ی تاریخ امریکا است.

11. the period between two full moons
دوران بین دو ماه شب چهارده

12. the period of ignorance amongst the arabs
دوران جهالت اعراب

13. the period of iran's literary and artistic efflorescence
...

مترادف period

حد (اسم)
tract , border , bound , abutment , margin , limit , extent , measure , end , deal , period , mark , precinct , quantity , provenance , confine
کمال (اسم)
prime , amplitude , accomplishment , perfection , integrity , maturity , completeness , sophistication , exactitude , period , complementarity , plenitude , plentitude
نقطه (اسم)
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
عصر (اسم)
afternoon , age , era , evening , time , period , epoch
دوره (اسم)
space , course , age , era , period , term , cycle , set , periodicity , periphery , stretch , spell , circuit , stadium , epoch , felly
گردش (اسم)
flow , progress , operation , movement , travel , period , airing , circulation , turn , excursion , twirl , paseo , revolution , promenade , race , wrest , canter , roll , trip , circuit , circumvolution , itineracy , itinerancy , stroll , saunter , gyration , hike , jaunt , meander , nutation
نوبت (اسم)
shift , period , round , turn , alternation , periodicity , intermittence , innings , heat , tour , reprise
ایست (اسم)
stop , cessation , suspension , interval , standstill , stay , stand , halt , cease , close , period , timeout , caesura , flag stop , torpidity , stoppage
فرجه (اسم)
break , interval , value , period , hole , slot , respite , interspace , slit
پایان (اسم)
cessation , finish , termination , close , limit , end , conclusion , point , period , ending , sequel , terminal , finis , surcease , finality , winding-up
منتها درجه (اسم)
climax , peak , summit , period , maximum , extreme
روزگار (اسم)
time , period , condition
زمان (اسم)
time , period , moment , date , epoch
مرحله (اسم)
leg , point , period , degree , grade , stage , station , stadium , step , phase
مدت (اسم)
interval , life , outage , tract , length , time , period , term , stretch , patch , interspace , duration , usance
وقت (اسم)
time , period , hour , tempo
طمی (اسم)
period , menses , menstruation
موقع (اسم)
occasion , situation , time , period , moment , opportunity
مدتی (اسم)
period
گاه (اسم)
time , period
نتیجه غایی (اسم)
period , ultima
قاعده زنان (اسم)
period
جمله کامل (اسم)
period
نقطه پایان جمله (اسم)
period
دوران مربوط به دوره بخصوصی (اسم)
period

معنی عبارات مرتبط با period به فارسی

ضرب العجل، مهلت
دوره نهفتگی
دوره کنش
بعدها، در موقع دیگر
مزد پایه (اصل حقوق بدون احتساب اضافه کار و مزایا و غیره)، دوره ی پایه، دوره ی مبنا
ساعت خاموش باش
ورزش : وقت اضافى
مهلت، ضرب الاجل، مهلت اضافی (جهت پرداخت کرایه یا قرض یا قسط و غیره)، حداکثر دیر کرد در پرداخت
دوره نهفتگی
(پزشکی) دوران کمون، دوران خفتگی، طب دوره کمون مر­

معنی period در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] دوره
[علوم دامی] گامه ، مرحله .
[شیمی] تناوب ، دوره
[عمران و معماری] دوره - دوره تناوب - زمان تناوب - مدت زمان - تناوب
[برق و الکترونیک] دوره تناوب زمان لازم برای یک سیکل کامل از مجموعه حوادثی که به طور منظم تکرار می شوند . - دوره متناوب
[مهندسی گاز] دوره ، مدت
[صنعت] دوره ، سیکل ، پریود
[نساجی] دوره - تناوب
[ریاضیات] تناوب، دوره، گردش، مدت یک نوسان، دوره ی تناوب
[آمار] دوره
[آب و خاک] دوره
[زمین شناسی] دوره ( مقیاس زمان زمین شناسی) تقسیمات کوچکتر از دوران که در برگیرنده آشکوب ها می باشد.
[سینما] موسیقی ادوار و جلوه های تاریخی
[آب و خاک] میانگین دوره ای
[صنعت] کنترل دوره ای انباشته
[حقوق] برات مدت دار
[ریاضیات] بودجه ی دوره ای
[حسابداری] هزینه دوره
[حسابداری] هزینه های دوره جاری
[ریاضیات] خم دوره ای، خم تناوبی
...

معنی کلمه period به انگلیسی

period
• age, era; season; lesson; length of time; (sports) one of the segments of the playing time of a game (such as quarter, half or overtime)
• menstrual period, menstrual cycle
• punctuation mark resembling a small dot placed at the end of a sentence; end; pause at end of a phrase; full sentence
• a particular period is a particular length of time.
• period costumes, objects, and houses were made at an earlier time in history, or look as if they were made then.
• a woman's period is the bleeding from her womb that happens each month.
• a period is also a full stop; used in american english.
• people sometimes say `period' at the end of a statement to emphasize that they think it is a totally accurate summary of a situation, and no more can be said about it; used in american english.
period of absence
• period of time when a person is not present
period of articles
• period of time in which a freelance worker gains professional skills
accounting period
• defined and uniform period of time in which account activity is recorded
adaptation period
• period of time needed to adjust, time of accustoming oneself
asuka period
• era in the history of japan from 538 a.d.to 710 a.d.
austerity period
• first years of statehood which were managed with a lot of rationing and reduction
azuchi momoyama period
• era in the history of japan from 1568 to 1600
breaking in period
• period of adjusting, period of becoming accustomed (to something new)
changeover period
• period in which a veteran e ...

period را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مممحسین
دوره زمانی
پريسا
اگه
حجت
اول-نخست-نیمه اول
MOHAMMAD
مدت
دوره زمانی
Mobina
درجه ، زمان، مدت ، روزگار و ......
Fati
در طول زمان. A length of time
Sogol
مدت زماني - دوره - نقطه
Sogol
مدت زماني - دوره - نقطه
Mm
دوره. زمان. مرحله.مدت.
حسین قمی
An a mount of time
دوره،مدت زمان مشخص
وحید
اگر به صورت شبه جمله بیاید به معنی ختم کلام یا قطعا است.
.I'd simply destroy you, period
ebi
چرخه ، چرخه زمانی
میلاد علی پور
زنگ (کلاس درس, زنگ اول, زنگ دوم و....)
sayeh
مدت ، زمان
هلنا
خونریزی زنان از سنین ۱۱ تا دوران یاسگی
reza
دوران قائیدگی
S.N
یعنی پریود

پریود به زبان فارسی میشه قاعدگی زنان

پریود خودش کلمه اینگلیسی که مال عادت ماهانه یا همان قاعدگی زنان
امیررضا فرهید
بخش ، محوطه ، نقطه
امامی
عدّه (در فقه)
رونیکا
همین
Bahar
Time period: دوره زمانی
کبری ذوله
همین که گفتم! یک کلام!

A word used after a statement to emphasise its finality, usually used to sound more savage
fateme mostafavi
در برخی علوم مانند کامپیوتر و ... به معنی نقطه است
مثلا double period به معنی دو نقطه است که با نماد ".." نشان داده میشود
fati mostafavi
در برخی علوم مثلا کامپیوتر گاهی به معنی نقطه هم استفاده میشود مثلا در double period به معنی دونقطه است که با نماد ".." نشان داده می شود
tinabailari
مدت ، زمان ، دوره ، دوران ، عصر
the study will be carried out over a six month period
این مطالعه در یک دوره ی شش ماهه انجام خواهد شد 🥥🥥
تجربی 94 ، انسانی 94 ، زبان 90
عاطفه
!Period
والسلام، همین که گفتم.
Dana Ghaffari
ختم کلام.
محدثه فرومدی
بازه زمانی
Laleh
دوران قاعدگی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی period
کلمه : period
املای فارسی : پریود
اشتباه تایپی : حثقهخی
عکس period : در گوگل

آیا معنی period مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )