برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1473 100 1

pay

/ˈpeɪ/ /peɪ/

معنی: پرداخت، اجرت، تادیه، حقوق ماهیانه، پول دادن، کارسازی داشتن، بجا آوردن، هزینه چیزی را قبول کردن، انجام دادن، ادا کردن، دادن، تلافی کردن، پرداختن، پرداخت کردن
معانی دیگر: (پول) دادن، تادیه کردن، تسویه کردن، بازپرداخت کردن، بازپرداختن، (احترام یا توجه و غیره) کردن، بازده داشتن، سود (یا درآمد) دادن، ارزیدن، ارزش داشتن، فایده داشتن، نفع داشتن، جبران کردن یا شدن، به سزای خود رسیدن یا رساندن، مزد، دستمزد، حقوق، پرداخت هزینه (ی سفر و غیره)، فوق العاده، دارای روزنه برای انداختن پول، پولی، (خاک معدنی) غنی، باصرفه (که ارزش بهره برداری را دارد)، قابل بهره برداری، به حساب ریختن یا گذاشتن، (نادر) آدم بدحساب، (برای مقاوم کردن در مقابل آب) قیراندود کردن، بجااوردن، وابسته به پرداخت

بررسی کلمه pay

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: pays, paying, paid
عبارات: pay off
(1) تعریف: to give over money to (a person or business) in exchange for goods or services.
مشابه: recompense, remunerate, repay

- The company pays the employees every other week.
[ترجمه گ] شرکت هر هفته درمیان به کارکنان حقوق میدهد
|
[ترجمه ترگمان] شرکت هر هفته به کارمندان حقوق می‌دهد
[ترجمه گوگل] این شرکت هر هفته دیگر کارمندان را می پردازد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I need money to pay the plumber.
[ترجمه سبحان مرادی] من برای پول دادن به لوله کش پول احتیاج دارم|
[ترجمه ترگمان] من به پول احتیاج دارم تا به لوله‌کش پول بدم
[ترجمه گوگل] من به پول نیاز دارم تا به لوله کش پرداخت کنم
[ترجمه شما] ...

واژه pay در جمله های نمونه

1. pay gravel
سنگریزه‌ی غنی (از نظر مواد معدنی)

2. pay ore
خاک معدنی با صرفه

3. pay proportional to work done
دستمزد متناسب با کار انجام شده

4. pay telephone
تلفن پولی (که پول در آن می‌اندازند)

5. pay television
تلویزیون پولی

6. pay toilet
مستراح پولی

7. pay a person back in the same coin
معامله‌ی به مثل کردن،اقدام متقابل کردن،تقاص گرفتن

8. pay as you go
هزینه را هنگام ایجاد آن دادن (نه از پیش)

9. pay back
1- پس دادن (پول)،بازپرداخت کردن 2- تلافی کردن،جبران کردن

10. pay by check
با چک پرداخت کردن

11. pay ceiling
حد بالای مزد،حداکثر دستمزد

12. pay court to
1- خواستگاری کردن،مهرجویی کردن،نامزد بازی کردن 2- منت کشیدن،تملق گفتن

13. pay down
1- نقد دادن،نقدا پرداخت کردن 2- (در خرید قسطی) بیعانه دادن،پیش پرداخت دادن

14. pay for
تقاص پس دادن،عواقب عمل بد را چشیدن

...

مترادف pay

پرداخت (اسم)
finish , expenditure , settlement , emolument , pay , remuneration , polish , burnish , payment , fee , disbursement , outlay , hire , payoff , remittance , remitment
اجرت (اسم)
pay , wage , fee , hire
تادیه (اسم)
pay , payment , remittance
حقوق ماهیانه (اسم)
pay
پول دادن (فعل)
pay
کارسازی داشتن (فعل)
pay
بجا آوردن (فعل)
perform , spot , pay
هزینه چیزی را قبول کردن (فعل)
pay , shell out
انجام دادن (فعل)
accomplish , complete , achieve , do , perform , carry out , fulfill , make , implement , administer , administrate , put on , pay , char , consummate , do up , effectuate
ادا کردن (فعل)
utter , express , acquit , discourse , enounce , execute , pay , voice , pronounce
دادن (فعل)
concede , give , hand , admit , impute , afford , mete , grant , render , pay , come through , endue , indue
تلافی کردن (فعل)
revenge , counter , compensate , avenge , retaliate , reprise , pay , reciprocate , repay , recoup
پرداختن (فعل)
score , pay , begin , shell out , reimburse , pay off , give money , buff , polish , burnish , disburse , set to , spend money
پرداخت کردن (فعل)
scour , pay , pay off , give money , buff , polish , burnish , disburse , furbish , spend money

معنی عبارات مرتبط با pay به فارسی

معامله ی به مثل کردن، اقدام متقابل کردن، تقاص گرفتن
کاغذ را بدهید بیاید
هزینه را هنگام ایجاد آن دادن (نه از پیش)
1- پس دادن (پول)، بازپرداخت کردن 2- تلافی کردن، جبران کردن
با چک پرداخت کردن
حد بالای مزد، حداکثر دستمزد
1- خواستگاری کردن، مهرجویی کردن، نامزد بازی کردن 2- منت کشیدن، تملق گفتن
خاک زرداریاسیم دارکه شستن ان صرف داشته باشد
روز پرداخت حقوق
(خاک معدنی و غیره) قابل بهره برداری، سود آور، خاک زرگری یا خاک معدن قابل استفاده، تحقیقات واکتشافات با ارزش ومفید، منفعت
1- نقد دادن، نقدا پرداخت کردن 2- (در خرید قسطی) بیعانه دادن، پیش پرداخت دادن
تقاص پس دادن، عواقب عمل بد را چشیدن
شن یاسنگ زردارکه عمل کردن ان باصرفه باشد
...

معنی pay در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] کانسار سودآور ساختار یا چینه ای که حاوی یک نهشته معدنی (مانند گراول یا رگه حاوی یک نهشته با ارزش) یا نفت و گاز (مانند ماسه نفت یا گازدار) می باشد، همچنین یک نهشته معدنی یا بخشی از آن که از نظر اقتصادی با ارزش می باشد مانند یک چینه نفت دار. اسم: سنگ مخزنی حاوی نفت یا گاز. عنوان مزبور واژه ای غیررسمی است.
[حقوق] پرداختن، تأدیه کردن، سورآور بودن، جبران کردن، مزد دادن، پرداخت، جبران، مزد
[حسابداری] دوره بازیافت سرمایه ( بازیابی سرمایه)
[حسابداری] معکوس دوره بازیافت ( دوره بازیابی)
[نفت] لایه ی غیر فعال
[ریاضیات] اضافه حقوق، اضافه دستمزد
[نفت] حد تولید با صرفه
[پلیمر] بار مفید
[ریاضیات] دریافتی، بازده، تسویه حساب کردن
[ریاضیات] نسبت پرداخت سود سهام
[ریاضیات] طرح حقوق و دستمزد
[ریاضیات] پایه ی حقوق
[ریاضیات] مزد روزانه، پرداخت مزد روزانه
...

معنی کلمه pay به انگلیسی

pay
• salary, payment; wages
• give money for goods or to cancel debts; settle, repay; be worthwhile, be profitable
• when you pay for something, you give money to someone who is selling you something or who is providing you with a service.
• when your employers pay you, they give you your wages or salary.
• someone's pay is the money that they receive as their wages or salary.
• if a job, deal, or investment pays a particular amount of money, it brings you that amount as a result of it.
• if a course of action pays, it results in some advantage or benefit for you.
• if you pay for an action or an attitude, you suffer as a result.
• you use pay with some nouns to indicate that something is given or done.
• if you pay your way, you pay for things that you need rather than letting other people pay for them.
• see also paid.
• if you pay back money that you have borrowed from someone, you give it back to them at a later time.
• if you pay someone back for doing something unpleasant to you, you make them suffer in some way by doing something that they do not like.
• if you pay off a debt, you give someone all the money that you owe them.
• if an action pays off, it is successful.
• see also payoff.
• if you pay out money, usually a large amount, you spend it on a particular thing.
• if you pay up, you give someone the money that you owe them unwillingly or after a delay.
pay a bill
• pay what is owed
pay a call
• pay a visit, go visit (someone)
pay a compliment
• give a compliment, flatter
pay a person out
• pay someone compensation, pay someone a reimbursement
pay a visit
• visit, make a visit, drop by
pay advice ...

pay را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mohammad
mony _پول
امیررضا
پرداختن_پرداختن حقوق
مهدیه
پرداختن
امیرحسین جعفرزاده
1-انجام دادن
2-پول دادن
3-پرداخت کردن - پرداخت
4-بها دادن
متین حق جویی
پرداخت کردن
Salman
به معنی و کاربرد pay در این جمله توجه کنید:
Her compony pays her a fairly good income
میشه اینجوری معنی کرد: کمپانی درآمد نسبتا خوبی براش میسازه
فارسی را پاس بداریم.
سازند دارای نفت یا گاز.
لایه ای از زمین که در آن پول (نفت و گاز) خوابیده است.
طیبه ناصری
pay a visit to
دیدن کردن
محمد مهدی گرجی
پرداخت پول
Asal
Pay نام یک نوع شیرینی مثل پای سیب
elham
Pay: result .It pays to be honest with the taxman
فاطمه
تاوان پس دادن
مثال:
Bob has to pay for what he has done.
باب باید تاوان پس بدهد،برای کاری که انجام داده است.
Matin
پرداختن
R.A
کردن
مانند:pay attentin
به معنای:توجه کردن
کیارش مجیدی نیا
مترادف
give money for something
معنی
پرداخت کردن،پول دادن برای چیزی
سمانه
حقوق
مزد کار
F
مفید بودن ویا فایده داشتن
میلاد علی پور
سزای چیزی را دادن، تاوان چیزی را دادن، جزای کاری را پس دادن، تاوان دادن، بهای عملی را پرداختن
میلاد علی پور
مرتکب شدن
parastoo
پرداختن /
پول دادن
پریسا م
بازی کردن
سهیل حسن زاده
پرداخت کردن
بجا اوردن
مثال:
pay toll:پرداخت کردن عوارض اتوبان ها

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pay
کلمه : pay
املای فارسی : پای
اشتباه تایپی : حشغ
عکس pay : در گوگل

آیا معنی pay مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران