برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1399 100 1

Position

/pəˈzɪʃn̩/ /pəˈzɪʃn̩/

معنی: وضع، موقعیت، مسند، مقام، وضعیت، مرتبه، مکان، شغل، جایگاه، محل، موضع، نهش، موضعی کردن، مقام یافتن، قرار دادن یا گرفتن
معانی دیگر: قرار دادن، نهادن، مستقر کردن، نهستن، نظر، دیدگاه، موضع فکری، جا، موضع نظامی، ایستارگاه، پایه، کار، طرز قرارگیری، حالت، عمل قرار دادن یا نهادن، استقرار، نهشت، سمت، منصب

بررسی کلمه Position

اسم ( noun )
(1) تعریف: the location of a person or thing.
مترادف: location, place, situation
مشابه: lie, lien, locality, locus, site, spot, station, venue

- The control tower asked the pilot to give the position of his airplane.
[ترجمه Fatemeh] برج مراقبت از خلبان خواست تا موقعیت خود را اعلام کند
|
[ترجمه ترگمان] برج کنترل از خلبان خواسته بود که موقعیت هواپیمای خود را اعلام کند
[ترجمه گوگل] برج کنترل از خلبان خواست تا موقعیت هواپیما خود را ارائه دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the appropriate location of a person or thing.
مترادف: place, post, space, station
مشابه: niche, seat, site, situation, slot, spot, stand

- The secret service men took up their positions along the parade route.
[ترجمه ترگمان] افراد سرویس مخفی در طول مسیر رژه، مواضع خود را اشغال کردند
[ترجمه گوگل] مردان خدمات مخفی مواضع خود را در طول مسیر رژه گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بن ...

واژه Position در جمله های نمونه

1. his position and power did not intimidate me
مقام و قدرت او مرا مرعوب نکرد.

2. man's position in nature
جایگاه انسان در طبیعت

3. standing position
حالت ایستاده

4. the position of the heart on the left side of the chest
جای قلب در سمت چپ سینه

5. this position involves both typing and accounting
این شغل هم با ماشین نویسی و هم با حسابداری سروکار دارد.

6. whatever position you assume, she will take the converse position
هر موضعی که اتخاذ کنی او موضع عکس آن را انتخاب می‌کند.

7. a heritable position
مقام موروثی

8. a salaried position
شغل با حقوق

9. a vacant position in his company
یک پست خالی در شرکت او

10. an appointive position
مقام انتصابی

11. an enviable position
موقعیت دلخواه

12. an upfront position
موقعیت چشمگیر

13. ferdowsi's preeminent position among iranian poets
مقام برجسته‌ی فردوسی د ...

مترادف Position

وضع (اسم)
deduction , stand , speed , action , gesture , behavior , demeanor , situation , status , position , disposition , imposition , trim , stick , pose , self , aspect , setup , ordonnance , bearing , poise , station , footing , deportment , lie , mien , posture , phase , situs , stance
موقعیت (اسم)
post , site , place , spot , situation , status , position , plight , setting , ball game , location , circumstances , station , locality , state of affairs , status quo
مسند (اسم)
post , seat , position , bench , couch , predicate
مقام (اسم)
post , stand , capacity , dwelling , residence , domicile , order , function , office , status , position , mode , title , tone , eminence , dignity , rank , pew , station , eminency , portfolio
وضعیت (اسم)
qualification , case , situation , status , position , condition , estate
مرتبه (اسم)
position , time , degree , dignity , stair
مکان (اسم)
dwelling , habitation , site , stead , place , spot , position , location , locality , locus
شغل (اسم)
post , office , profession , work , job , situation , position , employ , vocation , occupation , trade , metier
جایگاه (اسم)
house , seat , place , position , station
محل (اسم)
site , place , room , spot , position , location , vacancy , locale , locality , situs , whereabout
موضع (اسم)
stand , spot , position , locality
نهش (اسم)
position
موضعی کردن (فعل)
position
مقام یافتن (فعل)
position
قرار دادن یا گرفتن (فعل)
position

معنی عبارات مرتبط با Position به فارسی

درخواست دهنده برای کار
موقعیت ذره
موقعیت خود را استوارتر (یا تحکیم) کردن
در جای خود نگه داشتن (یا محکم کردن یا مستقر کردن)
(یوگا - نشستن صاف و استوار با پاها به صورت چهار زانو و دست ها به صورت حلقه) جاگیری لوتوسی، چمباتمه لوتوسی
صاحبان مقام
حالت ایستاده در تیر اندازی
علوم مهندسى : وضعیت وصل
موضع منگنه
موجب سو تفاهم شدن، در موقعیتی قرار دادن که با نیت یا میل شخص فرق دارد
در جای خود قرار دادن
استراحتگاه، موقعیت سکون
رجوع شود به: short interest
موضوع علامت

معنی Position در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] وضعیت
[سینما] وضعیت صحنه
[عمران و معماری] جایگاه
[دندانپزشکی] موقعیت، جا، مکان
[برق و الکترونیک] وضعیت ، مکان
[فوتبال] موقعیت-مالکیت
[زمین شناسی] موقعیت، وضعیت، موضع - (الف)داده هایی که محل یک نقطه را با توجه به سیستم مرجع در پیمایش مشخص می کنند.(ب) فضای اشغال شده توسط یک نقطه روی سطح زمین یا فضا.(ج) مختصاتی که مکان یک نقطه را روی ژئویید یا شبه کره مشخص می کند.(د) قرائت مشخص مدار مدرج افقی یک تئودولیت راهنما که برای مشاهده ایستگاه اولیه از مجموعه ایستگاه های قابل مشاهده ، به کار می رود.
[حقوق] موضوع، سمت، حالت، شغل، مقام، منصب
[ریاضیات] جا، موضع، نهش، جای، موقعیت، وضعیت، مکان، جایگاه، مانده حساب، موجودی، مقام، منسب، پست، شغل
[نساجی] طبقه بندی مشاغل
[ریاضیات] طبقه بندی مشاغل
[برق و الکترونیک] کنترل وضعیت
[برق و الکترونیک] سیستم کنترل موقعیت سیستم کنترلی حلقه بسته ای که حرکت جسم یا باری را از موقعیت اولیه خود به موقعیت معلوم دیگر کنترل می کند . این سیستم معمولاً دو حلقه پسخورد دارد . حلقه سرعت شامل تاکتورمتر به عنوان حسگر و حلقه موقعیت با رمزگشا یا رمز گذار به عنوان حسگر .
[ریاضیات] شرح شغل
[برق و الکترونیک] خطای وضعیت
[نفت] وسیله تعیین موقعیت
...

معنی کلمه Position به انگلیسی

position
• viewpoint, opinion; siting, locus; location, place; post, job; condition, situation; pose, stance; status of commitments on the market (finance and investment)
• erect, set, put; place, post
• the position of someone or something is the place where they are.
• when someone or something is in a particular position, they are sitting, lying, or arranged in that way.
• if you position something somewhere, you put it there carefully.
• your position in society is your status in it.
• someone's position in a company or organization is their job; a formal use.
• your position in a race or competition is your place among the winners, or your place at some time during the event.
• you can describe your situation at a particular time by saying that you are in a particular position.
• your position on a particular matter is your attitude towards it; a formal use.
• if you are in a position to do something, you are able to do it because you have enough authority, money, or time.
position of strength
• place of power, position that allows one to be critical and make decisions
position officer
• officer in charge of planning and coordinating artillery fire
additional position
• extra job, additional work
air position
• location in the air or skies
applicant for a position
• candidate for a job
apply for a position
• hand in a request for a job/post
assault position
• point from which an offensive is launched
bargaining position
• situation in which one is when entering a negotiation (what one has to offer, etc.)
...

Position را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پریامحمدی.
States.condition
رضوان
موقعیت دهی
یوسف
سمت
mahdi
موقعیت شغلی در مکانی
ایما
نقش داشتن در موقعیت خاصی
Katy
A job in a company
Anis.es
a job in a company
Erfan
1.موقعیت 2.وضع 3.دیدگاه(on sth)
4.جایگاه/مقام 5.job
ماریا10
موقعیت یابی
sajad
در finance
دارایی
Fatima
(A job in a company( for noun
زینب زرمسلک
پست سازمانی
jahanaks.blog.ir
موضع:
زمانی که صحبت از بیان نظر یا عقیده یک فرد یا نهاد یا ... است
Sa
A job in a company
hamidreza
مکان
میلاد علی پور
به حساب آمدن، محسوب شدن
Gabby
وضعیت
Shawn
۱ جا
۲ جایگاه
۳مقام
۴حالت
۵موضع >> position on موضع گرفتن take position
6 جای گرفتن (verb)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی position
کلمه : position
املای فارسی : پوزیشن
اشتباه تایپی : حخسهفهخد
عکس position : در گوگل

آیا معنی Position مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )