open

/ˈoʊpən//ˈəʊpən/

معنی: فراز، صریح، دایر، باز، اشکار، بی ابر، مفتوح، ازاد، روباز، در معرض، رک گو، بی الایش، فاش، علنی، سرگشاده، گشوده، واریز نشده، بی پناه، باز شدن، اشکار کردن، بسط دادن، اشکار ساختن، افتتاح کردن، گشادن، روشن شدن، شکفتن، باز کردن، گشودن
معانی دیگر: آزاد، بی تاق، سر باز، نا پوشیده، عمومی، همگانی، آشکار، در گشوده، تمام نشده، خاتمه نیافته، نا تمام، همیشگی، بی حصار، بی دیوار، بی مانع، هموار، صاف، شکفته، از هم باز شدن، رو راست، بی شیله پیله، دارای فکر باز، آزاده، قابل، - پذیر، - شدنی، پذیرا، باز کردن یا شدن، مفتوح کردن، شکافتن، نبش کردن، آغاز کردن، شروع کردن، راه داشتن به، باز شدن به، سخن گشودن، دهان باز کردن، (توپخانه و غیره) آتش گشودن، تیر اندازی کردن، گشادگی، جای سر باز، جای باز، زمین هموار، دشت، (در مورد بندر و دریاچه و غیره) یخ نزده، قابل کشتیرانی، بی برف، (زبان شناسی) باز واکه، (واکه) فرو زبانی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: allowing entry or access; not shut, enclosed, or fastened.
مترادف: accessible
متضاد: closed
مشابه: agape, ajar, free, uncovered, unfastened, unlatched, unlocked, wide-open, yawning

- A cool breeze came through the open window.
[ترجمه ترگمان] نسیم خنکی از پنجره باز آمد
[ترجمه گوگل] نسیم خنک از طریق پنجره باز شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: unobstructed or clear of trees, structures, or the like.
مشابه: bare, clear, empty, passable, treeless, vacant

- The deer bounded across the open field.
[ترجمه ترگمان] گوزن از دشت باز پرید
[ترجمه گوگل] گوزن در سراسر میدان آزاد محدود شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: that may be attended or taken part in by all; public.
مترادف: free, public
متضاد: closed, private, secret
مشابه: general

- There will be an open meeting concerning the building project so that citizens may express their views.
[ترجمه ترگمان] یک جلسه علنی در مورد پروژه ساخت وساز وجود خواهد داشت تا شهروندان بتوانند دیدگاه های خود را بیان کنند
[ترجمه گوگل] یک جلسه باز برای پروژه ساختمان وجود دارد تا شهروندان بتوانند نظرات خود را بیان کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: available, as a job or position.
مترادف: available, unfilled, vacant
متضاد: filled
مشابه: up for grabs, void

- The elementary school has two positions open for new teachers.
[ترجمه ترگمان] این مدرسه ابتدایی دو جایگاه برای معلمان جدید دارد
[ترجمه گوگل] مدرسه ابتدایی دارای دو موقعیت برای معلمان جدید است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: behaving without secrecy; frank; candid; forthcoming.
مترادف: candid, direct, forthcoming, frank, outspoken
متضاد: clandestine, furtive, hidden, mysterious, private, secretive, stealthy
مشابه: aboveboard, artless, barefaced, downright, forthright, guileless, informative, ingenuous, plain, public, sincere, straightforward

- She is surprisingly open about her problems.
[ترجمه ترگمان] او به طرز عجیبی در مورد مشکلاتش صحبت می کند
[ترجمه گوگل] او شگفت آور در مورد مشکلات او باز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: not yet decided on or concluded.
مترادف: indeterminate, undecided, unresolved, unsettled
مشابه: debatable, moot

- That is still an open question and will require a good deal more discussion.
[ترجمه ترگمان] این هنوز یک سوال باز است و نیاز به بحث بیشتر دارد
[ترجمه گوگل] این هنوز یک سوال باز است و بحث مفیدی در این مورد به همراه خواهد داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: prepared to do business.
متضاد: closed

- We're all excited that the new swimming pool is finally open.
[ترجمه ترگمان] همه ما هیجان زده هستیم که استخر شنای جدید بالاخره باز است
[ترجمه گوگل] همه ما هیجان زده هستیم که استخر جدید در نهایت باز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The store will stay open late during the week before Christmas.
[ترجمه ترگمان] فروشگاه در اواخر هفته قبل از کریسمس باز خواهد ماند
[ترجمه گوگل] فروشگاه در اواخر هفته قبل از کریسمس باز خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The bank is not open until nine o'clock.
[ترجمه ترگمان] بانک تا ساعت نه باز نیست
[ترجمه گوگل] بانک تا نه ساعت باز نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: receptive, as to ideas or perceptions.
مترادف: receptive, susceptible
متضاد: closed
مشابه: accessible, agreeable, amenable, free, open-minded, tolerant

- I have some ideas in mind, but I'm open to suggestions too.
[ترجمه ترگمان] من در ذهن ایده هایی دارم، اما من نیز پذیرای پیشنهادها هستم
[ترجمه گوگل] من برخی از ایده ها را در ذهن دارم، اما من نیز به پیشنهادات باز می گردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: spread out or extended, as a flower.
مترادف: extended, outspread
متضاد: closed
مشابه: blooming, blossoming, spread, unfolded, wide

- She welcomed us with open arms.
[ترجمه ترگمان] او با آغوش باز از ما استقبال کرد
[ترجمه گوگل] او با آغوش باز بازماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The roses are all open today.
[ترجمه ترگمان] گل های رز امروز باز هستن
[ترجمه گوگل] رزها امروزه باز هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: opens, opening, opened
(1) تعریف: to change from being shut or closed.
متضاد: close, shut
مشابه: clear, force, jimmy, part, pry, spread, unbolt, unclose, unfasten, unlatch, unlock, unseal

- I opened the door to let the dog in.
[ترجمه ترگمان] در را باز کردم تا سگ داخل شود
[ترجمه گوگل] درب را باز کردم تا سگ را بگذارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to remove obstacles or blockages from, so as to allow passage.
مترادف: clear, unblock, unstop
متضاد: bar, close
مشابه: blaze, burst, flush, smooth

- They removed the fallen trees to open the path.
[ترجمه ترگمان] آن ها درختان افتاده را بیرون کشیدند تا راه را باز کنند
[ترجمه گوگل] آنها مسیرهای باز کردن درختان افتاده را برداشته اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This medication is supposed to open your nasal passages.
[ترجمه ترگمان] این دارو باید مجاری بینی شما را باز کند
[ترجمه گوگل] این دارو قرار است مجاری بینی شما را باز کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to expose to view; reveal.
مترادف: expose, reveal, uncover
متضاد: conceal, cover, veil
مشابه: bare, burst, disclose, exhibit, present, unclose, unveil, unwrap

- She opened her presents with a great deal of anticipation.
[ترجمه ترگمان] هدیه های خود را با یک عالمه پیش بینی باز کرد
[ترجمه گوگل] او هدیه های خود را با پیش بینی های زیادی باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He opened his heart to her.
[ترجمه ترگمان] قلب خود را به سوی او گشود
[ترجمه گوگل] او قلبش را به او باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to begin or set in process.
مترادف: begin, commence, start
متضاد: close, conclude
مشابه: embark upon, initiate, introduce, kick off, launch, preface, usher in

- She opened the conference with a short speech.
[ترجمه ترگمان] او سخنرانی کوتاهی را با سخنرانی کوتاه آغاز کرد
[ترجمه گوگل] او کنفرانس را با یک سخنرانی کوتاه باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to make ready to do business.
متضاد: close, shut

- They plan to open two new stores next year.
[ترجمه ترگمان] آن ها قصد دارند سال آینده دو فروشگاه جدید افتتاح کنند
[ترجمه گوگل] آنها قصد دارند در سال آینده دو فروشگاه جدید باز کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to spread out or extend, as wings.
مترادف: expand, outspread, spread
متضاد: close, shut
مشابه: extend, stretch, unfold, unfurl

- The bird opened its wings and flew away.
[ترجمه */*-] پرنده بال هایش را باز کرد و پرواز کرد و رفت. . .
|
[ترجمه ترگمان] پرنده بال هایش را باز کرد و پرواز کرد
[ترجمه گوگل] پرنده بال خود را باز کرد و پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to make an opening as in a wound or abscess.
مترادف: lance
متضاد: close
مشابه: cut, incise

- The doctor opened the wound to remove the bits of broken glass.
[ترجمه ترگمان] دکتر زخم را باز کرد تا تکه های شیشه شکسته را بردارد
[ترجمه گوگل] دکتر زخم را برای برداشتن بیت های شیشه های شکسته باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to make receptive (often fol. by up).
متضاد: close
مشابه: acquaint, disarm, edify, familiarize, introduce

- Making friends at college opened us up to new ideas.
[ترجمه ترگمان] پیدا کردن دوستان در کالج ما را به ایده های جدید باز کرد
[ترجمه گوگل] ایجاد دوستان در کالج ما را به ایده های جدید باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: open up
(1) تعریف: to become open.
متضاد: close, shut
مشابه: burst, dilate, expand, gape, part, rupture, unclose, widen

- The door opened, and a young woman entered the room.
[ترجمه ترگمان] در باز شد و زن جوانی وارد اتاق شد
[ترجمه گوگل] درب باز شد و یک زن جوان وارد اتاق شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to become accessible or available.
مشابه: arise, clear, come up

- These tables will open shortly, and then we will be able to seat you.
[ترجمه ترگمان] این میزها به زودی باز می شوند و بعد ما می توانیم شما را کنترل کنیم
[ترجمه گوگل] این جداول به زودی باز خواهد شد، و پس از آن ما قادر خواهیم بود تا شما را بسوزانیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to start or be set in process.
مترادف: begin, commence, start
متضاد: close
مشابه: dawn, originate

- His new play opens next week.
[ترجمه ترگمان] نمایشنامه جدید او هفته آینده افتتاح می شود
[ترجمه گوگل] بازی جدید او هفته آینده باز می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to become spread out or extended (often fol. by out).
مترادف: spread, unfold
متضاد: close
مشابه: bloom, blossom, expand, extend, flower, part, unfurl

- The umbrella opens by pushing this button.
[ترجمه ترگمان] چتر با فشار دادن این دکمه باز می شود
[ترجمه گوگل] چتر با فشار دادن این دکمه باز می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The flowers are all opening now.
[ترجمه ترگمان] حالا همه گل ها دارن باز می شن
[ترجمه گوگل] گل ها همگی باز می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to become exposed to view (often fol. by up).
مشابه: appear, clear, emerge, show, surface, unwrap

- This new evidence opens up many possibilities.
[ترجمه ترگمان] این مدرک جدید احتمالات زیادی را باز می کند
[ترجمه گوگل] این شواهد جدید بسیاری از امکانات را باز می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to become receptive, as to ideas (often fol. by up).
متضاد: close
مشابه: expand, loosen up, unbend

- My dad has always been very traditional, but he's starting to open up to some new ways of thinking.
[ترجمه ترگمان] پدرم همیشه خیلی سنتی بوده است، اما شروع به باز کردن راه های جدیدی برای فکر کردن کرده است
[ترجمه گوگل] پدرم همیشه سنتی بوده است، اما او شروع به باز کردن برخی از روشهای جدید تفکر کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to become available for business.
متضاد: close

- What time does the bank open?
[ترجمه ترگمان] بانک چه ساعتی باز است؟
[ترجمه گوگل] چه زمانی بانک باز می شود؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: openly (adv.), opener (n.), openness (n.)
(1) تعریف: any clear, extensive space, esp. the outdoors (often prec. by the).
مترادف: open air, out-of-doors, outdoors, outside
مشابه: clear

- I couldn't tolerate an office job; I need to be out in the open.
[ترجمه ترگمان] نمی توانستم یک شغل دفتری را تحمل کنم؛ باید در فضای باز باشم
[ترجمه گوگل] من نمی توانم کار دفتر را تحمل کنم من باید باز باشم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the condition of lacking secrecy or concealment (usu. prec. by the).
مشابه: daylight

- Bring the truth out into the open.
[ترجمه ترگمان] حقیقت رو از رو باز کن
[ترجمه گوگل] حقیقت را بیرون آورید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a contest available to entry by all.
متضاد: invitational
مشابه: championship, competition, contest, meet

- He played well in the recent golf open.
[ترجمه ترگمان] او در بازی گلف اخیر خوب بازی می کرد
[ترجمه گوگل] او در گلف اخیر به خوبی بازی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. open chain
باز زنجیره،زنجیره ی باز

2. open the door!
در را باز کن !

3. open the door, darling
در را باز کن عزیزم.

4. open the window, baby, and come sit by me
عزیزم پنجره را باز کن و کنارم بنشین.

5. open the window, this bus is like a furnace!
پنجره را باز کن که این اتوبوس مثل جهنم است !

6. open the window; i am burning!
پنجره را باز کن ; از گرما سوختم !

7. open to attack
در معرض حمله

8. open to infection
در معرض عفونت،گندش پذیر

9. open to review
قابل بازبینی و بررسی کردن

10. open war
جنگ علنی

11. open your heart to mercy
به دل خودت مروت راه بده.

12. open your mouth
دهانت را باز کن.

13. open (or start) a book on something
(دلال شرطبندی) شروع به شرطبندی روی چیزی کردن

14. open fire
1- آغاز به تیر اندازی کردن،تیر انداختن 2- آغاز کردن،شروع کردن

15. open one's eyes
حواس خود را جمع کردن،ارشاد کردن یا شدن،چشم و گوش کسی را باز کردن

16. open one's eyes
1- موجب شگفتی کسی شدن 2- از خواب غفلت بیدار کردن،چشم و گوش کسی را باز کردن

17. open one's heart
1- راز دل خود را گفتن،درد دل کردن 2- سخاوت به خرج دادن

18. open out
1- گسترده کردن یا شدن،بزرگ تر کردن یا شدن 2- پیشرفت کردن،ترقی کردن

19. open ranks
(ارتش) گسترش باز (در سواره نظام)،صف باز

20. open season
فصل شکار (فصلی که شکار در آن مجاز است)

21. open space
فضای باز،جای باز

22. open the floodgates of
سرآغاز کاری شدن،کاری را افتتاح کردن

23. open to
پذیرا،مایل به دریافت یا بحث یا پذیرفتن،در دسترس،در معرض

24. open to question
نامعلوم،قابل بحث،شایسته ی بررسی

25. open up
1- باز کردن یا شدن 2- گستردن،سر پوش برداشتن (از) 3- آغاز کردن 4- (عامیانه) تیراندازی کردن،آتش گشودن

26. an open ballot
تعرفه ی انتخاباتی غیرمحرمانه

27. an open boat
قایق رو باز

28. an open book
هر چیز واضح

29. an open book
یک کتاب باز

30. an open bottle
بطری باز

31. an open field
میدان صاف

32. an open flower
گل شکفته

33. an open invitation
دعوت همیشگی

34. an open lake
دریاچه ی آزاد از یخ (و قابل کشتیرانی)

35. an open letter
نامه ی سر گشاده

36. an open market
بازار آزاد

37. an open meeting
جلسه ی علنی

38. an open mind
فکر باز

39. an open motor
موتور بی کاپوت

40. an open question
معمای حل نشده

41. an open rupture between mother and daughter
شکرآب علنی میان مادر و دختر

42. an open secret
راز فاش شده

43. an open society
جامعه ی باز

44. an open theatre
تئاتر بی سقف

45. an open tournament
مسابقه ای که همه می توانند در آن شرکت کنند

46. an open village
دهکده ی بی بارو (بی حصار)

47. an open window
پنجره ی گشوده

48. an open winter
زمستان بی برف و سرما

49. i open the can by pulling the metal tab
قوطی را با کشیدن زبانه ی فلزی باز می کنم.

50. the open moor
دشت هموار

51. to open a bank account
حساب (بانکی) باز کردن

52. with open arms
با آغوش باز

53. burst open
ناگهان و با فشار گشودن یا گشوده شدن،غفلتا و با شدت باز کردن یا شدن

54. lay open
1- گشودن،بریدن و باز کردن 2- آشکار کردن،نمایان کردن

55. throw open
1- (ناگهان وکاملا) باز کردن،(در و غیره) چهار تاق کردن 2- رفع محدودیت کردن

56. with open arms
با آغوش باز،با خوشامد گرم

57. a contest open to all comers
مسابقه ای که همه می توانند در آن شرکت کنند

58. are bakeries open today?
آیا نانوایی ها امروز بازند؟

59. can i open the window now?
آیا حق دارم حالا پنجره را بازکنم ؟

60. can i open the window?
آیا می توانم (اجازه دارم) پنجره را باز کنم ؟

61. could i open the window?
اجازه می دهید (آیا می توانم) پنجره را باز کنم ؟

62. eyes wide open with fear
چشمانی که از شدت ترس کاملا باز بودند

63. he is open about his intentions
او مقاصد خود را پوشیده نمی کند.

64. i pried open the box with an iron bar
جعبه را به کمک میله ی آهنی باز کردم.

65. i will open the window if you don't object
اگر مخالفتی نداری پنجره را باز می کنم.

66. please be open with me!
لطفا با من رو راست باش !

67. she will open her campaign soon
او به زودی مبارزه ی انتخاباتی خود را شروع خواهد کرد.

68. the soldiers' open revolt against the exacting commander
شورش علنی سربازان بر علیه فرمانده سختگیر

69. we are open to any kind of suggestion
هرگونه پیشنهاد را پذیرا هستیم.

70. we are open to any suggestions
ما هرگونه پیشنهادی را پذیرا هستیم.

مترادف ها

فراز (صفت)
open, closed

صریح (صفت)
straight, abstract, definite, definitive, clear, explicit, express, frank, unequivocal, precise, open, punctual, clean-cut, clear-cut, perspicuous

دایر (صفت)
operational, active, open, functioning, live, operative, operable

باز (صفت)
light, open, patulous, full-blown

اشکار (صفت)
out, clear, explicit, plain, apparent, open, bare, signal, open-and-shut, manifest, obvious, flagrant, evident, patent, crying, public, conspicuous, overt, palpable, self-explaining, self-explanatory, semblable, transpicuous

بی ابر (صفت)
open, cloudless

مفتوح (صفت)
open, conquered

ازاد (صفت)
free, open, loose, self-administered, patent, exempt, immune, degage, unattached, footloose, unrestrained, gratis

روباز (صفت)
open, barefaced, hypaethral

در معرض (صفت)
open, disposable

رک گو (صفت)
frank, open, ingenuous, free-spoken, plainspoken

بی الایش (صفت)
open, free-standing, simplex

فاش (صفت)
open, manifest, obvious, overt

علنی (صفت)
open, obvious

سرگشاده (صفت)
open

گشوده (صفت)
open, patulous, unbuttoned

واریز نشده (صفت)
open, outstanding

بی پناه (صفت)
open, shelterless

باز شدن (فعل)
open, unroll, unlatch, uncouple

اشکار کردن، بسط دادن (فعل)
open

اشکار ساختن (فعل)
open, manifest, unveil

افتتاح کردن (فعل)
open, inaugurate

گشادن (فعل)
open, solve, evolve

روشن شدن (فعل)
open, become clear, shine, kindle

شکفتن (فعل)
burst, open, flourish, dehisce, smile

باز کردن (فعل)
undo, open, unfold, disclose, pick, solve, untie, unfix, unscrew, unpack, unwind, unwrap, disengage, disentangle, splay, unbend, unroll, unbolt, unclasp, unclose, unfasten, unhinge, unhitch, unknit, untwist

گشودن (فعل)
open, unbrace, auspicate, unfurl, unlock, untie, unlace, inaugurate, untwine, unbolt, unhinge, unknit, unloose, untwist

تخصصی

[کامپیوتر] باز شدن، بازکردن، آشکار، آزاد، باز . - باز کردن، باز - 1- فراخواندن یک فایل یا سند، یا رسم از دیسک به منظور کار با آن . 2- در بسایری از زبانهای برنامه نویسی، وقتی فایلی آماده ی دریافت یا ارسال داده باشد، آن فایل را باز می گویند. 3- باز بودن یک سوئیچ ( کلید ) که به معنای بر قرار نبودن جریان است.
[برق و الکترونیک] باز - باز قطع شدگحی در مسیر جریان الکتریکی .
[حقوق] فیصله نیافته، مفتوح، غیر مختوم، آشکار، علنی، ظاهر، نامعلوم
[نساجی] باز - کم تراکم - دایر - نمایان - واریز نشده - رو باز - بدون حفاظ
[ریاضیات] باز

به انگلیسی

• spacious place; wilderness, outdoors; open air, fresh air; competition in which both professionals and amateurs may compete; state of being unconcealed
move to an open position; be moved to an open position; begin; clear from obstructions; lead out or into; spread out; unseal; expose; make vulnerable; become receptive; remove restrictions; make accessible; make available
not closed; not sealed; exposed, vulnerable; honest, frank; receptive; unrestricted; spread out; accessible; available
when you open something such as a door or the lid of a box, or when it opens, you move it so that it no longer covers a hole or gap. verb here but can also be used as an adjective. e.g. ...the open window.
when you open a cupboard, container, or letter, you move, remove, or cut part of it so that you can take out what is inside. verb here but can also be used as an adverb. e.g. he tore open the envelope.
when you open a book, you move its covers apart in order to read or write on the pages inside. verb here but can also be used as an adjective. e.g. ...the open bible.
when you open your mouth, or when it opens, you move your lips and teeth apart. verb here but can also be used as an adjective. e.g. angelica looked at me with her mouth open.
when you open your eyes, or when they open, you move your eyelids upwards so that you can see. verb here but can also be used as an adjective. e.g. ...lying with his eyes wide open.
if you have an open mind or are open to ideas or suggestions, you are prepared to consider any ideas or suggestions.
an open person is honest and does not try to hide anything.
if you say that a person, idea, or system is open to something such as criticism or blame, you mean they could be treated in the way indicated.
when you open a shop, office, or public building, or when it opens, its doors are unlocked and the people in it start working. verb here but can also be used as an adjective. e.g. the tate gallery is open 10 a.m. - 6 p.m.
when someone important opens a building or a public area, they declare officially in a public ceremony that it is ready to be used or to start operating. verb here but can also be used as an predicative adjective. e.g. lord shawcross declared the hotel open.
when an event such as a conference or a play opens, it begins to take place or to be performed.
the person who opens an event is the first to speak or do something.
if you open an account with a bank, you begin to use their services by giving them some of your money to look after or invest.
on the stock exchange, the price that a currency, shares, or a commodity such as gold or oil opens at is its value at the start of that day's trading.
if a room or door opens into or onto a place, you can go straight to that place from the room or through the door.
when flowers open, their petals spread out.
if an item of clothing is open, it is not fastened.
an open area of land or sea is a large area with few things such as buildings or islands in it.
you can use open to describe something that is not covered or enclosed.
if a course of action is open to you, it is possible for you to do it.
an open meeting, competition, or invitation is one which anyone can take part in or accept.
if you describe a situation or topic as open, you mean that no decision has been made about it yet.
see also opening, openly.
if you do something in the open, you do it out of doors.
if a situation is brought out into the open, people are told about it and it is no longer a secret.
if a road or passage opens out, it gradually becomes larger or wider.
when an opportunity opens up or is opened up, it is given to you.
if a place opens up or is opened up, people can then get to it or trade with it more easily.
if someone with a gun opens up, they start shooting.
when someone opens up a building or opens up, they unlock the door so that people can get in.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیفراز، صریح، دایر، باز، اشکار، بی ابر، مف ...معانی متفرقهآزاد، بی تاق، سر باز، نا پوشیده، عمومی، ...بررسی کلمهصفت ( adjective ) • ( 1 ) تعریف: allowing entry or access; not shut, enclosed, or fastened. • ...جمله های نمونه1. open chain باز زنجیره، زنجیره ی باز 2. open the door! در را باز کن ! 3. open the door, darl ...مترادففراز ( صفت ) open, closed صریح ( صفت ) straight, abstract, definite, definitive, clear, explici ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] باز شدن، بازکردن، آشکار، آزاد، باز . - باز کردن، باز - 1 - فراخواندن یک فایل یا سند، یا رس ...انگلیسی به انگلیسیspacious place; wilderness, outdoors; open air, fresh air; competition in which both professionals a ...

پیشنهاد کاربران

Open. . . باز کردن
نشان دادن
در مورد دارو : آزاد
فراز، صریح، دایر، باز، اشکار، بی ابر، مفتوح، ازاد، روباز، در معرض، رک گو، بی الایش، فاش، علنی، سرگشاده، گشوده، واریز نشده، بی پناه، باز شدن، اشکار کردن، بسط دادن، اشکار ساختن، افتتاح کردن، گشادن، روشن شدن، شکفتن، باز کردن، گشود، بازکردن، گشودن
به معنی گشودن، باز کردن است.
out in the open
۱. نمایان یا قابل مشاهده شدن در فضای باز
۲. برای مشاهده یا اطلاع عموم
This may work but it also leaves you open to what others may do.
این امر ممکن است کارساز باشد اما شما را وابسته به اعمال دیگران خواهد کرد .
تحت تاثیر
وابسته
بی دفاع
گشاده رو
بلامانع
آزاد و رها
گشایش یافتن، راه را گشودن، درب را برای. . . باز کردن
شفاف و مشخص
باز، اشکارشدن، باز کردن، گشودن
گاهی به معنی شرح دادن
روباز
( open fire ) ، آتش روباز
آزاد
( open university )
فاش، فاش گو، فاش گویانه، بدون لاپوشانی
( open discussion ) بحث فاش گویانه
در معرض . . . قرار دادن


It has left itself open to an attack.
باز کردن ( فعل )
He will open the door
او در را باز خواهد کرد ↗️
دارای سعه صدر/ اهل مدارا
very open=transparent
وازیدن.
وازاندن چیزی/جایی.
صفت open به معنای باز
معادل فارسی صفت open باز است. صفت open یا باز، در این مفهوم می تواند به هرچیزی که بسته یا پوشیده نشده باشد و یا در دسترس و قابل استفاده باشد، اشاره داشته باشد.
- اشاره به دسترسی یا اجازه ورود به چیزی یا کسی دادن. مثال:
. the supermarket is open till 10. 00 p. m ( سوپرمارکت تا ساعت 10 شب باز است. )
. our phone lines are open until 9 pm central time ( خطوط تلفنی ما تا ساعت 9 شب به وقت رسمی باز هستند. )
- بسته نبودن دکمه، زیپ و بند و . . . لباس. مثال:
. her coat was open ( ( دکمه های ) پالتوی او باز بود. )

فعل open به معنای باز کردن و باز شدن
فعل open در مفهوم باز کردن و باز شدن اشاره دارد به عمل باز کردن و باز شدن هر چیزی که از لحاظ فیزیکی و یا حتی غیر فیزیکی ( ذهنی ) از قابلیت باز شدن برخوردار باشد. مثال:
- اشاره به باز کردن یا باز شدن درب، پنجره یا محفظه. مثال:
to open a door ( باز کردن یک درب ) ( گذرا )
. the gate won't open ( دروازه باز نمی شود. ) ( ناگذر )
- اشاره به باز کردن یک بسته یا نامه. مثال:
. he opened the letter and read it ( او نامه را باز کرد و آن را خواند. )
- اشاره به باز کردن چشم و دهان. مثال:
. you can open your eyes now ( حالا می توانی چشم هایت را باز کنی. )
. don't open your mouth ( دهانت را باز نکن. ) * البته در این مثال open به معنای صحبت نکردن نیز است.

صفت open به معنای ( مکان ) سر باز
صفت open در این مفهوم به توصیف مکانی ( خانه، حیاط و استخر و . . . ) می پردازد که سقف ندارد. مثال:
an open courtyard ( حیاط سر باز )

منبع: سایت بیاموز
not concealing one's thoughts or feelings; frank and communicative
رک
روراست
بی پرده
بی ریا
open ( رایانه و فنّاوری اطلاعات )
واژه مصوب: باز کردن
تعریف: یکی از زیرگزینه‏های پرونده که برای گشودن پروندۀ موجود به کار می‏رود
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما