برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1467 100 1

oneself

/ˌwənˈself/ /wʌnˈself/

معنی: نفس، نفس، خود، در حال عادی
معانی دیگر: خود شخص، به خود، خود را، خودش را، self s'one خود

بررسی کلمه oneself

ضمیر ( pronoun )
عبارات: be oneself
• : تعریف: a person's own self (often used reflexively).

- One should take care of oneself to stay healthy.
[ترجمه محمد حیدری] اول از همه باید به خودت اهمیت بدی تا سالم بمونی
|
[ترجمه ترگمان] آدم باید مواظب خودش باشد که سالم بماند
[ترجمه گوگل] باید مراقبت از خود را برای سالم نگه داشتن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه oneself در جمله های نمونه

1. disburden oneself by confession
با اعتراف وجدان خود را سبک کردن

2. be oneself
طبق خو و عادت خود عمل کردن،وانمود نکردن،طبیعی رفتار کردن

3. beside oneself
(در مورد ترس و خشم و غیره) خودباخته،برزخ،عصبانی،آشفته،برافروخته

4. break oneself of a habit
خود را از عادت یا اعتیادی رهانیدن

5. bury oneself in
جایگزین شدن،خود را دفن کردن در

6. by oneself
1- به تنهایی،یک تنه،یکه،تنها 2- منفردا،بدون کمک دیگری

7. by oneself
به تنهایی،تنها،در انزوا،بدون کمک

8. catch oneself
جلو خود را (به ویژه جلو زبان خود را) گرفتن،یک دفعه متوجه شدن و حرف خود را سنجیدن

9. commit oneself
متعهد شدن،تعهد سپردن

10. concern oneself about someone
(به سعادت یا خوشی کسی) علاقمند بودن،در فکر کسی بودن

11. concern oneself with
(به موضوع یا کاری) پرداختن یا توجه داشتن،هم خود را صرف کاری کردن

12. contradict oneself
ضد و نقیض حرف زدن،حرف‌های متناقض زدن

13. correct oneself
...

مترادف oneself

نفس (اسم)
air , wind , breath , self , ego , oneself , snuff
نفس (ضمير)
oneself
خود (ضمير)
self , oneself , himself , itself
در حال عادی (ضمير)
oneself

معنی عبارات مرتبط با oneself به فارسی

فروتنی کردن
حقوق و امتیازات خود را بزور بدیگران قبولاندن
طبق خو و عادت خود عمل کردن، وانمود نکردن، طبیعی رفتار کردن
(در مورد ترس و خشم و غیره) خودباخته، برزخ، عصبانی، آشفته، برافروخته، از خودبیخود
به حرکت دراوردن، خودراجنباندن
1- به تنهایی، یک تنه، یکه، تنها 2- منفردا، بدون کمک دیگری
از خودداری عاجز بودن، ناتوان بودن (در جلوگیری)، اختیار دست خود (کسی)نبودن
جلو خود را (به ویژه جلو زبان خود را) گرفتن، یک دفعه متوجه شدن و حرف خود را سنجیدن
به هوش آمدن، شعور پیدا کردن، حس داوری خود را باز یافتن
متعهد شدن، تعهد سپردن
ژرف اندیشی کردن، در بحر فکر فرورفتن
ضد و نقیض حرف زدن، حرف های متناقض زدن
(گفته ی) خود را اصلاح کردن، حرف خود را تغییر دادن
...

معنی کلمه oneself به انگلیسی

oneself
• one's own person, one's own body
• a speaker or writer uses oneself as the object of a verb or preposition in a clause where `one' is the subject or a previous object.
• oneself is also used to emphasize the subject or object of a clause.
abandon oneself
• give oneself over to; surrender oneself
abase oneself
• mortify oneself, humiliate oneself
absent oneself
• stay away, withdraw oneself, be absent from
acquaint oneself
• become familiar with, get to know
addict oneself
• cause to become dependent on, cause to become addicted
adorn oneself
• decorate oneself, put on (jewelry, etc.)
amusing oneself
• entertaining oneself, doing something that one enjoys
assert oneself
• prove oneself, show oneself worthy; stand up for ones own opinions
assume a right for oneself
• give oneself the right to, authorize oneself
barricade oneself
• place a defense around oneself
be a law unto oneself
• do what one wants, be ruled by no one
be law unto oneself
• using one's own ideas and beliefs as guidelines for behavior
be oneself
• act naturally, act as one's own personality
be sure of oneself
• be self-confident, have self-assurance
behave oneself
• act appropriately, be well-behaved, mind one's manners
...

oneself را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد حیدری
خود , به تنهایی, یکی, متکی بر یکی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی oneself
کلمه : oneself
املای فارسی : انسلف
اشتباه تایپی : خدثسثمب
عکس oneself : در گوگل

آیا معنی oneself مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران