notice

/ˈnoʊtɪs//ˈnəʊtɪs/

معنی: خبر، توجه، اعلان، اگهی، اطلاع، اخطار، دیدن، ملاحظه کردن، شناختن، ملتفت شدن
معانی دیگر: (به ویژه در روزنامه) آگهی، آگهداد، اطلاعیه، دقت، نظر، آگاهی، هشدار، اخطاریه (به ویژه اخطاریه ی تخلیه ی خانه یا فسخ قرارداد)، پیش آگهی، اشاره کردن به، ذکر کردن، توضیح (اضافی) دادن، نقد ادبی (کوتاه) نوشتن، دریافتن، مشاهده کردن، مورد ملاحظه قرار دادن، مورد توجه قرار دادن، توجه کردن به، احترام گذاشتن، محل گذاشتن، اعتنا کردن، تواضع، سلام و تعارف، نقد مختصر کتاب یا نمایشنامه (و غیره)، هنرسنجه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: warning, news, or indication of something, esp. in written or printed form.
مترادف: announcement, notification, sign
مشابه: admonition, advertisement, bulletin, caution, caveat, communication, handbill, heed, information, leaflet, manifesto, message, news, poster, report, statement, warning, word

- A notice on the door said the bank would be closed for the holiday.
[ترجمه amin] اعلامیه ی روی در میگفت که بانکدر تعطیلات بسته خواهد بود
|
[ترجمه ] اعلامیه ی روی در میگفت بانک در تعطیلات بسته خواهد شد
|
[ترجمه ترگمان] یک اعلامیه در این در گفت که این بانک برای این روز تعطیل خواهد بود
[ترجمه گوگل] یک اعلامیه در مورد گفت که این بانک برای تعطیلات بسته خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The landlord sent the tenant a notice informing him that he would not be allowed to keep his dog.
[ترجمه ترگمان] کاروانسرا دار مستاجر را خبر کرد که اجازه نمی دهد سگ خود را نگه دارد
[ترجمه گوگل] صاحبخانه متوجه شد که مستاجر می داند که او نمی تواند سگ خود را نگه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: attention; observation.
مترادف: attention, observation
مشابه: cognizance, consideration, eye, heed, perception

- The small sign on the front door escaped my notice.
[ترجمه منوچهر تیموری] من متوجه ی تابلوی کوچک روی در جلویی نشدم
|
[ترجمه ترگمان] تابلوی کوچک روی در جلویی توجهم را جلب کرد
[ترجمه گوگل] علامت کوچک در درب جلو متوجه من شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a formal indication of intention to end an arrangement or job.
مشابه: notification

- He gave his boss notice that he would be quitting the job in two weeks.
[ترجمه سپهر] او به رئیسش اطلاع داده بود که در دو هفته از کارش استعفا خواهد داد
|
[ترجمه ترگمان] او به رئیسش اطلاع داده بود که در عرض دو هفته کارش را ول می کند
[ترجمه گوگل] او به رئیس خود اطلاع داد که او در دو هفته از کار خودداری می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an amount of time between the point at which something is announced and when it will occur.

- She gave her boss two week's notice before leaving.
[ترجمه bahare] او دو هفته قبل از رفتنش به رئیسش اطلاع داده بود
|
[ترجمه ترگمان] قبل از رفتن به رئیسش دو هفته وقت داده بود
[ترجمه گوگل] قبل از خروج او دو هفته پیش به رئیس خود داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was angry that his cousin gave him such short notice before arriving on his doorstep as a guest.
[ترجمه ترگمان] از این که پسر عمویش، قبل از رسیدن به خانه، متوجه حضور او شده بود، خشمگین شد
[ترجمه گوگل] او عصبانی بود که پسرعمویش او را خیلی سریع متوجه کرد قبل از ورود به آستانۀ او به عنوان یک مهمان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a critique or review in a periodical publication.
مترادف: critique, review
مشابه: appraisal, article

- The play received good notices from reviewers.
[ترجمه امین جهانگرد] نمایش نقد های خوبی از داوران دریافت کرد
|
[ترجمه ترگمان] این نمایش اخطارهای خوبی از سوی منتقدان دریافت کرد
[ترجمه گوگل] این بازی اعلامیه های خوب را از داوران دریافت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: notices, noticing, noticed
(1) تعریف: to become aware of; perceive; observe.
مترادف: observe, perceive, remark
متضاد: miss
مشابه: acknowledge, attend, behold, descry, detect, discern, eye, heed, listen to, mark, note, see, spot

- The witness said she'd noticed a man standing by the car.
[ترجمه ترگمان] شاهد گفت که او مردی را دیده که کنار اتومبیل ایستاده بود
[ترجمه گوگل] شاهدان می گویند او متوجه یک مرد ایستاده در ماشین است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He noticed that his brother had lost weight.
[ترجمه ترگمان] متوجه شد که برادرش وزن کم کرده است
[ترجمه گوگل] او متوجه شد که برادرش وزن خود را از دست داده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I was busy and didn't notice the time.
[ترجمه ترگمان] سرم شلوغ بود و توجهی به زمان نداشتم
[ترجمه گوگل] من مشغول بودم و زمان را متوجه نشدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She noticed that the man spoke with a slight lisp.
[ترجمه ترگمان] متوجه شد که مرد با اندکی نوک زبان سخن می گوید
[ترجمه گوگل] او متوجه شد که مرد با یک لپ تاپ صحبت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Did you notice anyone come in just now?
[ترجمه منوچهر تیموری] ایا متوجه نشدی کسی همین الان داخل بیاید.
|
[ترجمه ترگمان] متوجه شدی که کسی اومده اینجا؟
[ترجمه گوگل] آیا شما متوجه شدید کسی در حال حاضر فقط می آید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I noticed him fidgeting with his tie as if he were nervous.
[ترجمه ترگمان] متوجه شدم که او چنان با کراواتش وول می خورد که انگار عصبی است
[ترجمه گوگل] من متوجه شدم که او را با کراواتش دوست داشتم، انگار عصبی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to remark on.
مترادف: allude to, comment on, mention, note, refer to, remark on
مشابه: advert to, hint at, remark

- The reviewer briefly noticed the film's cinematography.
[ترجمه ترگمان] ارزیاب به طور خلاصه متوجه فیلمبرداری فیلم شد
[ترجمه گوگل] بررسی کننده به طور خلاصه فیلم سینمایی را متوجه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. the notice had been written in a bold handwriting
آگهی به خط درشت و خوانا نوشته شده بود.

2. the notice was placed high on the wall
آگهی را بالای دیوار زده بودند.

3. give notice to
اعلام کردن به،اخطار کردن،آگاهی دادن

4. serve notice
رسما اطلاع دادن،اخطار رسمی کردن

5. take notice
متوجه شدن،دریافتن

6. a legal notice
اطلاعیه ی قانونی

7. did you notice the jaundice in her expression?
آیا متوجه تلخی قیافه او شدی ؟

8. he didn't notice my new clothes
او متوجه لباس های نو من نشد.

9. i didn't notice his real intention
متوجه مقصود واقعی او نشدم.

10. take no notice of his threats; they are sheer bravado
به تهدیدهای او توجه نکن ; کاملا تو خالی است.

11. to attract notice
جلب توجه کردن

12. to take notice
توجه کردن

13. until further notice
تا اطلاع ثانوی

14. she took no notice of what had happened
متوجه آنچه که روی داده بود نشد.

15. to peg a notice to an electricity post
اعلامیه ای را با میخ چوبی به تیر برق کوبیدن

16. to tack a notice on a bulletin board
اعلانی را به تابلوی اعلانات پونز کردن

17. come to one's notice
مورد ملاحظه یا توجه کسی قرار گرفتن،متوجه شدن،دریافتن

18. he inserted an important notice in the newspaper
او آگهداد مهمی را در روزنامه منتشر کرد.

19. to give a tenant notice
به مستاجر اخطار تخلیه دادن

20. bring something to someone's notice
چیزی را به توجه کسی رساندن،کسی را از چیزی آگاه کردن

21. that book brought him into public notice
آن کتاب نظر جامعه را به او معطوف کرد.

22. the school is closed until further notice
مدرسه تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

23. evacuating a school building in a minute's notice
تخلیه کردن ساختمان مدرسه ظرف یک دقیقه پس از دریافت هشدار

24. the shopkeeper shortchanged me, but i didn't notice
مغازه دار به من کم پول پس داد ولی من متوجه نشدم.

25. they sat behind a column to escape notice
آنان پشت ستون نشستند که کسی متوجه آنها نشود.

26. these regulations are subject to change without prior notice
این مقررات بدون اطلاع قبلی قابل تغییرند.

27. I couldn't help but notice the pointed remarks slung in my direction.
[ترجمه ترگمان]نتوانستم جلو خودم را بگیرم، اما متوجه اشارات خاصی که به سمت من آویخته شده بود شدم
[ترجمه گوگل]من نمی توانم کمک کنم، اما به نکات ذکر شده در جهت من توجه می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. Did you notice what was his all in all?
[ترجمه ترگمان]متوجه شدی که اون چی بود؟
[ترجمه گوگل]آیا متوجه شدید که همه چیز در کل او بود؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. These rules are subject to change without notice.
[ترجمه ترگمان]این قوانین بدون توجه به تغییر در معرض تغییر هستند
[ترجمه گوگل]این قوانین بدون اطلاع قبلی تغییر می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. Did you notice the tears in his eyes when he talked about Diane?
[ترجمه ترگمان]وقتی درباره \"دایان\" حرف می زد متوجه اشک تو چشماش بودی؟
[ترجمه گوگل]وقتی درباره دایان صحبت کردید، اشک هایش را دیدید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

خبر (اسم)
account, report, news, announcement, information, word, narration, notification, advice, notice, advertisement, manifest, predicate

توجه (اسم)
attention, tendency, remark, tent, advertence, consideration, regard, care, notice, advertency, favor, keep, notation, assiduity, tendance, heed, attendance

اعلان (اسم)
assertion, announcement, declaration, proclamation, notice, advertisement, advertising, sign, poster, signboard, placard

اگهی (اسم)
assertion, announcement, proclamation, notice, advertisement, advertising, ticket, annunciation, poster, caveat, indiction

اطلاع (اسم)
knowledge, information, awareness, learning, notification, advice, notice, datum, know-how

اخطار (اسم)
notification, talking to, notice, monition, alarm, warning, alarum, signal, caveat, premonition, prenotion, tip-off

دیدن (فعل)
sense, vision, sight, eye, view, notice, look, witness, perceive, observe, see, behold, distinguish, descry, twig, catch sight, contemplate

ملاحظه کردن (فعل)
remark, consider, note, regard, notice, perceive, observe, heed

شناختن (فعل)
know, knew, recognize, notice, identify

ملتفت شدن (فعل)
notice, understand

تخصصی

[حقوق] اطلاع دادن، ابلاغ کردن، اطلاعیه، ابلاغیه، اخطاریه، اعلامیه

به انگلیسی

• announcement; poster, sign; notification (often of termination of employment or a living situation); warning; attention, consideration
discern, perceive; pay attention; observe, remark
if you notice something, you become aware of it.
a notice is a written announcement in a place where everyone can read it.
if you give notice of something that is going to happen, you warn people about it.
if you take notice of what someone says or does, you pay attention to it.
if you take no notice of someone, you ignore them.
if something comes to your notice or is brought to your notice, you become aware of it.
if something escapes your notice, you fail to notice it.
if something is done at short notice or at a moment's notice, you are told about it only a short time before it needs to be done.
if a situation will exist until further notice, it will continue until someone changes it.
if your employer gives you notice, he or she tells you that you must leave within a fixed period of time.
if you hand in your notice, you tell your employer that you intend to leave after a fixed period of time.

پیشنهاد کاربران

اگهی، خبر
To notice something is to see it for the first time
متوجه شدن


Pay attention to a person or matter
توجه. توجه کردن
مطلع شدن، آگاه یا باخبر شدن

اعلامیه
احضاریه
noun
1. اطلاع
2. توجه
3. اخطار
4. اعلان
5. خبر
6. اگهی
verb
1. ملاحظه کردن
2. ملتفت شدن
3. شناختن
4. دیدن
آگاه
مطلع
با خبر
اطلاع قبلی
Ex. terminating contract without notice.
نکات
مُهلت - فُرجه
مثال : seventeen days' notice مهلتِ هفده روزه - فُرجۀ هفده روزه
notice
1 - verb:realise that sth exists
i noticed the she staring at me
متوجه شدن
2 - توجه
they took no notice متوجه نشدن
ill bring it to your notice به توجهتون میرسونم
3 - تابلو، اطلاعیه، آگهی
notices in the newspapers آگهی های روزنامه
notice on the wall said no parking ( تابلو )
board meeting notice اطلاعیه جلسه هیت مدیره
4 - information or warning about sth that is going to happen اطلاع، هشدار، اخطاریه ( تخلیه منزل )

notice board تابلو اعلانات
public notice اعلان عمومی
until further notice تا اطلاع ثانوی
توجه اخطار متوجه شدن
هشدار - تابلوی هشدار دهنده
متوجه شدن از طریق مشاهده
See and become aware of: I noticed thar he was crrying a briefcase.
دو معنی دارد :
شناختم
آگهی بر روی دیوار یا تابلو
نوع اول :
I swa a notice on the wall من یک آگهی روی دیوار دیدم
نوع دوم:
I saw my teacher in the street , Inotice her من معلمم را در خیابان دیدم و اورا شناختم
give information in advance
if i want to take time off , I need to give my boss notice
Notice =pay attention🧐
توجه
متوجه حضور یا وجود چیزی یا کسی شدن، مخصوصا از طریق دیدن، شنیدن و احساس کردن. . ملتفت شدن. . حواست بود ( notice ) که چی گفت؟!. . I didnt notice any smoke متوجه بوی دود نشدم. Have you noticed any change in him متوجه هیچ تغییری در رفتارش نشدی؟
مشاهده کردن، دریافتن
توجه کنید
متوجه شدن، فهمیدن
اعلان تابلو اخطار توجه
پیام
پیغام

به عنوان مثال:
Failure notice = پیغام خطا
■ فعل
● ملتفت شدن، متوجه شدن
● be/get noticed مورد توجه قرار گرفتن ( دادن )

■اسم
● توجه
● هشدار
اطلاعیه، اعلامیه
متوجه شدن
پی بردن، دریافتن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما