nervous

/ˈnɜːrvəs//ˈnɜːvəs/

معنی: عصبانی، متشنج، دست پاچه، عصبی، عصبی مربوط به اعصاب
معانی دیگر: وابسته به اعصاب، روانی، هیجان زده، شوریده، بی آرام، بی قرار، ترسان و لرزان، دلواپس، نگران، (در اصل) قوی، پرعضله و غضروف، عضلانی، ساخته شده از عصب، دارای عصب، پی دار
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: nervously (adj.), nervousness (n.)
(1) تعریف: of or concerning the nerves.
مترادف: neural, neurological

- the central nervous system
[ترجمه ۱] سیستم مرکزی اعصاب
|
[ترجمه ترگمان] سیستم عصبی مرکزی
[ترجمه گوگل] سیستم عصبی مرکزی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: having a highly excitable or apprehensive nature.
مترادف: agitated, anxious, emotional, high-strung, hyper, jittery, jumpy, manic
متضاد: calm, relaxed, relaxed
مشابه: apprehensive, excitable, hypersensitive, irritable, neurotic, sensitive, skittish, tense, touchy, uneasy, unstable, volatile

- a nervous person
[ترجمه Eli] شخص نگران
|
[ترجمه Asal] فرد مظطرب ( استرس )
|
[ترجمه Mahdi] مضطرب
|
[ترجمه Kmnd] شخص عصبی
|
[ترجمه AHN] یک شخص مضطرب
|
[ترجمه .] شخص مظطرب
|
[ترجمه ABTIN] یک فرد دارای استرس
|
[ترجمه Nima] فرد عصبی و مضطرب
|
[ترجمه F.M] شخص عصبی ( متشنج )
|
[ترجمه Marinate] یک فرد عصبی
|
[ترجمه Mostafa] یک شخص عصبی
|
[ترجمه جنتنمترننابتناب] اختلال اعصاب
|
[ترجمه Jafar] شخص مضطرب
|
[ترجمه kara] فرد نگران
|
[ترجمه جهانگیری] استرس دار
|
[ترجمه ترگمان] یک فرد عصبی
[ترجمه گوگل] فرد عصبی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: being apprehensive or fearful in a specific situation.
مترادف: afraid, anxious, fearful, frightened, jumpy, scared
متضاد: cool, nerveless, relaxed
مشابه: apprehensive, edgy, on edge, panicky, tremulous

- We were nervous about the election.
[ترجمه ترگمان] ما نگران انتخابات بودیم
[ترجمه گوگل] ما در مورد انتخابات عصبی بودیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: having a negative impact on the nerves.
مترادف: neuralgic, neuritic, neurotropic

- nervous disease
[ترجمه امیر] اختلال بین سیستم عصبی منجر به بیماری های روانی یا گاهی بیماری مربوط به سیستم ایمنیمیشود
|
[ترجمه ترگمان] بیماری های عصبی
[ترجمه گوگل] بیماری عصبی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. nervous breakdown
فرو پاشی روانی

2. nervous disorders
اختلالات عصبی

3. a nervous laugh
خنده ی توام با نگرانی

4. the nervous child grated his teeth all night
کودک عصبی تمام شب دندان قروچه کرد.

5. central nervous system
دستگاه مرکزی سلسله ی اعصاب

6. a very nervous person
یک آدم خیلی عصبی

7. he developed a nervous twitch and began to wink constantly
او دچار تیک عصبی شد و شروع کرد به پلک زدن مداوم.

8. he gave a nervous laugh
او خنده ی عصبی کرد.

9. to have a nervous debility
ضعف اعصاب داشتن

10. a diagram of the nervous system
نمودار سلسله ی اعصاب

11. reckless driving makes me nervous
رانندگی بی پروا مرا عصبی می کند.

12. this venom attacks the nervous system
این زهر سلسله ی اعصاب را مورد حمله قرار می دهد.

13. at fifty, he had a nervous breakdown
در پنجاه سالگی دچار بیماری روانی شد.

14. the degenerative conditions of the nervous system
شرایط روبه وخامت دستگاه سلسله ی اعصاب

15. worry turned her into a nervous wreck
نگرانی اعصاب او را خراب کرد.

16. I felt really nervous before the interview.
[ترجمه مونیکا ] من قبل از مصاحبه احساس نگرانی و اضطراب میکردم
|
[ترجمه ] من واقعا احساس نگرانی و مضطربی قبل از مصاحبه داشتم.
|
[ترجمه amir021] قبل از مصاحبه حس نگرانی و اضطراب من را خیلی عصبانی کرد.
|
[ترجمه ترگمان]قبل از مصاحبه خیلی عصبی شدم
[ترجمه گوگل]من قبل از مصاحبه احساس عصبانیت کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She grew increasingly nervous as the date of the audition drew closer.
[ترجمه A.A] نگرانی او بیش از پیش زیاد شد همینکه موعد آزمون هنری جلو افتاد
|
[ترجمه ترگمان]به تدریج که تاریخ تست بازیگری نزدیک تر می شد، او به شدت عصبی می شد
[ترجمه گوگل]همانطور که تاریخ تئاتر نزدیکتر شد، او به طور فزاینده عصبی رشد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. He does well, only that he's nervous at the start.
[ترجمه ترگمان]او خوب است، فقط اینکه از اول عصبی است
[ترجمه گوگل]او به خوبی کار می کند، تنها در ابتدا عصبی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. I felt very nervous when I went into his office.
[ترجمه حمزه محمدی] وقتی وارد دفترش شدم احساس کردم او عصبی است
|
[ترجمه زهرا موسوی] وقتی وارد دفترش شدم احساس اضطراب کردم. ( دچار استرس شدم. )
|
[ترجمه ❤A&M❤] وقتی وارد دفترش شدم احساس اظطراب میکردم .
|
[ترجمه Bts💜🖤] وقتی به دفترش رفتم خیلی مضطرب شدم
|
[ترجمه ترگمان]وقتی به دفترش رفتم خیلی احساس اضطراب می کردم
[ترجمه گوگل]وقتی وارد دفترش شدم خیلی عصبی احساس کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Balloons make me nervous - I hate it when they burst.
[ترجمه Elena] بادکنک ها عصبیم می کنن از انفجارشون متنفرم
|
[ترجمه ترگمان] بالون ها منو عصبی میکنه وقتی منفجر میشن متنفرم
[ترجمه گوگل]بالن من را عصبی میکند - من از آن متنفر هستم وقتی که پشت سر گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. The rides are unsuitable for people of a nervous disposition.
[ترجمه ترگمان]سواری برای مردم نامناسب است
[ترجمه گوگل]سواری ها برای افرادی که دارای حالت عصبی هستند مناسب نیستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

عصبانی (صفت)
mad, feisty, furious, choleric, nervy, frenzied, short-tempered, frenetic, wrathful, nervous, pelting, huffy, maniac, frantic, high-strung, horn-mad, horn-red, red-hot, huffish, wreakful

متشنج (صفت)
nervous, convulsive

دست پاچه (صفت)
nervous, hurried, hasty, panicky

عصبی (صفت)
nervous, neurotic, neural, overwrought

عصبی مربوط به اعصاب (صفت)
nervous

به انگلیسی

• agitated, tense, anxious, apprehensive; of or relating to the nerves
if you are nervous, you are worried and frightened, and show this in your behaviour.
a nervous person is very tense and easily upset.
if you are nervous about something, you feel rather afraid or worried about it.
a nervous illness or condition affects your mental state.

پیشنهاد کاربران

حالت عصبی
عصبی
عصبی . مضطرب .
عصبانیت. دستپاچگی
I always feel nervous when the plane is landing
مضطرب
مضطرب، دارای اضطراب
نگران، ترسیده

معنی ریشه ای این کلمه انگلیسی عصبانی و انگلیسی آنorafraid
worried و خانم صبا اشتباه نوشته است
بیشتر به معنی مظتراب و نگران و در برخی موارد به معنی عصبانی
در بیشتر مواقع به معنی نگران و اضطراب است و در برخی موارد به معنی عصبی است.
مظطرب
I always feel nervous when the plane is landing
This is an example👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼
استرس

مضطرب، نگران، ترسیده
Feeling worried or afraid
استرس
I'm nervous because i want to sleep but i don't have any place for sleep

Nervous is very close to angry
عصبانی😠
گاهی به معنی نگران وگاهی به معنی عصبانی
اضطراب _استرس
استرس داشتن: - \
opposite of calm
for example : she felt nervous about her exam
هول کرده
عصبانی


بی قرار
مـضطـرب
عصبانی
روانی
عصبانی
خشمگین
What trouble do you have so much frustration and
It looks nervous
چه مشکل ناراحتی دارید که اینقدر کلافه و
عصبی بنظر می رسید
There were a few nervous boys among the crowd
در آن شلوغی چند پسر عصبی حضور داشتند 🙊🙊🙊
مضطرب
نگران
یکی دیگر از احساسات ما مانن نگرانی
عصبی. نگران. مضطرب. دست پاچه
بی قراری. یه حالت دسپاچه شدن به دلیل گرفتار شدن در موقعیتی ناخوشایند
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
Nervous
💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛
نگران
مضطرب
عصبی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
استرسی
عصبی
نگران
😠😠
مضطرب = nervous
🌟🌟🌟🌟🌟
You are should drink water when you are nervous.
معنی :هنگام عصبانی شدن مقداری آب بنوشید.
nervous=مضطرب_عصبانی و. . .

عصبی، دستپاچه
عصبی - مضطرب - دستپاچه -
relating to or affecting the nerves

مربوط به سیستم اعصاب
مربوط به سیستم عصبی موجودات


worried or afraid
لایک🎶
worry about something _ angry person

مضطرب نگران عصبی
کانون زبان ایران
English time5
Supplementary exercises
Unit 10
Page 68
Part ( j ) number8=worried or afraid
ترسان و لرزان
nervous:
مسطرب
have kittens

mainly BRITISH, INFORMAL

If someone has kittens, they become extremely worried or upset by something

Note: In the Middle Ages it was said that if a pregnant woman was having stomach pains she had kittens clawing inside her womb
عصبی، داغون شدن اعصاب
He is a sensitive person who has become very nervous
Apart from me, he does not intend to marry a girl. His family will accept my condition.
او یک فرد حساس میباشد که به فرد خیلی عصبی تبدیل شده هست
بغیر از من قصد ازدواج با دختری را ندارد خانوادش شرط من را قبول کردن. که قبل از عقد باید واحد هشت متراژ تکمیلی را به نام او باشد ماشین نو هم دارند
ببخشید
معنی �نگران� میده
چون که شما ها نوشتید عصبانی درست نیست❌❌
عصبانی ( angry ) نه nervous!!!!
به اعصاب مربوطه. . . و بیشتر معنیش به عصبانی میخوره ولی حالا خب چرا عصبی شده مثال:بخاطر منتظر ماندن برای یک شخص مهم اول کمی نگران شدم واز شدت نگرانی ، افکار منفی باعث اضطراب و استرس زیاد شد مثال حالا وقتی اومد وبیخیال انگار ن انگار مدت زیادیه بخاطر کار مهم یا دوست داشتن و. . . به سیستم عصبی بدن اسیب میرسه و به شدت عصبانی میشویم. حالا یکی درونگراست و میریزه تو خودش تا موقعی که از حد بگذره به طور باور نکردنی خشمگین میشود. و یکی برونگراست سر هر دفعه که عصبی میشه فوری خشمگین میشه اونم باز خشم به چند شاخه تقسیم میشه که برای هر کس متفاوت. در کل معنی این کلمه عصبانی هست که هر کس یک جور تعریفش میکند
سیستم عصبی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما