برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1399 100 1

numb

/ˈnəm/ /nʌm/

معنی: بی حس، کرخت، بیحس یا کرخت کردن
معانی دیگر: کرخ، لمس، لس، قبض روح، بهت زده، هاج و واج، کرخ کردن، بی حس کردن

بررسی کلمه numb

صفت ( adjective )
(1) تعریف: not able to feel physical sensation or move normally, esp. because of cold.
مترادف: unfeeling
متضاد: sensitive
مشابه: asleep, frozen, insensitive

- My feet are numb from standing outside in the cold.
[ترجمه ترگمان] پاهایم از ایستادن در سرما بی‌حس شده‌اند
[ترجمه گوگل] پاهای من از بیرون ایستاده در سرما بیخوابی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I just got out of the dentist, so my jaw is still numb.
[ترجمه ترجمه گوگل] من از دندان پزشکی آمده ام به همین دلیل فک من هنوز بی حس هست
|
[ترجمه ترگمان] ، تازه از دندون پزشکی اومدم بیرون پس فک هام هنوز بی‌حس شده
[ترجمه گوگل] من فقط از دندانپزشک خارج شدم، بنابراین فک من هنوز بی حس می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: not able to react or function normally, as when in a state of shock.
مترادف: benumbed, dead, insensate
• مشابه ...

واژه numb در جمله های نمونه

1. My fingers quickly became numb in the frigid room.
انگشتانم در اتاق خیلی سرد به سرعت بی حس شدند

2. A numb feeling came over Mr. Massey as he read the telegram.
در حالی که آقای ماسی تلگراف را می خواند، بی حس شد

3. When the nurse stuck a pin in my numb leg, I felt nothing.
زمانی که پرستار سنجاقی را در پای بی حس من فرو کرد، چیزی احساس نکردم

4. we were numb with fear
از شدت ترس قبض روح شدیم.

5. my fingers are numb with cold
انگشتانم از سرما کرخ شده.

6. his feet have become numb
پاهای او بی‌حس شده است.

7. his sallies made the audience numb with laughter
پاسخ‌های زیرکانه‌ی او حاضران را روده‌بر کرد.

8. And his soul, a vulgar a numb find redemption.
[ترجمه ترگمان] و روحش، موجودی مبتذل برای رستگاری
[ترجمه گوگل]و روح او، یک زخم عصبی پیدا کردن رستگاری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. His fingers were numb with cold.
[ترجمه مهران عربی] به خاطر سرما انگشتان دستش کرخ شده بودند
...

مترادف numb

بی حس (صفت)
senseless , passive , dead , vapid , torpid , obtuse , insentient , insensible , callous , unfeeling , stolid , insensitive , numb , impassible , insensate , impassive
کرخت (صفت)
insensitive , numb , soporific
بیحس یا کرخت کردن (فعل)
numb

معنی کلمه numb به انگلیسی

numb
• cause to be numb, make insensitive (to pain), anesthetize
• anesthetized; lacking sensitivity (to pain); in shock; senseless
• if a part of your body is numb, you cannot feel anything there.
• if you are numb with shock or fear, you are so shocked or frightened that you cannot think clearly or feel any emotion.
• if a blow or cold weather numbs a part of your body, you can no longer feel anything in it.
• if an experience numbs you, you can no longer think clearly or feel any emotion.
numb as a hake
• foolish, stupid; ignorant, insensitive (slang)
numb fish
• (zoology) fish that has electric organs and is able to give electrical shock from its organs and enlarged pectoral (lives in tropical or temperate seas), electric ray, crampfish, electrical fish, torpedo

numb را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مرجان میری لواسانی
از شدت چیزی کم کردن
الناز
خلسه
na
بی هوش شدن
Setayesh-Arya
کرخت،بی حس،سِر
الهه علوی
ولو شدن
الی
بی تفاوت بی حس
اسرا کرمی
Numb یعنی بی حس یا Dont Feel Anything کرخت ازبین رفتن حس لامسه.
عباس نعمتی فر
بهت زده، هاج و واج، دچار ترس یا شوک شده
Reyhan
بی حس (شدن) ، خواب رفتن
میلاد علی پور
با ناباوری
علی قطبی
غیر محسوس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی numb
کلمه : numb
املای فارسی : نومب
اشتباه تایپی : دعئذ
عکس numb : در گوگل

آیا معنی numb مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )