meet

/ˈmiːt//miːt/

معنی: تقاطع، جلسه، نشست، نشست گاه، اشتراک، شایسته، مناسب، مقتضی، در خور، دلچسب، برخورد کردن، تقاطع کردن، تلاقی کردن، مواجه شدن، پیوستن، یافتن، مواجه شدن با، ملاقات کردن، مصادف شدن با
معانی دیگر: دیدار کردن، برخوردن به، هنگام ورود کسی یا چیزی حضور داشتن، پیشواز رفتن، به هم خوردن، تماس حاصل کردن، معرفی شدن، آشناشدن، مصاف کردن، پاسخ دادن، روبرو شدن با، از عهده برآمدن، (به طور موثر) رسیدگی کردن، برآورده کردن، کفاف دادن، تجربه کردن (چیز ناخوشایند)، (دید یا چشم و غیره) به هم دوخته شدن، گرد هم آمدن (برای معامله یا مذاکره وغیره)، جلسه تشکیل دادن، گردهمایی (به ویژه ورزشی)، مسابقه، ناورد، همداوی، محل گردهمایی، دیدارگاه، شرکت کننده در گردهمایی، (نادر) سزاوار، vi : برخورد کردن، معرفی شدن به
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: meets, meeting, met
(1) تعریف: to come into contact with; encounter.
مترادف: encounter
متضاد: miss
مشابه: bump into, come across, confront, cross, face, greet, happen upon, hit, run across

- He happened to meet his boss at the post office on Saturday.
[ترجمه محمد حیدری] او به طور اتفاقی رییسش را شنبه در دفتر پست ملاقات کرد.
|
[ترجمه ترگمان] او روز شنبه با رئیسش در اداره پست ملاقات کرد
[ترجمه گوگل] او در روز شنبه ملاقات با رئیس خود را در پست خود دید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to come into the company or presence of (someone) at a designated time and place.
مترادف: encounter, join
متضاد: avoid, shun
مشابه: greet, receive, welcome

- I'll meet you at the bus station at noon.
[ترجمه ترگمان] ظهر در ایستگاه اتوبوس شما را می بینم
[ترجمه گوگل] من شما را در ایستگاه اتوبوس در ظهر ملاقات خواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our friends are going to meet us at the restaurant.
[ترجمه ترگمان] دوستانتان می خواهند ما را در رستوران ملاقات کنند
[ترجمه گوگل] دوستان ما در رستوران ما را ملاقات می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make the acquaintance of; be introduced to.
مترادف: greet
مشابه: acquaint with, welcome

- We met our son's English teacher at the school's open house last week.
[ترجمه مهدی] ما هفته گذشته پسر معلم خود ر ا در خانه بازرگانی مدرسه ملاقات کردیم.
|
[ترجمه ترگمان] هفته گذشته ما معلم انگلیسی مان را در خانه باز مدرسه ملاقات کردیم
[ترجمه گوگل] هفته گذشته، ما معلم انگلیسی پسر ما را در خانه بازرگانی مدرسه ملاقات کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to fulfill (a need, demand or the like).
مترادف: fulfill, satisfy
مشابه: abide by, comply with, gratify

- He meets all the requirements for the position.
[ترجمه ترگمان] او تمام الزامات شغلی را برآورده می کند
[ترجمه گوگل] او تمام شرایط لازم برای موقعیت را برآورده می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to come together with in collision or conflict.
مترادف: confront, encounter
مشابه: affront, battle, engage, face, join

- The battalion met the enemy at dawn.
[ترجمه ترگمان] گردان سپیده دم دشمن را ملاقات کرد
[ترجمه گوگل] این گردان دشمن را در سپیدهدم دید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to face or deal with directly.
مترادف: confront, face
متضاد: avoid, shirk
مشابه: affront, brave, cope, encounter, face up to, front, grapple with, greet, tackle, wrestle with

- He met death bravely.
[ترجمه ترگمان] با شجاعت مرگ را ملاقات کرد
[ترجمه گوگل] او مرگ را با شجاعت ملاقات کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: meet halfway, more than meets the eye
(1) تعریف: to come to one spot and see one another, by plan or chance.
مشابه: come across, confer, connect, consult, contact, convene, converge, encounter, gather, join, unite

- Why don't we meet in the hotel lobby at six o'clock?
[ترجمه ترگمان] چرا ما ساعت شش در لابی هتل ملاقات نکنیم؟
[ترجمه گوگل] چرا در ساعت 6 شب در لابی هتل ملاقات نمی کنیم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- My old boyfriend and I met by accident on the bus yesterday.
[ترجمه Kosar] من و دوست پسر قبلی ام دیروز یکدیگر را به طور تصادفی در اتوبوس ملاقات کردیم.
|
[ترجمه ترگمان] دوست پسر قبلیم و من دیروز با اتوبوس تصادف کردیم
[ترجمه گوگل] دوست پسر قدیمی من و دیروز با اتفاقی بر روی اتوبوس ملاقات کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to have a meeting or discussion with another person or persons.

- I met with the lawyer today to discuss the terms of the agreement.
[ترجمه ترگمان] امروز با وکیل ملاقات کردم تا در مورد شرایط توافق بحث کنم
[ترجمه گوگل] من امروز با وکیل ملاقات کردم تا درباره شرایط توافق نامه صحبت کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The principal met with the student's parents this morning.
[ترجمه ترگمان] مدیر مدرسه امروز صبح با والدین دانشجو ملاقات کرد
[ترجمه گوگل] این مؤسسه امروز صبح با والدین دانش آموز ملاقات کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to assemble together, as for a meeting or other scheduled event.
مترادف: assemble, convene, gather
مشابه: caucus, cluster, collect, concentrate, congregate, congress, forgather, muster, rally

- The committee will meet next Tuesday.
[ترجمه ترگمان] این کمیته روز سه شنبه آینده تشکیل جلسه خواهد داد
[ترجمه گوگل] این کمیته روز سه شنبه ملاقات خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The chess club will not be meeting at its usual time next week.
[ترجمه ترگمان] این باشگاه شطرنج هفته آینده با زمان معمول خود دیدار نخواهد کرد
[ترجمه گوگل] باشگاه شطرنج هفته آینده در جلسه معمولی خود قرار نخواهد گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to make the acquaintance of each other.

- Her parents had met during college.
[ترجمه ترگمان] پدر و مادرش در طول کالج یکدیگر را ملاقات کرده بودند
[ترجمه گوگل] پدر و مادرش در کالج ملاقات داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to form a junction; converge.
مترادف: converge, intersect
متضاد: diverge, separate
مشابه: abut, adjoin, connect, cross, join

- The two roads meet as they near the center of town.
[ترجمه winter] دو جاده با نزدیک شدن به مرکز شهر با هم برخورد میکنند ( به هم میرسند )
|
[ترجمه ترگمان] این دو جاده زمانی که در نزدیکی مرکز شهر قرار دارند، یکدیگر را ملاقات می کنند
[ترجمه گوگل] دو جاده با نزدیک شدن به مرکز شهر ملاقات می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to agree.
مترادف: agree, concur
مشابه: accord, correspond

- Their ideas met exactly.
[ترجمه ترگمان] ایده های آن ها دقیقا با هم برخورد کردند
[ترجمه گوگل] ایده های آنها کاملا دقیق شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: an assembly or gathering, often for athletic competition.
مترادف: competition
مشابه: assembly, contest, engagement, field day, game, match, race, tournament

- a track meet
[ترجمه ترگمان] یه راه دیگه هم هست
[ترجمه گوگل] یک مسیر ملاقات
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
مشتقات: meetly (adv.)
• : تعریف: proper; suitable.
مترادف: appropriate, proper, suitable
متضاد: improper
مشابه: applicable, apposite, apropos, apt, comely, felicitous, fit, fitting, good, happy, right, seemly

- It is not meet that we should laugh and enjoy ourselves on this sad occasion.
[ترجمه ترگمان] اینجا نیست که ما باید بخندیم و از خودمان در این موقعیت غم انگیز لذت ببریم
[ترجمه گوگل] این ملاقات نیست که ما باید از این اتفاق خوشایند لذت ببریم و از خودمان لذت ببریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. meet halfway
حاضر به مصالحه بودن،مایل به گذشت داشتن بودن

2. meet one's maker
مردن

3. meet someone halfway
مصالحه کردن،با هم کنار آمدن

4. meet up with (or meet with)
1- تجربه کردن،تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به،(اتفاقا) ملاقات کردن

5. i meet him approximately once a month
تقریبا ماهی یک بار او را ملاقات می کنم.

6. they meet annually
آنها هر سال (سالی یک بار) ملاقات می کنند.

7. they meet on alternate wednesdays
آنان هر چهارشنبه در میان (دو هفته یکبار چهارشنبه ها) ملاقات می کنند.

8. they meet on the sly
آنها مخفیانه ملاقات می کنند.

9. they meet weekly
آنها هر هفته ملاقات می کنند.

10. to meet a bus
پیشواز اتوبوس رفتن

11. to meet a deadline
کاری را سر موعد انجام دادن

12. to meet a problem head-on
مستقیما به مساءله ای برخوردن

13. to meet a protest
به اعتراض رسیدگی کردن

14. to meet by accident
بر حسب اتفاق ملاقات کردن

15. to meet disaster
با فاجعه روبرو شدن

16. to meet somebody's expectations
انتظارات کسی را برآوردن

17. to meet somebody's needs
نیاز کسی را برطرف کردن

18. we meet saturdays
هر شنبه ملاقات می کنیم.

19. we meet thursdays
پنج شنبه ها ملاقات می کنیم.

20. a track meet
مسابقه ی دو و میدانی

21. can you meet your debts?
آیا می توانی از عهده ی قرض های خود بربیایی ؟

22. goodbye till we meet again!
تا ملاقات بعدی خداحافظ !

23. i want to meet her badly
شدیدا مایلم او را ملاقات کنم.

24. rental costs to meet the pocketbooks of teachers
اجاره بها که مناسب درآمد معلمان باشد

25. the two roads meet at an angle of ninety degrees
دو جاده در زاویه ی نود درجه با هم تلاقی می کنند.

26. the two roads meet east of kashan
آن دو جاده در شرق کاشان با هم تلاقی می کنند.

27. when next we meet
هنگامی که بار دیگر ملاقات بکنیم

28. make (both) ends meet
به اندازه ی درآمد خرج کردن،امساک کردن،از درآمد خود بیشتر خرج نکردن

29. any terrorist act will meet our armed response
هر گونه اقدام تروریستی با واکنش مسلحانه ی ما روبرو خواهد شد.

30. i am delighted to meet you
از ملاقات شما بسیار خرسندم.

31. i am glad to meet you
از ملاقات شما خوشحالم.

32. i am happy to meet you!
از ملاقات شما خرسندم !

33. i am reluctant to meet her
از ملاقات با او روی گردانم.

34. i would like to meet him
دلم می خواهد او را ملاقات کنم.

35. iran and france will meet in a soccer match
ایران و فرانسه در یک مسابقه ی فوتبال با هم بازی خواهند کرد.

36. maybe it's better to meet in my house
شاید بهتر باشد در منزل من ملاقات کنیم.

37. there, where the roads meet
در آنجایی که راه ها به هم می رسند

38. two parallel lines never meet
دو خط موازی هرگز با هم برخورد نمی کنند.

39. we are supposed to meet for lunch
قرار است برای نهار با هم ملاقات کنیم.

40. i am awfully happy to meet you
از ملاقات شما بسیار خوشنودم.

41. i am real happy to meet you
از ملاقات شما خیلی خوشحالم.

42. i am so happy to meet you
از ملاقات شما بسیار خوشوقتم.

43. i am very pleased to meet you
از ملاقات شما خیلی خوشوقتم.

44. it was their destiny to meet and marry each other
سرنوشت آنان این بود که با هم ملاقات و ازدواج کنند.

45. the table then decided to meet in two weeks
سپس گروه تصمیم گرفت که دو هفته ی دیگر جلسه تشکیل بدهد.

46. they were all agog to meet the bride
آنان با بیتابی مشتاق ملاقات عروس بودند.

47. they were all eager to meet the new neighbor
همه ی آنها مشتاق ملاقات همسایه ی جدید بودند.

48. god be with you until we meet again
تا ملاقات بعدی خدانگهدار.

49. i have arranged for you to meet with the minister
ترتیبش را داده ام که با وزیر ملاقات کنی.

50. i never had the occasion to meet him
هرگز فرصت ملاقات او دست نداد.

51. i number the days until we meet again
من روزشماری می کنم تا تو را دوباره ببینم.

52. it was a positive delight to meet you
ملاقات شما کاملا محظوظ کننده بود.

53. we were ever so glad to meet her!
از ملاقات او بسیار مسرور شدیم !

54. a teacher must adapt his instruction to meet student's needs
معلم باید تدریس خود را با نیاز شاگردان هماهنگ کند.

55. seeing that you are ill, we can meet later
چون بیمار هستید می توانیم بعدا ملاقات کنیم.

56. the place where the three main arteries of south tehran meet
جایی که سه شاهراه اصلی جنوب تهران به هم می رسند

57. she latched onto my son at the party and didn't let him meet anyone else
در مهمانی انگل پسرم شد و نگذاشت او با کس دیگری آشنا شود.

مترادف ها

تقاطع (اسم)
junction, meet, intersection, decussating

جلسه (اسم)
meet, meeting, sitting, session, seance

نشست (اسم)
meet, meeting, subsidence, sitting, session, seance

نشستگاه (اسم)
meet

اشتراک (اسم)
meet, sharing, unity, subscription

شایسته (صفت)
able, good, qualified, apt, fit, worthy, competent, proper, sufficient, suitable, meet, apropos, befitting, intrinsic, seemly, becoming, deserving, meritorious

مناسب (صفت)
appropriate, apt, fit, adequate, proper, suitable, acceptable, convenient, fitting, accommodative, relevant, correspondent, meet, acey-deucy, feat, moderate, adaptable, favorable, propitious, apposite, expedient, reasonable, applicable, applicatory, befitting, opportune, assorted, becoming, condign, idoneous, comformable, consentaneous

مقتضی (صفت)
appropriate, fit, suitable, material, meet, just, advisable, due, expedient, exigible

در خور (صفت)
appropriate, apt, fit, meet, proportionate, apposite, befitting, tailored, opportune, assorted, becoming, idoneous, congruous

دلچسب (صفت)
meet, hearty

برخورد کردن (فعل)
meet, bop, knock up, osculate

تقاطع کردن (فعل)
meet, cross, intersect, interlace, crisscross, intercross, intertwine

تلاقی کردن (فعل)
meet, cross

مواجه شدن (فعل)
accost, face, meet, confront

پیوستن (فعل)
adhere, adjoin, associate, annex, couple, attach, affix, sort, meet, join, ally, affiliate, connect, catenate, weld, cleave, cement, cling, conjoin, consociate

یافتن (فعل)
meet, find, detect, discover

مواجه شدن با (فعل)
face, meet, encounter

ملاقات کردن (فعل)
meet, encounter, visit, see, have an interview

مصادف شدن با (فعل)
meet, encounter

تخصصی

[ریاضیات] ارضا کردن، صدق کردن، برآوردن، انجام دادن، برخورد کردن، تلاقی، برخورد، قطع کردن، تماس، واژه، ی قدیمی برای مقطع

به انگلیسی

• encounter, place of meeting for a competition
encounter; come in contact with; assemble; come before; make acquaintance; satisfy; be on schedule; face or deal with someone or something
gainly, suitable, proper (old english)
when two people meet for the first time, they happen to be in the same place and are introduced or get to know each other.
when two people arrange to meet, they arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
if you meet someone who is travelling or if you meet their train, plane, or bus, you go to the station, airport, or bus stop in order to be there when they arrive.
when a group of people meet, they gather together for a purpose.
if something meets a need, requirement, or condition, it is satisfactory or sufficiently large to fulfil it.
if you meet a problem or challenge, you deal satisfactorily with it.
if you meet the cost of something, you provide the money for it.
to meet a situation or attitude means to experience it.
when one object meets another, it hits or touches it.
if your eyes meet someone else's, you both look at each other at the same time.
the place where two areas or lines meet is the place where they are next to one another or join.
to make ends meet: see end.
if you arrange to meet up with someone, you arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
if you meet with someone, you have a meeting with them; used in american english.
if something meets with or is met with a particular reaction, people react to it in that way.
you can say that someone meets with success or failure when they are successful or unsuccessful.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیتقاطع، جلسه، نشست، نشست گاه، اشتراک، شای ...معانی متفرقهدیدار کردن، برخوردن به، هنگام ورود کسی ی ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : meets, meeting, met • ( 1 ) تعریف: to come into contac ...جمله های نمونه1. meet halfway حاضر به مصالحه بودن، مایل به گذشت داشتن بودن 2. meet one's maker مردن 3. meet ...مترادفتقاطع ( اسم ) junction, meet, intersection, decussating جلسه ( اسم ) meet, meeting, sitting, se ...بررسی تخصصی[ریاضیات] ارضا کردن، صدق کردن، برآوردن، انجام دادن، برخورد کردن، تلاقی، برخورد، قطع کردن، تماس، واژه ...انگلیسی به انگلیسیencounter, place of meeting for a competition encounter; come in contact with; assemble; come before ...
معنی meet، مفهوم meet، تعریف meet، معرفی meet، meet چیست، meet یعنی چی، meet یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف m، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف m، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف m، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف m
کلمه بعدی: meet a commitment
اشتباه تایپی: ئثثف
آوا: /میت/
عکس meet : در گوگل
معنی meet

پیشنهاد کاربران

تماشا کردن
تامین کردن
براورده کردن
برگزار شدن
مطابقت داشتن ، مطابق بودن
رسیدن به
دیدن that doctor meet his emergency
ملاقات کردن
رعایت کردن، در نظر گرفتن
برآورده کردن
تماس
Meet=see دیدن تماشا کردن
ملاقات
see دیدن to در آیندهwill در شهر city you در دریا sea

دیدار کردن
بازدید کردن
جهت انجام آزمایش گروهی در یک محل جمع شدن
پرداختن، تقبل کردن
رعایت کردن، تامین کردن، صدق کردن
دستیابی
آشنا شدن.

Meet two - year old Shawn
آشنا بشید با شاوون دوساله
ریاضیات ( اشتراک )
برآورده و تامین کردن ( نیاز و خواسته )
دیدن - حضور
meet romantic companionship

برگزار شدن. تشکیل شدن
برخوردار
do or satisfy what is needed or what sb asks for
معانی مختلفی داره از جمله رعایت کردن - مطابق بودن
قرار گذاشتن
برطرف کردن
پاسخگو بودن
برآورده کردن ن ( نیاز، تقاضا، شرایط و . . . )
برآورده سازی، برطرف سازی، رفع
visit
اجابت کردن
دیدار. ملاقات. جلسه
Meet a need/demand
خواسته ای را برآورده ساختن
آشنا شدن. . . دیدن. . . . دور هم جمع شدن. . . . ملاقات کردن
I saw the man whom you met yesterday 🇾🇪🇾🇪
پاسخگو بودن
Satisfy
Meet =تماس داشتن
The land meets the sea
Going to meet love
And seeing each other and talking about love
رفتن به دیدار عشق
و دیدن همدیگر و صحبت از عشق
خواهش میکنم عشقم ، تمنا میکنم
طاقت دوری از تو رو ندارم آستانه صبرم کم شد من را با بوسه و عشقت به تن و جانم نفسی دوباره ببخش
با تو در این دنیا هم بهشتی از عشقمان بسازیم
Prefer sth for sb
تامین شدن
ملاقات کردن

واژه ی انگلیسی meet با واژه ی مهمان فارسی هم ریشه می باشد . زیرا لغت امروزی مهمان در فارسی و واژه ی انگلیسی meet از لغت اوستایی و به شکل قدیمی تر هند و اروپایی میت من mei - t - men به معنای جفت شونده به دست آمده سپس به شکل میث منmaēθman به معنای رابطه دوسویه داشتن با طرف مقابل ، دادوستد داشتن درآمده و سرانجام در پارسی میانه بدل به میهمان mēhmān شده است . از این روست که در زبان انگلیسی به جفت گیری حیوانات animal meeting نیز گفته می شود که معنایی جفت گیری می دهد .

اکثر معانی ساده و هممون بلدیم ولی یکیش یذره گنگ هست در اینجا مینویسم: برخوردار بودن ( داشتن ) بیشتر در شرایط formal استفاده میشه
دوست عزیزی ( علی باقری ) کلمه انگلیسی mating که به معنای جفت گیری است را با animal meeting اشتباه گرفته اند. و باید می نوشتند
animal mating که به معنی جفت گیری حیوانات است.


برآوردن ( شرایط یا الزامات چیزی را )
( fulfill/satisfy= )
1 ) The workers' demands for higher pay were not met by the management
2 ) We haven't yet been able to find a house that meets our needs/requirements
3 ) They will only agree to sign the contract if certain conditions are met
4 ) Do you think we will be able to meet our deadline/target?
5 ) This type of computer is too slow and inflexible to meet many business needs
6 ) Can the sales force meet its financial objectives?
7 ) They threatened to blow up the plane if their demands were not met
8 ) They agreed to raise the trade embargo if three conditions were met
9 ) His latest book met all my expectations
10 ) We haven’t found office space that meets our needs
11 ) Do you think she’ll be able to meet the deadline?
12 ) The mortgages they offer meet customer needs for flexibility
13 ) meet a demand/need for sth
To meet the demand for its services, the university is building a new campus
14 ) meet the needs of sb/sth
Many new jobs are service jobs to meet the daily needs of all the people moving to the region

پرداخت کردن
( pay= )
1 ) The company has agreed to meet all our expenses
2 ) meet costs/payments/expenses Meeting mortgage payments is becoming increasingly difficult for more and more people
3 ) be met by sb/sth

بهم رسیدن، رسیدن به
( join/touch= )
1 ) There's a large crack where the ceiling meets the wall
2 ) The curtains don't quite meet
3 ) The horizon is the line where the sky meets the earth
4 ) The curtains don’t meet in the middle of the window

تجربه کردن
( experience= )
1 ) I've never met that kind of problem/system before
2 ) He met his death ( = he died ) in the icy waters of the South Atlantic

( noun )
مسابقه
1 ) a track/swim meet
2 ) the first meet of the season
3 ) a swimming meet

آشنا شدن با کسی/چیزی
( برای اولین بار دیدار کردن )
1 ) They met at work
2 ) I met her in Hawaii
3 ) Would you like to meet my sister?
4 ) Come and meet ( = be introduced to ) my friend Laura
5 ) I'd like you to meet Ann Gregory, my deputy
6 ) I'm dreading having to meet his parents
7 ) It's important to create a good impression when you meet a new client
8 ) It's not always easy to meet members of the opposite sex
9 ) We went backstage after the show to meet the actors



To fulfil or satisfy
( a need, requirement, situation, or condition )

To fulfil
To satisfy
To measure up to
To match up to

To perform
To comply with
To answer

جواب گوی ( . . . نیاز /شرایط/اوضاع اضطراری ) بودن
به کار آمدن
از عهده برآمدن

At maximum speed, Starbase 2 would still meet the emergency
StarTrek TOS

برآورده کردن. تامین کردن
همدیگر رو دیدن ، جلسه گذاشتنwe will need to meet tomorrow before I fly, ما باید فردا همدیگر رو ببینیم قبل از اینکه با هواپیما برم، یا ماباید فردا جلسه بذاریم قبل از اینکه پرواز کنم
فعل meet
فعل meet در فارسی به معنای ملاقات کردن، دیدن و دور هم جمع شدن است.
- ملاقات کردن بیشتر جنبه رسمی دارد و اشاره به قرار ملاقاتی دارد که از قبل برنامه ریزی شده است. مثال:
. i agreed to meet her on tuesday to discuss the project ( من پذیرفتم که سه شنبه او را ملاقات کنم تا در مورد پروژه بحث کنیم. )
- ملاقات کردن بدون قرار قبلی و در مفهوم با کسی در جایی بودن بصورت اتفاقی و برای اولین بار با او آشنا شدن و صحبت کردن با او. مثال:
. come and meet my friend laura ( بیا و دوست من لارا را ملاقات کن. )
. this is helen. pleased to meet you ( این هلن است. از ملاقات با شما خوشبختم. )
- دیدن به معنای آشنا شدن با کسی است. دیدن عامیانه است و کاربرد غیر رسمی دارد. مثال:
. i met her in hawaii ( من او را در هاوایی دیدم. )
!i'm very pleased to meet you at last ( من واقعا از اینکه بالاخره شما را می بینم خوشحالم! )
- دور هم جمع شدن.
معادل فعل meet در جملات جمع معمولا دور هم جمع شدن. یعنی در جایی برای هدف خاصی با همدیگر ملاقات کردن. مثال:
. we agreed to meet on tuesday to discuss the project ( ما توافق کردیم که سه شنبه دور هم جمع شویم و در مورد پروژه بحث کنیم. )

منبع: سایت بیاموز
برطرف کردن مشکل
غلبه بر آن
رفع مشکل

مثلاً در جملهٔ زیر:

some people meet this threat more successfully than others
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما