برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1471 100 1

meet

/ˈmiːt/ /miːt/

معنی: تقاطع، جلسه، نشست، نشست گاه، اشتراک، شایسته، مناسب، مقتضی، در خور، دلچسب، برخورد کردن، تقاطع کردن، تلاقی کردن، مواجه شدن، پیوستن، یافتن، مواجه شدن با، ملاقات کردن، مصادف شدن با
معانی دیگر: دیدار کردن، برخوردن به، هنگام ورود کسی یا چیزی حضور داشتن، پیشواز رفتن، به هم خوردن، تماس حاصل کردن، معرفی شدن، آشناشدن، مصاف کردن، پاسخ دادن، روبرو شدن با، از عهده برآمدن، (به طور موثر) رسیدگی کردن، برآورده کردن، کفاف دادن، تجربه کردن (چیز ناخوشایند)، (دید یا چشم و غیره) به هم دوخته شدن، گرد هم آمدن (برای معامله یا مذاکره وغیره)، جلسه تشکیل دادن، گردهمایی (به ویژه ورزشی)، مسابقه، ناورد، همداوی، محل گردهمایی، دیدارگاه، شرکت کننده در گردهمایی، (نادر) سزاوار، vi : برخورد کردن، معرفی شدن به

بررسی کلمه meet

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: meets, meeting, met
(1) تعریف: to come into contact with; encounter.
مترادف: encounter
متضاد: miss
مشابه: bump into, come across, confront, cross, face, greet, happen upon, hit, run across

- He happened to meet his boss at the post office on Saturday.
[ترجمه محمد حیدری] او به طور اتفاقی رییسش را شنبه در دفتر پست ملاقات کرد.
|
[ترجمه ترگمان] او روز شنبه با رئیسش در اداره پست ملاقات کرد
[ترجمه گوگل] او در روز شنبه ملاقات با رئیس خود را در پست خود دید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to come into the company or presence of (someone) at a designated time and place.
مترادف: encounter, join
متضاد: avoid, shun
مشابه: greet, receive, welcome

- I'll meet you at the bus station at noon.
[ترجمه ترگمان] ظهر در ایستگاه اتوبوس شما را می‌بینم
[ترجمه گوگل] من شما را در ایستگاه اتوبوس در ظهر ملاقات خواهم کرد
...

واژه meet در جمله های نمونه

1. meet halfway
حاضر به مصالحه بودن،مایل به گذشت داشتن بودن

2. meet one's maker
مردن

3. meet someone halfway
مصالحه کردن،با هم کنار آمدن

4. meet up with (or meet with)
1- تجربه کردن،تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به،(اتفاقا) ملاقات کردن

5. i meet him approximately once a month
تقریبا ماهی یک بار او را ملاقات می‌کنم.

6. they meet annually
آنها هر سال (سالی یک بار) ملاقات می‌کنند.

7. they meet on alternate wednesdays
آنان هر چهارشنبه در میان (دو هفته یکبار چهارشنبه‌ها) ملاقات می‌کنند.

8. they meet on the sly
آنها مخفیانه ملاقات می‌کنند.

9. they meet weekly
آنها هر هفته ملاقات می‌کنند.

10. to meet a bus
پیشواز اتوبوس رفتن

11. to meet a deadline
کاری را سر موعد انجام دادن

12. to meet a problem head-on
مستقیما به مساءله‌ای برخوردن

13. to meet a protest
به اعتراض رسیدگی کردن

14. to meet by accident
...

مترادف meet

تقاطع (اسم)
junction , meet , intersection , decussating
جلسه (اسم)
meet , meeting , sitting , session , seance
نشست (اسم)
meet , meeting , subsidence , sitting , session , seance
نشست گاه (اسم)
meet
اشتراک (اسم)
meet , sharing , unity , subscription
شایسته (صفت)
able , good , qualified , apt , fit , worthy , competent , proper , sufficient , suitable , meet , apropos , befitting , intrinsic , seemly , becoming , deserving , meritorious
مناسب (صفت)
appropriate , apt , fit , adequate , proper , suitable , acceptable , convenient , fitting , accommodative , relevant , correspondent , meet , acey-deucy , feat , moderate , adaptable , favorable , propitious , apposite , expedient , reasonable , applicable , applicatory , befitting , opportune , assorted , becoming , condign , idoneous , comformable , consentaneous
مقتضی (صفت)
appropriate , fit , suitable , material , meet , just , advisable , due , expedient , exigible
در خور (صفت)
appropriate , apt , fit , meet , proportionate , apposite , befitting , tailored , opportune , assorted , becoming , idoneous , congruous
دلچسب (صفت)
meet , hearty
برخورد کردن (فعل)
meet , bop , knock up , osculate
تقاطع کردن (فعل)
meet , cross , intersect , interlace , crisscross , intercross , intertwine
تلاقی کردن (فعل)
meet , cross
مواجه شدن (فعل)
accost , face , meet , confront
پیوستن (فعل)
adhere , adjoin , associate , annex , couple , attach , affix , sort , meet , join , ally , affiliate , connect , catenate , weld , cleave , cement , cling , conjoin , consociate
یافتن (فعل)
meet , find , detect , discover
مواجه شدن با (فعل)
face , meet , encounter
ملاقات کردن (فعل)
meet , encounter , visit , see , have an interview
مصادف شدن با (فعل)
meet , encounter

معنی عبارات مرتبط با meet به فارسی

در خور مرد، شایسته است که
حاضر به مصالحه بودن، مایل به گذشت داشتن بودن
مردن
مصالحه کردن، با هم کنار آمدن
1- تجربه کردن، تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به، (اتفاقا) ملاقات کردن
به اندازه ی درآمد خرج کردن، امساک کردن، از درآمد خود بیشتر خرج نکردن
بازار ویژه ی مبادله ی اجناس دست دوم، کهنه بازار
مسابقه دو و میدانی
وقت گل نی

معنی meet در دیکشنری تخصصی

meet
[ریاضیات] ارضا کردن، صدق کردن، برآوردن، انجام دادن، برخورد کردن، تلاقی، برخورد، قطع کردن، تماس، واژه، ی قدیمی برای مقطع
[ریاضیات] تحویل ناپذیر تماسی
[ریاضیات] عنصر تحویل ناپذیر تماسی
[ریاضیات] تماس عنصر ها در مشبّکه
[ریاضیات] تماس مجموعه ها، اشتراک مجموعه ها
[ریاضیات] مقطع دو مجموعه، اشتراک دو مجموعه، قدر مشترک دو مجموعه

معنی کلمه meet به انگلیسی

meet
• encounter, place of meeting for a competition
• encounter; come in contact with; assemble; come before; make acquaintance; satisfy; be on schedule; face or deal with someone or something
• gainly, suitable, proper (old english)
• when two people meet for the first time, they happen to be in the same place and are introduced or get to know each other.
• when two people arrange to meet, they arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
• if you meet someone who is travelling or if you meet their train, plane, or bus, you go to the station, airport, or bus stop in order to be there when they arrive.
• when a group of people meet, they gather together for a purpose.
• if something meets a need, requirement, or condition, it is satisfactory or sufficiently large to fulfil it.
• if you meet a problem or challenge, you deal satisfactorily with it.
• if you meet the cost of something, you provide the money for it.
• to meet a situation or attitude means to experience it.
• when one object meets another, it hits or touches it.
• if your eyes meet someone else's, you both look at each other at the same time.
• the place where two areas or lines meet is the place where they are next to one another or join.
• to make ends meet: see end.
• if you arrange to meet up with someone, you arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
• if you meet with someone, you have a meeting with them; used in american english.
• if something meets with or is met with a particular reaction, people react to it in that way.
• you can say that someone meets with success or failure when they are successful or unsuccessful.
meet a commitment
• fulfill an obligation
meet a deadline
• finish o ...

meet را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علیرضا
دیدن
sajjad
تماشا کردن
as
تامین کردن
شاهین حسینی راد
براورده کردن
گیسو
برگزار شدن
فاضله
براورده کردن
فاضله
مطابقت داشتن ، مطابق بودن
محمد جواد
رسیدن به
محمد جواد
تامین کردن
Ali shooshtari
دیدن that doctor meet his emergency
غزل
ملاقات کردن
پریوش
رعایت کردن، در نظر گرفتن
پریسا
برآورده کردن
اختلالي
تماس
yeganeh
دیدن
دلناز فرهمند
ملاقات کردن
ایناس
ملاقات کردن
Khan
ملاقات کردن
mahya
Meet=see دیدن تماشا کردن
asal
ملاقات
see ديدن to در آيندهwill در شهر city you در دريا sea
محمدی
دیدار کردن
محدثه
بازديد كردن
وایل رحیمی
جهت انجام آزمایش گروهی در یک محل جمع شدن
ر صاد
پرداختن، تقبل کردن
فارسی را پاس بداریم.
رعایت کردن، تامین کردن، صدق کردن
حمید بذرکار
دستیابی
مسعود iut
آشنا شدن.

Meet two-year old Shawn
آشنا بشید با شاوون دوساله
rasool
ریاضیات(اشتراک)
دکتر علی ناجی
برآورده و تامین کردن ( نیاز و خواسته )
Alireza
دیدن-حضور
درسا
meet romantic companionship
ممد
برگزار شدن. تشکیل شدن
کوروش آریافر
برخوردار
روژان
do or satisfy what is needed or what sb asks for
شهاب
معانی مختلفی داره از جمله رعایت کردن- مطابق بودن
Hossein
قرار گذاشتن
Zahra
برطرف کردن
Mina Karimi
پاسخگو بودن
سعید ترابی
برآورده کردن ن(نیاز، تقاضا، شرایط و ...)
محدثه فرومدی
برآورده‌سازی، برطرف‌سازی، رفع
sportwoman
visit
Ruhollah
اجابت کردن
A.m
دیدار.ملاقات.جلسه
Kasra
Meet a need/demand
خواسته ای را برآورده ساختن
Ebi
آشنا شدن...دیدن....دور هم جمع شدن....ملاقات کردن
tinabailari
I saw the man whom you met yesterday 🇾🇪🇾🇪
Raha
پاسخگو بودن
Satisfy
Younes
Meet =تماس داشتن
The land meets the sea
فرشته عشق
Going to meet love
And seeing each other and talking about love
رفتن به دیدار عشق
و دیدن همدیگر و صحبت از عشق
خواهش میکنم عشقم ،تمنا میکنم
طاقت دوری از تو رو ندارم آستانه صبرم کم شد من را با بوسه و عشقت به تن و جانم نفسی دوباره ببخش
با تو در این دنیا هم بهشتی از عشقمان بسازیم
بهار ابراهیمی
Prefer sth for sb
مائده کلانتری
تامین شدن
Romina12478
ملاقات کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی meet
کلمه : meet
املای فارسی : میت
اشتباه تایپی : ئثثف
عکس meet : در گوگل

آیا معنی meet مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )
شبکه مترجمین ایران