limp

/ˈlɪmp//lɪmp/

معنی: لنگ، لنگی، نرم، قابل انحناء، شل، اهسته رو، لنگیدن، خمیدن، شلیدن
معانی دیگر: لنگان لنگان رفتن، (کشتی و اسب و اتومبیل عیب دار و غیره) لک لک کنان رفتن، افتان و خیزان رفتن، لنگش، شل (به ویژه در مورد چیزی که قبلا سفت یا شق یا استوار بوده)، لمس، لخت، سست، بی حال، شل و ول، عمل لنگیدن، سکته داشتن

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: limps, limping, limped
(1) تعریف: to walk in an uneven, labored, lame manner.
مترادف: hitch, hobble
مشابه: falter, shuffle, stagger, stumble, totter, wobble

- He hurt his ankle and had to limp back to the campsite.
[ترجمه سیامک ملکی] مچ پای او آسیب دید و مجبور شد لنگان لنگان به اردوگاه برگردد
|
[ترجمه ترگمان] به قوزک پایش ضربه زد و مجبور شد به سمت اردوگاه برگردد
[ترجمه گوگل] او مچ دست خود را آسیب زده و مجبور شد به اردوگاه برگردد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to proceed haltingly, weakly, or unsteadily.
مترادف: falter, totter
مشابه: dodder, hitch, stagger, stumble, wobble

- The damaged plane limped back to the hangar.
[ترجمه ترگمان] هواپیمای آسیب دیده به سمت آشیانه هواپیما برگشت
[ترجمه گوگل] هواپیما آسیب دیده به عقب افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: limpingly (adv.)
• : تعریف: an uneven, labored, lame gait.
مترادف: hitch, hobble
مشابه: lameness, shamble, totter, wobble

- She has walked with a limp since she injured her foot.
[ترجمه مترجم] او لنگان لنگان قدم زده است از زمانی که پاش آسیب دیده دیده.
|
[ترجمه ترگمان] از وقتی پای او را مجروح کرده است می لنگد
[ترجمه گوگل] از آنجا که پای او زخمی شده است، او با لمس راه می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
حالات: limper, limpest
مشتقات: limply (adv.), limpness (n.)
(1) تعریف: not stiff, rigid, or firm; floppy or flabby.
مترادف: flabby, flaccid
متضاد: erect, stiff
مشابه: droopy, flimsy, floppy, lank, slack, spineless

- There was only a limp piece of wilted lettuce on the plate.
[ترجمه ترگمان] فقط یک تکه کاهو گندیده روی بشقاب بود
[ترجمه گوگل] فقط یک قطعه لختی از کاهو بر روی بشقاب وجود داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- After a few minutes out in the damp air, her curls went limp.
[ترجمه ترنم] چند دقیقه بعدبیرون در هوای شرجی فر موهایش باز شد
|
[ترجمه ترگمان] پس از چند دقیقه در هوای مرطوب، موهایش شل شده بود
[ترجمه گوگل] پس از گذشت چند دقیقه در هوا مرطوب، فرول فروکش کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: lacking strength or vitality; weak; exhausted.
مترادف: feeble, flabby, languid, weak, worn-out
متضاد: energetic
مشابه: effete, impotent, lackadaisical, listless, nerveless, spent

- We were left limp with laughter.
[ترجمه ترگمان] ما از خنده بی هوش ماندیم
[ترجمه گوگل] ما با خنده باقی مانده بودیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. to feign a limp
خود را به شلی زدن

2. to have a slight limp
کمی شل بودن،کمی لنگی داشتن

3. to walk with a limp
با لنگی راه رفتن (لنگیدن)

4. the paralyzed child's hands were limp and lean
دستان کودک افلیج لخت و نحیف بودند.

5. when i heard the news my hands and feet went limp
تا خبر را شنیدم دست و پایم سست شد.

6. She wasn't impressed by his limp handshake.
[ترجمه ترگمان]دست دست limp او را تحت تاثیر قرار نداده بود
[ترجمه گوگل]او تحت تاثیر دست و پاگیر او قرار نگرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He offered a limp hand to shake.
[ترجمه ترگمان]دستش را شل کرد تا دست او را بفشارد
[ترجمه گوگل]او دستش را به لرزه انداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. His hand went limp and the knife clattered to the ground.
[ترجمه ترگمان]دستش شل شد و چاقو به زمین افتاد
[ترجمه گوگل]دستش شلاق خورد و چاقو به زمین افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The accident had left him with a slight limp.
[ترجمه ترگمان]تصادف او را شل و سست کرده بود
[ترجمه گوگل]حادثه او را با یک لنگه کوچک ترک کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The flowers looked limp in the heat.
[ترجمه ترگمان]گل ها در گرما به نظر می رسیدند
[ترجمه گوگل]گل ها در گرما به نظر می رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. I picked up her wrist. It was limp and flaccid.
[ترجمه ترگمان]مچ دستش را گرفتم شل و وارفته بود
[ترجمه گوگل]من مچ دستم را برداشتم این مرطوب و ملایم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. His arm hung limp at his side.
[ترجمه ترگمان]دستش شل شده بود
[ترجمه گوگل]دستش را به طرفش آویزان کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Her hair looked limp and lifeless.
[ترجمه ترگمان]موهایش شل و بی جان به نظر می رسید
[ترجمه گوگل]موهایش ملایم و بی حرکت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He gave her a limp, cold handshake.
[ترجمه ترگمان]دست او را شل و شل کرد
[ترجمه گوگل]او به او شادمانی، دست و پا زدن سرد داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. His arms were limp at his sides.
[ترجمه ترگمان]دست هایش به دو طرف کج شده بود
[ترجمه گوگل]بازوهای او در طرفهایش خفیف بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. He walked with a decided limp.
[ترجمه ترگمان]با عزمی جزم راه می رفت
[ترجمه گوگل]او با یک لامپ مورد نظر راه می رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She made fun of him by mocking his limp.
[ترجمه ترگمان]با دست انداختن نیمه جان او را مسخره می کرد
[ترجمه گوگل]او با خجالت زدن به او از او سرگرم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

لنگ (اسم)
cripple, limp, lame, loincloth, wobbler

لنگی (اسم)
lag, limp, lameness

نرم (صفت)
slick, fine, effeminate, supple, suave, sleek, mellow, soft, tractable, downy, limp, floppy, smooth, limber, spongy, pliant, flexible, lubricious, flexuous, cottony, fluffy, tractile, treatable, plastic, glace, flabby, plumy, lissom, lissome, lithesome, lithe, flexural, sequacious, levigated, silky, irrefrangible, lambent, sericeous, silken

قابل انحناء (صفت)
limp, flexible, lissom, lissome, wiry

شل (صفت)
ramshackle, loose, slack, baggy, sleazy, limp, floppy, lax, lame, loppy, knock-kneed, solute

اهسته رو (صفت)
limp, sluggish, cat-like, clammy

لنگیدن (فعل)
halt, lag, limp, hobble, clop, stagger

خمیدن (فعل)
decline, halt, cripple, bow, lean, hop, bend, limp, hobble, stoop

شلیدن (فعل)
limp, hobble

تخصصی

[نساجی] پارچه با خاصیت ریخت - پارچه شل - ریخت پارچه - افتاده - تا شونده

به انگلیسی

• lameness, irregular awkward walk
walk with a limp; move or progress in an awkward manner; move forward slowly and with difficulty
lacking stiffness, wilted, droopy; lifeless, lacking energy; weak; flexible
if you limp, you walk in an uneven way because one of your legs or feet is hurt. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he walks with a limp. she had a slight limp.
if someone is limp, they have no strength or energy and their body can be moved easily.
something that is limp is soft and not stiff or firm.

پیشنهاد کاربران

Wet disharge
لمس کردن
لنگیدن / به سختی و پا کشان راه رفتن
limp /فعل/ ( اگر برای انسان/ حیوان/ فرایند/چیزها استفاده شود ) : به معنی حرکت کردن به سختی و با دشواری


لنگیدن برای مثال:
she limped quite badly after her accident
لنگیدن،
لنگ زدن ( در راه رفتن )
e. g. As he drew near, I could see that he was limping
همانطور که مرده/آقائه نزدیک میشد، میدونستم ببینم که ( تو راه رفتن ش ) داشت می لنگید
غیر قاطع یا غیر استوار
کرخت، کرختی
limp hair
If you describe something as limp, you mean that it is soft or weak when it should be firm or strong
dull hair, hair that breaks easily and hair discolouration

موهای ضعیف و تُنُک و نازکی که راحت می شکنن و زیادی نرمن
منابع• https://mobile-dictionary.reverso.net• https://en.bab.la
استوار و محکم نبودن
1: در راه رفتن : لنگ لنگان راه رفتن
2: در بدن : بافت بدون استخوان و استحکام مثل موی شکننده - نرمی استخوان و. . . .
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما