lift

/ˈlɪft//lɪft/

معنی: سرقت، دزدی، پیشرفت، ترقی، ترفیع، بلندی، جر ثقیل، بالابری، اسانسور، بالا بر، بالارو، برخاستگی، مرتفع بنظرامدن، یک وهله بلند کردن بار، بلند کردن، برداشتن، بالا بردن، بالا رفتن، سرقت کردن
معانی دیگر: بالا بردن یا رفتن، بلند شدن یا کردن، خیزاندن، بلند کردن و زمین گذاشتن، (معمولا با: up) در هوا بلند کردن، افراشتن، (ارج و رتبه و غیره) ترفیع دادن یا یافتن، بلندپایه کردن یا شدن، ارتقا دادن، از محاصره دست برداشتن، (دستور یا ممنوعیت و غیره را) لغو کردن، فسخ کردن، (پیاز یا سیب زمینی وغیره را) از خاک در آوردن، کندن، دزدی ادبی کردن، (خودمانی) دزدیدن، کش رفتن، (به ویژه با هواپیما) حمل و نقل کردن، ترابری، (ارتش) جهت آتش را عوض کردن، تیر اندازی را متوقف کردن، بلند کردن آتش، (وام اقساطی و غیره) پرداخت کردن، (مه و غیره) بالا رفتن و ناپدید شدن، برطرف شدن، (آسمان) بازشدن، (موقتا) متوقف شدن، سرحال آوردن، شاد کردن، سرحالی، شادی، سرزندگی، سردماغی، (عمل) بلند کردن، سواری، کمک، یاری، (برای جوان نمایی صورت و غیره) جراحی پلاستیک کردن (رجوع شود به: face lifting)، زور زدن، (انگلیسی) آسانسور، بالابر (در امریکا: elevator)، باربردار، برجستگی، بالا آمدگی، بلند شدگی، تپه، (فیزیک - هواپیما سازی) خیزش، (کان) پمپ معدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lifts, lifting, lifted
(1) تعریف: to move (something) upward; raise.
مترادف: elevate, raise
متضاد: depress, lower
مشابه: boost, heft, hoist, pick up, pry, rise, upheave, winch

- The sick child lifted her head painfully.
[ترجمه Miss.Raya] کودک بیمار به سختی سرش را بلند کرد . یا ، کودک بیمار بعه سختی سرش را تکان داد
|
[ترجمه علی] سلام خانم رایا من تیزهوشان قبول شدم اگه میخواین تمام راهنمایی هارو به شما میکنم بخدا راست میگم
|
[ترجمه ترگمان] کودک بیمار سر خود را به زحمت بلند کرد
[ترجمه گوگل] کودک بیمار به شدت سرش را بالا برده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He lifted the heavy suitcase off the bed with difficulty.
[ترجمه Saba] او چمدان سنگین رو به سختی از روی تخت جابه جا کرد
|
[ترجمه ترگمان] چمدان سنگین را با زحمت بلند کرد
[ترجمه گوگل] او چمدان سنگین را از روی تخت بیرون کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to pick up in one's hand or hands.
مترادف: pick up
متضاد: put down

- When was the last time you lifted a pen to write your mother a letter?
[ترجمه محمد متین احمدی ] اخرین باری که خودکار یا قلم را برداشتی تا به مادرت نامه بنویسی کی بود؟
|
[ترجمه ترگمان] آخرین باری که قلم را بلند کردی تا به مادرت نامه بنویسی چه وقت بود؟
[ترجمه گوگل] هنگامی که آخرین بار شما یک قلم را برداشتید نامه خود را برای مادر نوشتید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to elevate in position or condition.
مترادف: boost, cheer, elevate, uplift
مشابه: advance, elate, encourage, enhance, exalt, inflate, lighten, promote, rise, upgrade

- The song lifted their spirits.
[ترجمه Gh] این اهنگ روح انها را برانگیخت
|
[ترجمه ترگمان] این آهنگ روحیه خود را از دست داد
[ترجمه گوگل] این آهنگ ارواح خود را برانگیخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to end, cancel, or rescind.
مترادف: countermand, end, rescind, revoke, withdraw
متضاد: establish, impose, invoke
مشابه: call off, cancel, retract, terminate

- They will soon lift the decree.
[ترجمه ترگمان] آن ها به زودی این حکم را از بین خواهند برد
[ترجمه گوگل] آنها این حکم را به زودی بلند می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to steal or plagiarize.
مترادف: appropriate, crib, pirate, plagiarize, steal, swipe
مشابه: copy, expropriate, filch, liberate, palm, pocket, purloin

- He lifted my ideas for his book.
[ترجمه ترگمان] افکارم را برای کتابش بلند کرد
[ترجمه گوگل] او ایده های من را برای کتابش برداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to rise, as a plane or balloon.
مترادف: arise, ascend, climb, rise
متضاد: descend
مشابه: float, levitate, soar

(2) تعریف: to disappear or move away because of an upward force.
مترادف: diffuse, dissipate
مشابه: disappear, disperse, drift, evaporate, scatter

- The mist lifted.
[ترجمه ترگمان] مه فرو رفت
[ترجمه گوگل] غبار بلند شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of lifting.
مترادف: hoist, upheaval, uplift
مشابه: ascent, boost, elevation, upthrust

- He gave her a lift onto the horse.
[ترجمه ترگمان] او را سوار بر اسب کرد
[ترجمه گوگل] او به او اسب بالایی داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the extent to which something is raised.
مترادف: elevation, height
مشابه: altitude, boost, level, loft, rise

(3) تعریف: a machine with a platform used for transporting people or goods from one level to another.
مترادف: crane, derrick, elevator, escalator, hoist, windlass
مشابه: block and tackle, dumbwaiter, pry, tackle

- The ski lift took them up the mountain.
[ترجمه ترگمان] بالابر اسکی آن ها را از کوه بالا برد
[ترجمه گوگل] بالابر اسکی آنها را به کوه برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a ride in a vehicle, given to help a person who is traveling on foot.
مترادف: ride

(5) تعریف: a happier feeling; upward swing of emotion.
مترادف: boost, elevation, high
مشابه: cheer, elation, encouragement, uplift

- The news gave us a big lift.
[ترجمه ترگمان] خبر یک آسانسور بزرگ به ما داد
[ترجمه گوگل] اخبار به ما یک بالشت بزرگ داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. lift the box down from the shelf
جعبه را از تاقچه بلند کن و بگذار زمین.

2. lift (or raise) a finger (or hand) to do something
(خودمانی - معمولا در جمله ی منفی) در انجام کاری کمک کردن

3. lift (or raise) oneself by the (or one's own) bootstraps
با کوشش خود (و بدون کمک دیگران) موفق شدن

4. lift (or raise) the curtain (on)
1- آغاز کردن یا شدن 2- آشکار کردن

5. lift (up) one's eyes (to something)
به بالا نگاه کردن

6. lift up one's voice
بلند بلند حرف زدن،داد زدن،صدای خود را بلند کردن

7. a lift in transportation costs
ازدیاد هزینه ی حمل و نقل

8. don't lift heavy objects!
چیزهای سنگین بلند نکن !

9. don't lift that stone, you'll do yourself an injury!
آن سنگ را بلند نکن،به خودت صدمه خواهی زد!

10. don't lift the flower bulbs before leaves are brown
پیش از زرد شدن برگ ها،پیازهای گل را نکنید.

11. the lift of the waves
بلند شدن امواج

12. to lift a book to dust under it
برای گردگیری زیر کتاب آن را بلند کردن

13. to lift a mortgage
مبلغ رهن را پرداخت کردن

14. to lift a passage from another writer
قطعه ای را از یک نویسنده ی دیگر دزدیدن

15. to lift a seige
محاصره را متوقف کردن

16. to lift prices
قیمت ها را بالا بردن

17. to lift the fire prior to the advance of the infantry
قبل از پیشروی پیاده نظام تیراندازی را قطع کردن

18. not lift a hand
(به ویژه در مورد کمک) اصلا کاری نکردن،هیچ نکوشیدن

19. he can lift heavy loads off the ground
او می تواند بارهای سنگین را از زمین بردارد.

20. help me lift the table
کمک کن میز را بلند کنم.

21. with a lift of her eyebrows
با بالا بردن ابروانش

22. you should not lift heavy weights
شما نباید بار سنگین بلند کنید.

23. give someone a lift
1- به کسی سواری دادن 2- روحیه ی کسی را بالا بردن

24. he gave us a lift in his car every day
هر روز با ماشینش به ما سواری می داد.

25. leverage enables us to lift almost anything
قدرت اهرم ما را قادر می کند که تقریبا هر چیزی را بلند کنیم.

26. she got a tremendous lift from that experience
آن تجربه او را بسیار سرکیف آورد.

27. can you give me a lift if you're mobile?
اگر اتومبیل داری ممکن است مرا برسانی ؟

28. he ruptured himself trying to lift the chair
هنگامی که می کوشید صندلی را بلند کند فتق گرفت.

29. together they were able to lift the sack of rice
آنها توانستند با هم کیسه ی برنج را بلند کنند.

30. her arms were too languid to lift the baby
دست های او آن قدر بی رمق بودند که نمی توانست بچه را بلند کند.

31. this law is intended as a lift to the poor
هدف این قانون،کمک به مستمندان است.

32. she indulged her husband until he would not lift a finger around the house
شوهرش را آنقدر لوس کرد که در کار منزل اصلا کمک نمی کرد.

33. give me a long enough lever and i will lift the world
به من اهرمی بده که درازای کافی داشته باشد و من جهان را (با آن) بلند خواهم کرد.

34. when the other kids attacked me, my brother wouldn't lift a hand
وقتی که سایر بچه ها به من حمله ور می شدند برادرم اصلا کمکم نمی کرد.

35. they laid siege on the city but snow and cold forced them to lift it
آنها شهر را محاصره کردند ولی برف و سرما آنها را وادار کرد که محاصره را بشکنند.

مترادف ها

سرقت (اسم)
steal, abduction, theft, robbery, stealing, larceny, thievery, lift, heist, housebreaking

دزدی (اسم)
filch, abstraction, theft, robbery, stealing, larceny, embezzlement, peculation, burglary, thievery, lift, nip, spoliation

پیشرفت (اسم)
advance, accession, progress, improvement, development, progression, growth, proceeding, advancement, rise, promotion, lift, furtherance, headway

ترقی (اسم)
increase, progress, development, increment, growth, ascent, success, boost, advancement, rise, promotion, lift, pickup, jump, procession

ترفیع (اسم)
raise, advancement, promotion, upgrade, elevation, lift, preference, mount, elation, preferment

بلندی (اسم)
elevation, lift, supremacy, height, altitude, looming, eminence, sublimity, exaltation, eminency, toft

جر ثقیل (اسم)
lift, crane, derrick

بالابری (اسم)
lift, elation

اسانسور (اسم)
lift, elevator

بالا بر (اسم)
lift, elevator, lifter

بالارو (اسم)
lift, elevator, moving staircase, moving stairway

برخاستگی (اسم)
lift, rising, upheaval, uprising, getting up

مرتفع بنظرامدن (فعل)
lift

یک وهله بلند کردن بار (فعل)
lift

بلند کردن (فعل)
steal, remove, rear, raise, enhance, extol, lift, heave, pick up, elevate, exalt, pedestal, ennoble, heighten, enthrone, heft, hoist, hoist up, throw up, upraise

برداشتن (فعل)
remove, take, raise, lift, pick up, delete

بالا بردن (فعل)
raise, enhance, boost, upgrade, lift, amplify, elevate, uplift, bump up, horse, heighten, elate, enthrone, sublimate, hoist, upraise

بالا رفتن (فعل)
up, boost, rise, lift, ascend, climb, soar

سرقت کردن (فعل)
abduct, rob, steal, snaffle, commit larceny, commit theft, housebreak, lift, nobble, thieve

تخصصی

[سینما] تنظیم میزان روشنایی تصویر
[عمران و معماری] مرحله بتن ریزی - آسانسور - برا - دامنه بالابری - بالارو - فاصله ترفیع
[مهندسی گاز] بالابردن، تغییرمکان
[زمین شناسی] ترقی ،پیشرفت ،ظرفیت،بالابر میزان زغال بدست آمده از یک معدن کار حرفه ای در یک چرخه معدنی .
[حقوق] لغو کردن، رفع کردن، برداشتن، پرداختن
[نساجی] بلند کردن - تحمل کردن - نگاهداشتن - سرقت کردن - بلند شدن - بالا رفتن - بلندی - ترقی - آسانسور - جرثقیل - ارتفاع نخ روی ماسوره پر
[ریاضیات] بالابردن، بلند کردن، خیز
[خاک شناسی] گیاه کنی

به انگلیسی

• act of raising or lifting; height to which something is raised, elevation; force which raises or elevates something; elevator (british); mechanical apparatus which lifts or raises (i.e. ski lift); ride in the vehicle of another person; elation, happy feeling
raise, move upward; pick up; elevate; cheer, raise one's spirits; cancel, end, remove; steal (slang)
if you lift something, you move it to another position, usually upwards.
a lift is a device like a large box which carries people from one floor to another in a building.
if you give someone a lift, you drive them in your car from one place to another.
when fog or mist lifts, it disappears.
if people in authority lift a law, rule, or other restriction that prevents people from doing something, they end it.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیسرقت، دزدی، پیشرفت، ترقی، ترفیع، بلندی، ...معانی متفرقهبالا بردن یا رفتن، بلند شدن یا کردن، خیز ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : lifts, lifting, lifted • ( 1 ) تعریف: to move ( somethi ...جمله های نمونه1. lift the box down from the shelf جعبه را از تاقچه بلند کن و بگذار زمین. 2. lift ( or raise ) a ...مترادفسرقت ( اسم ) steal, abduction, theft, robbery, stealing, larceny, thievery, lift, heist, housebrea ...بررسی تخصصی[سینما] تنظیم میزان روشنایی تصویر [عمران و معماری] مرحله بتن ریزی - آسانسور - برا - دامنه بالابری - ...انگلیسی به انگلیسیact of raising or lifting; height to which something is raised, elevation; force which raises or ele ...
معنی lift، مفهوم lift، تعریف lift، معرفی lift، lift چیست، lift یعنی چی، lift یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف l، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف l، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف l، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف l
کلمه بعدی: lift a finger
اشتباه تایپی: مهبف
آوا: /لیفت/
عکس lift : در گوگل
معنی lift

پیشنهاد کاربران

سوار کردن
I asked her for a lift .
ازش خواستم من رو سوار کنه .

بلند کردن
HOLD UP, MOVE UP
[مکانیک و همافضا] نیروی بَرا، نیروی بَرار، نیروی بالا بَرَنده
سواری

?can I give you a lift
I, m going into town
برداشت ، برداشت وزنه ، بالابَری

بالای سر بردن
از بین بردن لکه از روی لباس
A machine that takes people and things up and down in a high building. ( British )

آسانسور
Move up
, Give up
Hold up
Move up
اسانسور - بالابر
آسانسور
یعنی برداشتن و بلند کردن
اگه میخواهید مرا دنبال کنید روی اسم بنفش رنگ کلیک کنید . ( Miss . Raya )
لایک فراموش نشه .
باتشکر
my uncle can lift this bike because he is strong
to move somebody or something to a higher position. .
Example:Lift your arm up
سرحال آوردن، شاد کردن
To become or make sb more cheerful
بلند کردن - سرقت
ترابری ( در حوزه نظامی )
ترک کردن
Hold up. Move up
برداشتن
در مورد افراد لاغر، اضافه کردن وزن
I look thin, I'm going to the gym and lift weights
برداشتن یا بلند کردن
بلند کردن یا برداشتن
move up or hold up
Verb
حمل کردن
بلند کردن
آسانسور _ بلند کردن
در کتاب کانون زبان میشه hold up move up
جابه جا کردن شیء یا نفر، بردن چیزییا کسی از جایی به جای دیگر
Lift my head سرم را بلند کردم
من Reach 2 کانون زبان ایران هستم
معنی این کلمه به انگلیسی به صورت زیر است
Hpld up or move up
Hold up
hold up - move up
hold up move up


اسانسور بالابر
دلگرمی، انگیزه، روحیه
بالا کشیدن
بالا بردن
بلند کردن
hold up; move up
hold up:move up
1 - "ترک کردن یا پایان دادن" به عادتی یا رسمی یا قانونی یا نقشی.
2 - از بین رفتن چیزی و جایگزینش شدنش با چیز دیگه
در کتاب Reach 2 کانون زبان ایران به معنای hold up و move up است.
( Verb )
Hold up ; Move up
بالا بردن ، بلند کردن
کانون زبان ایران
بیرون کشیدن ، بیرون کشیدن کسی از فقر از سختی
[The Weather Improves]
[Collocation]
the mist/​fog lifts/​clears
بلند کردن یا بالا بردن چیزی ( verb )

hold up , move up

کانون زبان ایران⁦✌🏻⁩
رامین نعیمی
سوار کردن
I asked her for a lift .
ازش خواستم من رو سوار کنه .
113 | 5
٢١:٢٩ - ١٣٩٦/١٠/٠٥ارزا اسکارلت
بلند کردن
101 | 5
١٨:٥٩ - ١٣٩٧/٠١/٢٠مهسا باقری
HOLD UP, MOVE UP
229 | 5
١٦:٠٦ - ١٣٩٧/٠١/٢١MAHDI
بلند کردن
67 | 3
١٤:٣٧ - ١٣٩٧/٠٢/٢١نیما
[مکانیک و همافضا] نیروی بَرا، نیروی بَرار، نیروی بالا بَرَنده
46 | 5
٢٢:١٢ - ١٣٩٧/٠٥/١٣مجید
سواری

?can I give you a lift
I, m going into town
120 | 5
٢٢:٤١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤ebi
برداشت ، برداشت وزنه ، بالابَری

بالای سر بردن
10 | 0
١٤:١٢ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧مریم طوفان
از بین بردن لکه از روی لباس
46 | 8
١١:١٧ - ١٣٩٧/٠٦/١٩b to che ( :
A machine that takes people and things up and down in a high building. ( British )

آسانسور
67 | 8
١٣:٥٧ - ١٣٩٧/٠٧/٠٦Amir
Move up
, Give up
63 | 5
٢٢:٢٨ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨shiva_sisi
Hold up
Move up
86 | 4
١٨:٥٧ - ١٣٩٧/٠٨/٠١حدیث
اسانسور - بالابر
46 | 5
١٥:٤٢ - ١٣٩٧/٠٨/٠٥Nirvana
آسانسور
34 | 5
١٦:١٢ - ١٣٩٧/٠٩/١٦Miss. Raya
یعنی برداشتن و بلند کردن
اگه میخواهید مرا دنبال کنید روی اسم بنفش رنگ کلیک کنید . ( Miss . Raya )
لایک فراموش نشه .
باتشکر
195 | 25
١٥:٣١ - ١٣٩٧/٠٩/١٨tinabailari
my uncle can lift this bike because he is strong
52 | 3
٢٠:٤٩ - ١٣٩٧/١٠/٠٤شیما فرشادی
to move somebody or something to a higher position. .
Example:Lift your arm up
21 | 2
١٨:١٨ - ١٣٩٧/١٠/١٤محمد نظری
سرحال آوردن، شاد کردن
To become or make sb more cheerful
38 | 2
١٤:٣٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٥حدیث ایران
بلند کردن - سرقت
23 | 2
٢٠:٤٤ - ١٣٩٧/١٢/١٣علی
بلند کردن
25 | 1
٠٨:١٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٤زرابی
ترابری ( در حوزه نظامی )
13 | 2
١٢:٥١ - ١٣٩٨/٠١/٢٤ونوس
ترک کردن
10 | 3
٢٣:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٤mohammadreza
Hold up. Move up
27 | 1
٢٣:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٤mohammadreza
Hold up. Move up
25 | 1
١٤:٤٧ - ١٣٩٨/٠١/٢٥ملیکامعتمدیان
برداشتن
17 | 1
١٤:٥٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٩کیمیا
در مورد افراد لاغر، اضافه کردن وزن
I look thin, I'm going to the gym and lift weights
13 | 2
١٤:١٦ - ١٣٩٨/٠١/٣٠sari
بلند کردن
13 | 1
١١:٢٥ - ١٣٩٨/٠٤/١١محمد متین احمدی
برداشتن یا بلند کردن
40 | 2
١١:٣١ - ١٣٩٨/٠٤/١١محمد متین احمدی
بلند کردن یا برداشتن
34 | 2
١٩:٣٧ - ١٣٩٨/٠٤/١١امیرمهدی محمدی پاکدهی
move up or hold up
23 | 1
٠٩:٠٢ - ١٣٩٨/٠٦/٠٩^_^
Verb
حمل کردن
بلند کردن
6 | 1
٢١:٥٩ - ١٣٩٨/٠٦/١٢Ghazal
آسانسور _ بلند کردن
4 | 1
١٢:٠٤ - ١٣٩٨/٠٦/١٣ستایش
در کتاب کانون زبان میشه hold up move up
82 | 1
١٥:٣٥ - ١٣٩٨/٠٧/٠٤🐞Lady bug🐞
Hold up
Move up
19 | 1
٢٢:١٥ - ١٣٩٨/٠٧/٠٧مبینا دهقانی
جابه جا کردن شیء یا نفر، بردن چیزییا کسی از جایی به جای دیگر
13 | 1
٢١:١٧ - ١٣٩٨/٠٧/١٤Ftmh!🔥
Lift my head سرم را بلند کردم
8 | 1
١١:٢٠ - ١٣٩٨/٠٧/٢٧آتریسا
hold up. move up
8 | 1
١١:٢٥ - ١٣٩٨/١٠/٠٥سارا پاشا
من Reach 2 کانون زبان ایران هستم
معنی این کلمه به انگلیسی به صورت زیر است
Hpld up or move up
29 | 2
١١:٢٦ - ١٣٩٨/١٠/٠٥سارا پاشا
Hold up
10 | 1
١٥:٣٨ - ١٣٩٨/١٠/٠٦ش85. 74
hold up - move up
17 | 1
١٩:٣٨ - ١٣٩٨/١٢/٢١f. bnf
hold up move up


اسانسور بالابر
6 | 1
١٢:٢٦ - ١٣٩٩/٠٤/٠٥مهدی
دلگرمی، انگیزه، روحیه
4 | 1
١٨:٣٣ - ١٣٩٩/٠٤/١٩امید
بالا کشیدن
2 | 1
١٣:٠٤ - ١٣٩٩/٠٤/٢٦Gabby
بالا بردن
بلند کردن
2 | 1
١٦:٢٨ - ١٣٩٩/٠٥/١١mohiw. exol
hold up; move up
6 | 1
١٨:٠٦ - ١٣٩٩/٠٥/١٣Armin Azarivand
hold up:move up
4 | 1
٠٩:٣٩ - ١٣٩٩/٠٦/٠٨مجتبی
1 - "ترک کردن یا پایان دادن" به عادتی یا رسمی یا قانونی یا نقشی.
2 - از بین رفتن چیزی و جایگزینش شدنش با چیز دیگه
15 | 1
١٤:٢٤ - ١٣٩٩/٠٧/٢٤ASH
در کتاب Reach 2 کانون زبان ایران به معنای hold up و move up است.
21 | 1
١٤:٣١ - ١٣٩٩/١٠/١٦فاطیما ابراهیمی
( Verb )
Hold up ; Move up
بالا بردن ، بلند کردن
کانون زبان ایران
10 | 1
١٥:٣٤ - ١٣٩٩/١١/١٧majid
بیرون کشیدن ، بیرون کشیدن کسی از فقر از سختی
2 | 0
٠٦:٢٣ - ١٣٩٩/١٢/١٦Farhood
[The Weather Improves]
[Collocation]
the mist/​fog lifts/​clears
2 | 0
١٢:٤١ - ١٤٠٠/٠١/٢٤ ( •‿• )
بلند کردن یا بالا بردن چیزی ( verb )

hold up , move up

کانون زبان ایران⁦✌🏻⁩
8 | 0

رهاندن، آزاد کردن
سرقت، دزدی ، ربودن چیزی از کسی یا از جائی
اگر با فعل پوشیدن بیاد معنی کفی افزایش قد در داخل کفش هم هست
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما