برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1730 100 1
شبکه مترجمین ایران

limb

/ˈlɪm/ /lɪm/

معنی: شاخه، عضو، عضو بدن، دست یا پا، قطع کردن عضو، اندام زبرین، اندام زیرین
معانی دیگر: دست، بال، (جمع) دست و پا، اندام جنبشی، شاخه ی بزرگ درخت، بزرگ شاخه، شعبه، بخش، نماینده، عامل، شاخه ای از هرچیز، (هر چیزی که از چیز دیگری برون آمده باشد مانند شاخه یا دست و غیره) پهنک، زایده، بازو، (انگلیس - عامیانه) بچه ی شیطان، (نادر) قطع عضو کردن، بند از بند جدا کردن، (درخت) شاخ و برگ بریدن، لبه، حاشیه، مرز، حد، (نجوم - لبه ی قابل رویت هر جسم سماوی) استار لب

بررسی کلمه limb

اسم ( noun )
مشتقات: limbless (adj.)
عبارات: out on a limb
(1) تعریف: a main branch of a tree.
مترادف: bough, branch
مشابه: arm, offshoot, outgrowth, part, projection, shoot, sprig, stick, twig

- The snow was so heavy on the pine tree that one of the big limbs broke.
[ترجمه ترگمان] روی درخت صنوبر آنقدر سنگین بود که یکی از اعضای آن شاخه بزرگ شکست
[ترجمه گوگل] برف درخت کاج بسیار سنگین بود که یکی از اندامهای بزرگ شکست خورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a jointed member of an animal body, such as an arm, leg, or wing.
مترادف: appendage, arm, extremity, leg, member
مشابه: part, prosthesis, wing

- Many returning soldiers were missing limbs.
[ترجمه ترگمان] بسیاری از سربازان برگشته و دست و پایشان را از دست داده بودند
[ترجمه گوگل] بسیاری از سربازان بازنشسته از دست رفته اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an extended or projecting part, or a person or thing considered as an extension or representative of something larger.
مترادف: appendage, arm, branch, extensio ...

واژه limb در جمله های نمونه

1. a limb of the sea
شاخه‌ای از دریا

2. tear something limb from limb
چیزی را بند بند از هم جدا کردن،تکه پاره کردن

3. out on a limb
(عامیانه) در موقعیت خطرناک،در معرض خطر

4. a policeman is a limb of the law
پاسبان،عامل اجرای قانون است.

5. the abduction of a limb
ورابری یک اندام

6. the taxi was so crowded that i could hardly move a limb
تاکسی آنقدر پر بود که به سختی می‌توانستم دست و پای خود را حرکت بدهم.

7. The broken limb must be immobilized immediately.
[ترجمه ترگمان]عضو شکسته باید فورا فلج شده باشه
[ترجمه گوگل]اندام شکسته باید فورا متوقف شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Amputation of the limb is really a last resort.
[ترجمه ترگمان]دست دادن عضو واقعا آخرین راه‌حل است
[ترجمه گوگل]قطع عضو در واقع یک راهکار آخر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. This entire rickety structure was hanging from the limb of an enor ...

مترادف limb

شاخه (اسم)
grain , wing , horn , branch , arm , tributary , limb , bifurcation , bough , sprout , branch line , embranchment
عضو (اسم)
part , organ , member , limb , employee , corporator , office worker
عضو بدن (اسم)
organ , limb
دست یا پا (اسم)
limb
قطع کردن عضو (اسم)
limb
اندام زبرین (اسم)
limb
اندام زیرین (اسم)
limb

معنی عبارات مرتبط با limb به فارسی

دست وپا بزرگ، درشت اندام
چیزی را بند بند از هم جدا کردن، تکه پاره کردن

معنی limb در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] پهلو،یال ،حاشیه بخشی از تئودولیت که روی محور قرار داشته واز صفر تا 360 درجه بندی شده
[ریاضیات] عضو
[نفت] پهلو
[نفت] یال قائم
[زمین شناسی] یال استوایی اصطلاحی که برخی اوقات برای amb یک دانه هاگ یا گرده استفاده می شود. این اصطلاح مناسب نیست، چون احتمال ابهام در مورد آن وجود دارد. مترادف یال یا پهلو.
[نفت] یال زیرین
[معدن] دامنه چین (زمین شناسی ساختمانی)
[زمین شناسی] پهلوی میانی ،یال میانی یال برگشته که بین دو تاقدیس وناودیس مجاور مشترک است
[عمران و معماری] شاخه برخاست - شاخه صعودی
[نفت] جناح ناودیس
[عمران و معماری] شاخه بالادست - بازوی بالادست
[زمین شناسی] یال قائم - یک کمان تدریجی متصل به دستگاه مساحی که برای اندازه گیری زوایای قائم کاربرد دارد.

معنی کلمه limb به انگلیسی

limb
• large or main branch of a tree; projecting jointed appendage of the body (arm, leg, wing, etc.); part which projects outward; mischievous child (slang)
• cut branches from a felled tree; dismember
• your limbs are your arms and legs.
• the limbs of a tree are its branches; a literary use.
• if someone is out on a limb, they are isolated, usually because they have done or said something that other people do not agree with.
• if someone risks life and limb, they do something very dangerous.
dead limb
• dead tree branch; useless body part
escape with life and limb
• survive intact, get away from danger unharmed
hind limb
• back limb of an animal (such as: leg or wing); either one of the two back limbs of a four-footed animal

limb را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

روح اله اسماعیلی سراجی
اندامهای حرکتی شامل دست ها و پاها
Geologist
پهلو؛ یال
علیرضا
Just don't go out on a limb for me
فقط به خاطر من از پا در نیا
ESRaFIL
دست و پا
شاخه بزرگ

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی limb

کلمه : limb
املای فارسی : لیمب
اشتباه تایپی : مهئذ
عکس limb : در گوگل

آیا معنی limb مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )