برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1731 100 1
شبکه مترجمین ایران

knock

/ˈnɑːk/ /nɒk/

معنی: ضربت، مشت، صدای تغ تغ، درزدن، عیبجویی، زدن، بهم خوردن، بد گویی کردن از، کوبیدن، ضربات متوالی و تند زدن
معانی دیگر: دق الباب کردن، ضربه به در، کوفتن، کوستن، ضربه زدن به، با مشت (یا چیزی) زدن به، به هم خوردن، برخورد پیدا کردن، تصادم کردن، به هم کوفتن، به هم کوبیده شدن، هم کوفتن، (موتور و غیره) تق تق کردن، دقه کردن، با صدای تق تق، (عامیانه) نکوهش کردن، عیب جویی کردن، خرده گیری کردن، (با زدن) انجام دادن، کردن، کوبه، کوبش، کوبگی، آسیبش، (عامیانه) بدبیاری، اشکال، مرارت، (با بی هدفی) حرکت کردن، پرسه زدن، پلکیدن

بررسی کلمه knock

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: knocks, knocking, knocked
(1) تعریف: to strike something, esp. a door so as to get permission to enter.
مترادف: drum, rap, tap
مشابه: hammer, hit, pound, strike, thump, whack

(2) تعریف: to collide or bump.
مترادف: bump, hit, impinge, jar, strike
مشابه: bang, jostle, smash

- He knocked into the wall.
[ترجمه ترگمان] به دیوار ضربه زد
[ترجمه گوگل] او به دیوار ضربه زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make a pounding or beating sound.
مترادف: drum, thump
مشابه: bang, hammer, thud

- The car's engine knocks.
[ترجمه Aydin Jz] موتور ماشین صدا میکند|
[ترجمه ترگمان] موتور اتومبیل ضربه می‌زند
[ترجمه گوگل] موتور ماشین ضربه می زند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه knock در جمله های نمونه

1. knock (or beat) the living daylights out of someone
(عامیانه) حسابی کتک زدن،لت و پار کردن

2. knock (or throw) for a loop
(امریکا ـ خودمانی) 1- مشت محکم زدن 2- شکست دادن،چیره شدن 3- مبهوت کردن

3. knock about (or around)
(عامیانه) 1- پرسه‌زدن،ولگردی کردن،پلکیدن 2- با خشونت رفتار کردن

4. knock back
(عامیانه) سرکشیدن (مشروب الکلی)،لاجرعه خوردن (مشروب الکلی)

5. knock down
1- (با ضربه) به زمین انداختن،از پای درآوردن 2- (برای سهولت در حمل و نقل) اوراق کردن،قطعه قطعه کردن 3- (در حراج) فروختن

6. knock into a cocked hat
(خودمانی) کاملا خراب کردن،کاملا صدمه زدن

7. knock it off!
(امریکا ـ خودمانی) بس کن‌!،کافیه‌!

8. knock off
1- زدن و انداختن (بر زمین)،فرو افکندن 2- (عامیانه) دست از کار کشیدن 3- (از قیمت یا مزد و غیره) زدن 4- (عامیانه) انجام دادن،نایل شدن 5- (خودمانی) کشتن،مغلوب کردن 6- تقلید کردن

9. knock on (a particular age)
پا به سن (بخصوصی) گذاشتن

10. knock oneself out
سخت کوشیدن،جان کندن

11. knock out
1- (مشت‌زنی) ضربه‌ی فنی کردن،حریف را از پای درآوردن (به طوری که پیش از ده شماره نتواند بلند شود) 2- بیهوش کرد ...

مترادف knock

ضربت (اسم)
smash , chop , skelp , impact , strike , stroke , hit , bat , smack , bop , beat , slap , whack , butt , blow , impulse , bump , knock , fib , biff , thump , bob , cuff , buffet , buff , dint , hack , pound , impulsion , lead-off , thwack , percussion , plunk , swat , whang
مشت (اسم)
clump , knock , jab , fist , cuff , buffet , handful , punch
صدای تغ تغ (اسم)
knock
درزدن (اسم)
knock
عیبجویی (اسم)
knock
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
بهم خوردن (فعل)
foul , knock , collide , disorient
بد گویی کردن از (فعل)
knock
کوبیدن (فعل)
grind , stub , forge , beat , thrash , fustigate , mallet , ram , berry , knock , pummel , flail , drive , bruise , stave , hammer , frap , pash , smite , nail , pound , thresh , whang
ضربات متوالی و تند زدن (فعل)
knock , beat a tattoo

معنی عبارات مرتبط با knock به فارسی

(عامیانه) 1- پرسه زدن، ولگردی کردن، پلکیدن 2- با خشونت رفتار کردن، سرو صدا ایجاد کردن، پرسه زدن، نامرتب زندگی کردن
جامه کار، لباس کار
(عامیانه) سرکشیدن (مشروب الکلی)، لاجرعه خوردن (مشروب الکلی)
1- (با ضربه) به زمین انداختن، از پای درآوردن 2- (برای سهولت در حمل و نقل) اوراق کردن، قطعه قطعه کردن 3- (در حراج) فروختن، باضربت بزمین کوبیدن، گیج کردن، مجزا، مجزا کردن
(امریکا ـ خودمانی) 1- مشت محکم زدن 2- شکست دادن، چیره شدن 3- مبهوت کردن
(خودمانی) کاملا خراب کردن، کاملا صدمه زدن
(امریکا ـ خودمانی) بس کن !، کافیه !
(پزشکی) کجی زانو (که موجب به هم خوردن آنها هنگام راه رفتن می شود)، (جمع) زانوهای کج، زانوی کوژ، کجی زانو به درون دراثر مر­ یا نرسیدن موادغذایی
دارای زانوی کج، دارای حرکت کج ومعوج، شل، فالج، خشن
زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند، زانوی کج، زانوی پیچ خورده
کفم برید
1- ...

معنی knock در دیکشنری تخصصی

[خودرو] ضربه کوبش
[مهندسی گاز] ضربه زدن ، کوبیدن ، ضربت
[نساجی] ثابت قطع کن بالش در ماشین متکاپیچی
[نساجی] چرخ دنده قاطع - چرخ دنده متوقف کننده ماشین
[نساجی] حلقه نیم بافت در بافندگی حلقوی
[نساجی] وسیله متوقف کننده اتوماتیک ماشین
[مهندسی گاز] مخزن جداکننده ذرات مایع ازگاز
[ریاضیات] میله ی بیرون انداز، میله ی پران
[آمار] دوره بازیهای حذفی
[شیمی] ضد کوبش

معنی کلمه knock به انگلیسی

knock
• tap; strike; criticism (slang)
• tap; strike; bump; criticize (slang); stun (slang)
• if you knock at a door or window, you hit it, usually several times, in order to attract someone's attention. verb here but can also be used as a count noun. e.g. there was a knock at the door.
• if you knock something, you hit it roughly, so that it moves or falls over. verb here but can also be used as a count noun. e.g. knocks can cause weaknesses in the spine.
• if you knock someone down or knock them unconscious, you hit them so hard that they fall down or become unconscious.
• if you knock someone or something, you criticize them; an informal use.
• if someone is knocked about or knocked around, they are hit several times; an informal expression.
• someone who has knocked about or knocked around has had experience in a lot of different places or situations; an informal expression.
• if you knock back a drink, you drink it quickly; an informal expression.
• if a vehicle knocks someone down, it hits them so that they are killed or injured.
• if you knock down a building, you deliberately destroy it or remove it.
• if someone knocks an amount off the price of something, they reduce the price by that amount.
• if someone knocks something off, they steal it; an informal use.
• if someone knocks you out, they hit you so hard that they cause you to be unconscious.
• if a drug knocks you out, you become unconscious after taking it.
• if a person or team is knocked out of a competition, they are defeated in a game, so that they do not play any more games.
• if something knocks you out, it shocks or impresses you, because it is not what you expected; an informal use.
knock at an open door
• seek entrance at a door that is already open; work hard in vain, work hard without results
knock back
• dr ...

knock را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

rza
صدای تغ تغ در
Nastaran
ضربه زد،کوبیدن،در زدن
سارا
Knocked around =spend time somewhere with no particular perpose
فاطمه فاطمه
بدگویی کردن از دیگران
I love American films.not to knock other film industries
من عاشق فیلمای آمریکاییم اما از بقیه فیلمسازا بدگویی نمیکنم
آرش اکبری
مصدومیت
تانیا
پرتاب کردن
He knocked her hat into the ocean
Miss.ronny.mohsen
انداختن
ریختن
پرتاب یا ضربه
لایک کنید
رو اسمم بزنید ببینید وای چه خبره اگه طرفدار محسن ابراهیم زاده اید حتما بزنید.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی knock

کلمه : knock
املای فارسی : ناک
اشتباه تایپی : ندخزن
عکس knock : در گوگل

آیا معنی knock مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )