job

/ˈdʒɑːb//dʒɒb/

معنی: کار، امر، ساخت، شغل، ایوب، دلالی کردن، مقاطعه کاری کردن
معانی دیگر: (انجیل)، دخش، ورزه، انجام کار (یا وظیفه یا قرارداد)، مقام، موقعیت شغلی، سمت، پیشه، (عامیانه) تبهکاری، سرقت، کار خلاف، (عامیانه) قضیه، رویداد، موضوع، ماجرا، چیز، کار کنتراتی، مقاطعه، کارچاق کنی، مزدکاری، بنکداری، کار قراردادی انجام دادن، مقاطعه کردن، کار چاق کردن، مقاطعه ی عمده پذیرفتن (و به مقاطعه کاران فرعی واگذار کردن)، واسطه کاری کردن، عمده فروشی کردن (از تولیدکننده خریدن و به فروشگاه ها فروختن)، بنکداری کردن، کار سخت، عمل شاق، گول زدن، حقه زدن، بامبول سوار کردن، (انگلیس: عملی که ظاهرا به خاطر منافع همگانی و ملی ولی باطنا به خاطر منافع شخصی انجام می شود) سواستفاده، زد و بند کردن، بند و بست، به مقاطعه دادن، (اسب یا کالسکه و غیره) کرایه کردن یا دادن، (محلی) رجوع شود به: jab
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: in the Old Testament, a believer in God who did not lose his faith in spite of the trials and suffering he had to endure.

(2) تعریف: the book of the Old Testament that bears his name.

جمله های نمونه

1. job applications flowed into the office
تقاضای کار دایما به اداره واصل می شد.

2. job description
شرح وظایف

3. job hunting
جستجوی کار

4. job scarcity forces young people to emigrate
فقدان کار جوانان را مجبور به مهاجرت می کند.

5. job satisfaction
(میزان) خشنودی از شغل خود،رضایت شغلی

6. a job interview
مصاحبه برای شغل

7. a job that pays $ 90
شغلی که حقوق آن نود دلار است

8. a job that pertains to one man alone
شغلی که تنها به یک نفر مربوط می شود

9. a job that suited his temper
شغلی که با منش او جور در می آمد

10. a job with excellent prospects
یک شغل با آینده ای عالی

11. her job is answering letters
کار او پاسخ دادن به نامه ها است.

12. his job consists of coordinating the activities of the various departments
شغل او عبارت است از هماهنگ کردن فعالیت های بخش های مختلف.

13. his job is to minute the negotiations
کار او تهیه کردن خلاصه ی مذاکرات است.

14. his job is up for grabs
شغل او آماده ی تصاحب است.

15. his job pays very little
شغل او کم درآمد است.

16. his job was masting the british navy
شغل او دکل زدن به ناوگان انگلیسی بود.

17. office job
شغل اداری

18. that job is all right for me
آن شغل برای من خوب است.

19. the job is still open
کسی هنوز برای آن کار استخدام نشده است.

20. the job of planning was relegated to a young engineer
شغل طرح ریزی را به یک مهندس جوان محول کردند.

21. the job of reforming the government
کار اصلاح دولت

22. their job is to exterminate mice, roaches, and other house insects
شغل آنان از بین بردن موش و سوسک و دیگر حشرات خانگی است.

23. their job is to reclaim land from the marshes along the river
کار آنها بازگیری زمین از باتلاق های کنار رودخانه است.

24. their job was to sift out truth from propaganda
کار آنها این بود که واقعیات را از تبلیغات متمایز کنند.

25. this job calls for the application of several skills
این کار مستلزم داشتن چندین مهارت است.

26. this job had many applicants
این شغل متقاضیان زیادی داشت.

27. this job involved many obligations
این شغل الزامات فراوانی را ایجاب می کرد.

28. this job is a killer
این شغل کشنده است.

29. this job is not worth a damn!
مرده شور این شغل را ببرد! این شغل یک غاز نمی ارزد!

30. this job is right down your alley!
این شغل مناسب تو است !

31. this job requires constant alertness
این شغل مستلزم هشیاری دایم است.

32. this job suits with his abilities
این شغل با استعدادهای او جور در می آید.

33. this job was wished on me by two of my friends
دو نفر از دوستانم این کار را به من تحمیل کردند.

34. the job at hand
کاری که فعلا در دست است،کار فعلی،کار در پیش

35. a congenial job
شغل دلخواه (مطابق سلیقه)

36. a cushy job
شغل بی درد سر

37. a dead-end job
شغلی که آینده ندارد

38. a desk job
پشت میز نشینی،کار پشت میزی،کار دفتری

39. a fat job
کار پردرآمد

40. a hard-sought job
شغلی که با کوشش جستجو شده است

41. a lifetime job
شغل همیشگی

42. a prestigious job
شغل آبرومند

43. a put-up job
کاری که از قبل و به طور سری نقشه کشی شده

44. a responsible job
شغل پرمسئولیت

45. a secretarial job
شغل منشی گری

46. a sedentary job can lead to weight gain
یک شغل پشت میزی می تواند منجر به اضافه شدن وزن بشود.

47. a skilled job
شغلی که مهارت لازم دارد

48. a soft job
شغل آسان

49. a well-paying job
شغل پر درآمد (با حقوق مکفی)

50. an exacting job
کار طاقت فرسا

51. an insecure job
شغل بی تامین

52. finding a job is becoming more difficult every day
کار یافتن هر روز دشوارتر می شود.

53. he interviewed job applicants
او با متقاضیان کار مصاحبه کرد.

54. his current job
شغل فعلی او

55. let that job wait for now
بگذار آن کار فعلا بماند.

56. losing his job was a great catastrophe to him
از دست دادن شغل برای او سانحه ی بزرگی بود.

57. our next job will be more difficult
کار بعدی ما مشکل تر خواهد بود.

58. take this job and stuff it!
این شغل به درد عمه ات می خورد!

59. the parliament's job was to restrain the government
کار پارلمان این بود که دولت را مهار کند.

60. to screen job applicants
متقاضیان شغل را بررسی و گزینش کردن.

61. (a) full-time job
کار تمام وقت

62. (a) good job
(انگلیس) خوش شانسی،کار خدا

63. do a job on someone
کلاه سر کسی گذاشتن،به کسی حقه زدن

64. do the job
کار را انجام دادن،به درد خوردن،(برای انجام کار) کافی بودن

65. on the job
1- حین انجام کار

66. ali left his job
علی کارش را ول کرد.

67. he chucked his job
او شغلش را ول کرد.

68. he drifted from job to job and from town to town
او از شغلی به شغلی و از شهری به شهری می رفت.

69. he got the job through the agency of one of his relatives
این شغل را به کمک یکی از خویشانش به دست آورد.

70. he got this job on grounds of deserts rather than family connections
او این شغل را به واسطه ی لیاقت به دست آورد نه رابطه ی خانوادگی

مترادف ها

کار (اسم)
service, function, thing, office, task, act, action, deed, work, job, labor, karma, activity, ploy, affair, duty, shebang, appointment, workmanship, avocation, vocation, proposition, laboring, fist, concave, opus, kettle of fish

امر (اسم)
matter, order, circumstance, job, ploy, precept, affair, behest, fiat, ordinance

ساخت (اسم)
make, performance, operation, work, job, construction, structure, workmanship, manufacture, making, manufacturing, craftsmanship, production, fabrication, framing, yielding, throughput

شغل (اسم)
post, office, profession, work, job, situation, position, employ, vocation, occupation, trade, metier

ایوب (اسم)
job

دلالی کردن (فعل)
job

مقاطعه کاری کردن (فعل)
contract, job

تخصصی

[کامپیوتر] برنامه، شغل ،کار - کار نگاه کنید به batch processing .
[ریاضیات] وظیفه، شغل، کار، پست

به انگلیسی

• biblical figure who suffered many misfortunes but retained his faith in god; book of the old testament named for job; male first name
work, employment, occupation; task; piece of work, duty, assignment; product of work done; manner in which work is done; problem, difficulty; theft, robbery, crime (slang); task, procedure, assignment (computers)
do paid work now and then, do odd jobs; work as a middleman, buy and sell; hire temporarily for a specific task; portion out pieces of work to different individuals; punish or take away unfairly
a job is the work that someone does to earn money.
a job is also a particular task.
the job of a particular person or thing is their duty or function.
if you say that you had a job doing something, you are emphasizing how difficult it was; an informal use.
note the word job . if you say that someone has the patience of job, you mean that they are extremely patient; an old-fashioned expression.
note the word job . if you call someone a job's comforter, you mean that they make someone who is unhappy or in trouble even more unhappy by talking about his or her troubles; an old-fashioned expression.
if you say that something is just the job, you mean that it is exactly what you wanted or needed; an informal expression.
if you refer to work as jobs for the boys, you mean that it has been created to provide employment for someone's friends or relatives; an informal expression, used showing disapproval.

پیشنهاد کاربران

شغل _ حرفه
موضوع
شغل
کار یا شغل یا حرفه یا پیشه
شغل = کار = حرفه، وظیفه
i alway felt in a awamp
i do not like your job
همیشه احساس میکردم توی یه باتلاق گیر کردم
از شغل تو خوشم نمیومد
شغل، کار، حرفه
I like to be a doctor because I think that's a good job
شغل - کار - حرفه - کریر - وضیفه کار راهه
مترادف:career
Nicky is thinking of giving up her job 🧻
نایکی درباره ی ترک کردن شغلش فکر می کند
Duty or task=
انجام دادن کار ، شغل ، حرفه
شغل، کار، پیشه، حرفه،
But you are not from this job!
وظیفه
مسئولیت
Occupation
good job یعنی آفرین
واژه job به معنای شغل
واژه job به معنای شغل به کاری گفته می شود که مردم برای پول در آوردن انجام می دهند. مثلا:
a part - time job ( یک کار نیمه وقت )

واژه job به معنای وظیفه
واژه job به معنای وظیفه به کار یا عمل خاصی گفته می شود که شما مجبور به انجام دادنش هستید. مثلا:
i've got various jobs around the house to do ( من در خانه وظایف زیادی برای انجام دادن دارم. )
واژه job معنای مسئولیت نیز می دهد. مثلا:
i know it's not my job to tell you how to run your life, but i do think you've made a mistake ( می دانم که وظیفه [مسئولیت] من نیست که بگویم چطور زندگی ات را اداره کنی، اما فکر می کنم که مرتکب اشتباه شده ای. )

منبع: سایت بیاموز
شغل
His job is business and real estate
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما