برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1719 100 1
شبکه مترجمین ایران

intrinsic

/ˌɪnˈtrɪnsɪk/ /ɪnˈtrɪnsɪk/

معنی: شایسته، اصلی، حقیقی، ذاتی، باطنی، طبیعی، روحی، ذهنی
معانی دیگر: (وابسته به نهاد و ارزش یا ماهیت درونی هر چیز و نه به عوامل خارجی) درون خیز، درون زاد، درونی، درونین (در برابر: برون خیز extrinsic)، نهادی، گوهرین، مرتب

بررسی کلمه intrinsic

صفت ( adjective )
مشتقات: intrinsically (adv.)
• : تعریف: being essential to or of the nature of a thing; inherent.
مترادف: constitutional, essential, fundamental, inherent, innate, natural
متضاد: extrinsic
مشابه: built-in, congenital, deep-rooted, deep-seated, elemental, immanent, inbred, native, organic, substantive, temperamental

- Competition is intrinsic to sports.
[ترجمه H.M] رقابت، طبیعت و ذاتِ ورزش است
|
[ترجمه ترگمان] رقابت برای ورزش درونی است
[ترجمه گوگل] مسابقه برای ورزش های ذاتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Sparkle is an intrinsic quality of a diamond.
[ترجمه محدثه] درخشش کیفیت درونی یک الماس است|
[ترجمه ترگمان] Sparkle یک کیفیت درونی یک الماس است
[ترجمه گوگل] Sparkle یک کیفیت ذاتی الماس است
[ترجمه شما] ...

واژه intrinsic در جمله های نمونه

1. the intrinsic value of a gold coin is usually less than its nominal value
ارزش واقعی یک سکه‌ی طلا (ارزش فلز آن) معمولا از ارزش اسمی آن کمتر است.

2. the wide gap between intrinsic feelings and the way they are expressed
شکاف عمیق میان احساسات درونی و چگونگی بیان آنها

3. The brooch has little intrinsic value.
[ترجمه فواد] این مدال ارزش ذاتی کمی دارد.
|
[ترجمه ترگمان]این سنجاق‌سینه ارزش ذاتی کمی دارد
[ترجمه گوگل]این بروشور دارای ارزش ذاتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The intrinsic worth of the pen is 30 yuan.
[ترجمه موسی] ارزش اصلی این قلم 30 یوان است.|
[ترجمه ترگمان]ارزش درونی قلم ۳۰ یوآن است
[ترجمه گوگل]ارزش ذاتی قلم 30 یوان است
[ترجمه شما] ...

مترادف intrinsic

شایسته (صفت)
able , good , qualified , apt , fit , worthy , competent , proper , sufficient , suitable , meet , apropos , befitting , intrinsic , seemly , becoming , deserving , meritorious
اصلی (صفت)
elementary , primary , initial , aboriginal , primitive , main , original , principal , basic , net , genuine , prime , essential , head , organic , arch , inherent , intrinsic , innate , fundamental , cardinal , immanent , normative , germinal , first-hand , seminal , ingrown , quintessential , primordial
حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
ذاتی (صفت)
indigenous , essential , organic , inherent , autochthonous , intrinsic , innate , natural , substantial , inward , inborn , congenital , connate , inbred
باطنی (صفت)
intrinsic , ben , internal , inner , inward , inmost , pectoral
طبیعی (صفت)
indigenous , normal , real , inherent , intrinsic , innate , natural , born , physical , somatic , homebred
روحی (صفت)
intrinsic , moral , inner , mental , spiritual , numinous , spectral , psychic , supersensible , supersubstantial
ذهنی (صفت)
intrinsic , intellectual , noetic , psychic , subjective

معنی عبارات مرتبط با intrinsic به فارسی

(تنکرد شناسی) سازه ی درون خیز، عامل داخلی

معنی intrinsic در دیکشنری تخصصی

intrinsic
[شیمی] ذاتی ، (وابسته به نهاد و ارزش یا ماهیت درونی هر چیز و نه به عوامل خارجی ) درون خیز، درون زاد، درونی ، درونین (در برابر: برون خیزextrinsic) ، اصلی ، نهادى ، گوهرین
[حقوق] ذاتی، لاینفک
[نساجی] اصلی- ذاتی
[ریاضیات] اصلی، باطنی، ذاتی، اندرونی
[برق و الکترونیک] چگالی حامل ذاتی چگالی حالت تعادل حفره ها و الکترونهای آزاد در یک ماده ی نیمه رسانای ذاتی .
[برق و الکترونیک] مشخصه ی ذاتی مشخصه ی یک ماده مستقل از ناخالصیهای آن .
[برق و الکترونیک] نیروی وادارنده ی مغناطیسی ذاتی نیروی مغناطیسی لازم برای صفر کردن القای ذاتی یک ماده ی مغناطیسی که در شرایط مغناطیسی متقارن و متناوب قرار دارد .
[برق و الکترونیک] وضعیت ذاتی رسانشی که فقط بر اثر حفره ها و الکترونهای موجود در ماده ی مغناطیسی مادر ( و نه توسط عناصر ناخالصی ) ایجاد می شود .
[شیمی] رسانندگی ذاتی
[عمران و معماری] منحنی مشخصه
[زمین شناسی] منحنی مشخصه
[عمران و معماری] انرژی داخلی - انرژی ذاتی
[ریاضیات] معادله ی ذاتی
intrinsic equations ...

معنی کلمه intrinsic به انگلیسی

intrinsic
• inherent, innate, essential, fundamental, natural
• the intrinsic qualities of something are its important and basic qualities; a formal word.
intrinsic quality
• inherent quality, quality which is an essential part of someone or something
intrinsic semiconductor
• semiconductor in which the conductivity is determined by temperature (materials science); semiconductor free of impurities (physics)

intrinsic را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ebi
سرشتی
علی
[روانشناسی] درون سو
زینب زرمسلک
درونی، داخلی، ذاتی، اصلی
حسین نجم
قائم به ذات، ذاتا، ذاتی، به خودی خود
نرجس
[تشیح]عضلاتی که تماماٌ در کف دست هستند
فرهاد سليمان‌نژاد
(در برخی موارد به معنی) مستور، پنهان، نامشهود
رامین امیری
خالص
intrinsic semiconductor
نیم رسانای خالص
SSB 💫
ارزش
صادقی
جدایی ناپذیر، لاینفک
موسی
intrinsic(adj) = ذاتی،فطری،نهادی،اساسی،درونی،سرشتی،اصلی،حقیقی،لاینفک،باطنی،بنیادی،طبیعی،بدیهی،غریزی،موروثی(ارثی)

معانی دیگر: درون اندامی یا کالبدی(واقع در یا وابسته به یک بخش یا اندام بخصوص)

مترادف با کلمه: inherent(adj)

an intrinsic part = یک بخش درونی،بخشی لاینفک(جدا ناپذیر)

Definition =اساسی برای یک چیز ، مهم بودن در ساختن آنچه هست/از ویژگی های بسیار مهم و اساسی یک شخص یا چیز/

examples:
1-A penny has little intrinsic value.
یک پنی ارزش ذاتی کمی دارد.
2-Maths is an intrinsic part of the school curriculum.
ریاضیات بخشی اساسی از برنامه درسی مدرسه است.
3-Each human being has intrinsic dignity and worth.
هر انسانی دارای عزت و ارزش ذاتی(حقیقی) است.
4-Graduates are attracted to jobs that have intrinsic interest.
فارغ التحصیلان جذب مشاغلی می شوند که علاقه ذاتی دارند.
امیر
هم معنی با Instinctive به معنی فطری، درون خیر، برآمده از ذات و سرشت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی intrinsic

کلمه : intrinsic
املای فارسی : اینترینسیک
اشتباه تایپی : هدفقهدسهز
عکس intrinsic : در گوگل

آیا معنی intrinsic مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )