برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1397 100 1

Incorporation

/ˌɪnˌkɔːrpəˈreɪʃn̩/ /ɪnˌkɔːpəˈreɪʃn̩/

معنی: اتصال، جا دادن، اتحاد، الحاق، پیوستگی، تلفیق، ادخال، یکی سازی ترکیب، یکی شدنی، ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت

واژه Incorporation در جمله های نمونه

1. Furthermore, in times of economic constraints, the incorporation of aspects of an economics-based strategy may be beneficial.
[ترجمه ترگمان]علاوه بر این، در زمان محدودیت‌های اقتصادی، ترکیب جنبه‌های یک استراتژی مبتنی بر اقتصاد می‌تواند مفید باشد
[ترجمه گوگل]علاوه بر این، در زمان محدودیت های اقتصادی، ترکیب جنبه های استراتژی مبتنی بر اقتصاد ممکن است سودمند باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The larger unincorporated industrial towns could petition for incorporation under this Act and many did so over the following years.
[ترجمه ترگمان]شهرهای بزرگ صنعتی می‌توانند تحت این قانون متحد شوند و بسیاری از آن‌ها طی سال‌های بعد اینکار را انجام دادند
[ترجمه گوگل]شهرهای صنعتی بزرگتر از شهر غیر قانونی می توانند تقاضای عضویت در این قانون را تقاضا کنند و بسیاری نیز در طول سال های پس از آن شرکت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The incorporation of microelectronics in products and manufacturing processes is likely to accelerate this trend.
[ترجمه ترگمان]تولید میکرو الکترونیک در محصولات و فرآیندهای تولید به احتمال زیاد این روند را تسریع می‌کند
[ترجمه گوگل]پیوستن میکروالکترونیک به محصولات و فرآیندهای تولید، به احتمال زیاد این روند را تسریع می کند
[ترجمه شما] ...

مترادف Incorporation

اتصال (اسم)
abutment , connection , connector , connectivity , junction , linkage , juncture , union , incorporation , continuity , conjunction , coupling , nexus , conjuncture , contact , connexion
جا دادن (اسم)
incorporation , embedment
اتحاد (اسم)
consolidation , sodality , accretion , alliance , union , solidarity , association , unison , incorporation , marriage , confederation , band , injunction , league , confederacy
الحاق (اسم)
inset , juncture , supplement , addendum , union , interpolation , incorporation , concatenation , insertion , adhesion , adjunction , joinder , subjunction
پیوستگی (اسم)
affinity , connection , conjugation , juncture , alliance , union , association , incorporation , adherence , cohesion , continuity , conjunction , affiliation , bond , unity , coalition , concrescence , connexion , zygosis , joinder
تلفیق (اسم)
reconciliation , synthesis , incorporation , compilation , collation , modulation , conflation , syncretism
ادخال (اسم)
entry , incorporation
یکی سازی ترکیب (اسم)
incorporation
یکی شدنی (اسم)
incorporation
ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت (اسم)
incorporation

معنی عبارات مرتبط با Incorporation به فارسی

اساسنامه شرکت، سندی که هدف و مدت و محل کار و سازمان شرکت را روشن می سازد

معنی Incorporation در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] مشارکت فرآیندی از زغالی شدن که در آن هیچ گونه تطبیقی رخ نمی دهد.
[حقوق] شرکت، تشکیل شرکت، گنجاندن
[ریاضیات] ترکیب، تلفیق
[خاک شناسی] قاطی کردن
[حقوق] اساسنامه شرکت، اجازه تأسیس شرکت
[حسابداری] فرآیند تشکیل شرکت سهامی
[حقوق] سندی را عینأ در سند دیگر گنجاندن

معنی کلمه Incorporation به انگلیسی

incorporation
• act of joining two or more things, unification, union; inclusion; establishment of a legal corporation

Incorporation را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

eqsan
حقوق:دکترین الحاق
sakineh tebbi
جذب
مائده دقیقی
(حقوق) عمل و مراحل ایجاد شرکت یا بنگاه. ایجاد یک هیئت ، نهاد قانونی یا سیاسی برای موجودیت دائمی مگر اینکه توسط قانون مربوط به تشکیل شرکت ها محدودیتی بر آن اعمال شود. اینجاد انجمنی که دارای شخصیت حقوقی خاصی است و این یعنی شخصیت آن جدای از اعضای آن باشد.
MS. Salimi
تعبیه کردن
مرضیه پیرانی
پلیمر : اختلاط (مخلوط کردن یک جزء درون جزئی دیگر )/ اختلاط نانوذرات درون ماتریس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی incorporation
کلمه : incorporation
املای فارسی : اینکرپرتین
اشتباه تایپی : هدزخقحخقشفهخد
عکس incorporation : در گوگل

آیا معنی Incorporation مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )