hold

/hoʊld//həʊld/

معنی: نگاهداری، چسبیدن، باز داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتن
معانی دیگر: (با دست) گرفتن، (از فرار یا رفتن) جلوگیری کردن، (بی حرکت یا در محل بخصوص) نگهداشتن، وزن چیزی را نگهداشتن یا از افتادن چیزی جلوگیری کردن، مهار کردن، جلو پیشرفت (دشمن و غیره) را گرفتن، از حمله جلوگیری کردن، حفظ کردن، پدافند کردن، در اختیار داشتن یا گرفتن، جلب کردن، ادامه دادن، پیگیری کردن، ادامه داشتن، برای تحویل دادن در آینده نگهداشتن، بعدا ارائه یا تحویل دادن، (از کسی) وفاداری به قول و قرار را خواستن یا انتظار داشتن، وفادار ماندن، داشتن، دارا بودن، (جلسه و غیره) منعقد کردن یا شدن، برگزار کردن یا شدن، گنجایی داشتن، در خود داشتن، در فکر (یا سر) داشتن، درنظر داشتن، اعتقاد داشتن، قانونا دارا بودن، حق داشتن، حکم دادن، داوری کردن، ملزم کردن، (طناب یا ستون یا هرچیز زیر فشار) پایدار ماندن، استقامت کردن، (قانون یا اصل و غیره) صادق بودن، (تلفن) گوشی را نگهداشتن، طرز گرفتن یا نگاهداشتن، (کشتی گیری) فن، دستگیره، دسته، هر وسیله ی نگهداری یا گرفتن، لگام، کنترل، نفوذ، تسلط، توقف موقت، وقفه، ایست کوتاه، تاخیر، دیرکرد، (قدیمی - معمولا به صورت امر) دست نگهداشتن، توقف کردن، گنجانه، نگهدار، ظرف، دارنده، محل نگهداری، زندان، (مهجور) دژ، قلعه، (مهجور) حراست، (موسیقی) رجوع شود به: pause، (بخش درونی کشتی در زیر عرشه که بارها و غیره را در آن انبار می کنند) انبار کشتی، شکم کشتی، درون کشتی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: holds, holding, held
(1) تعریف: to have or contain within one's hand or hands.
مترادف: clasp, clutch, grip
متضاد: let go, release
مشابه: clench, contain, handle, have, palm, retain, seize

- The child held the coin tightly.
[ترجمه ترگمان] بچه سکه را محکم نگه داشت
[ترجمه گوگل] کودک سکه را محکم نگه داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to support and control by means of an instrument or part of the body.
مترادف: clutch, grip
مشابه: suspend

- He held the shrimp with his chopsticks.
[ترجمه *-*] ان مرد میگو را با چوب غدا خوری چینی نگه داشت.
|
[ترجمه ترگمان] میگو رو با چوب his نگه داشت
[ترجمه گوگل] او میگو را با چاشنی های چینی اش برگزار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She held a newspaper under her arm.
[ترجمه ترگمان] روزنامه ای را زیر بغل گرفته بود
[ترجمه گوگل] او یک روزنامه را زیر دستش نگه داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The man held the cigar between his lips.
[ترجمه ترگمان] مرد سیگار را میان لب هایش گرفت
[ترجمه گوگل] مرد سیگار را بین لب هایش نگه داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to keep until requested.
مترادف: keep, preserve, reserve, retain
مشابه: maintain, save, take care of, watch

- Hold this letter until I return.
[ترجمه پرنیا] این نامه را تا زمان برگشتنم نگه دار
|
[ترجمه ترگمان] این نامه رو نگه دار تا من برگردم
[ترجمه گوگل] این نامه را تا زمانی که من برگردم نگه دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to contain within a specified area.
مترادف: accommodate, carry, contain
مشابه: encompass, include, seat

- The theater holds fifty people.
[ترجمه ترگمان] تئاتر پنجاه نفر را در خود جای داده است
[ترجمه گوگل] تئاتر حاوی پنجاه نفر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to keep in a forcible manner.
مترادف: confine, coop, detain, restrain
متضاد: let go, release
مشابه: constrain, contain, fix, impound, imprison, incarcerate, jail, kidnap, pen, restrict, retain

- She was held against her will.
[ترجمه ترگمان] بر خلاف میلش نگه داشته شده بود
[ترجمه گوگل] او علیه اراده او برگزار شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to organize, have, or preside over.
مترادف: conduct, run
متضاد: disband
مشابه: administer, convene, manage, muster, observe, occupy, officiate, preside

- Let's hold a meeting next week to discuss this matter.
[ترجمه ترگمان] بیایید هفته آینده یک جلسه برگزار کنیم تا در مورد این موضوع بحث کنیم
[ترجمه گوگل] بگذارید جلسه هفته آینده برای بحث در مورد این موضوع برگزار شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to exercise control over; restrain.
مترادف: bottle up, contain, control, curb, keep, rein, restrain, restrict
متضاد: unleash
مشابه: check, confine, damp, impede, inhibit, leash, repress, reserve, retain, retard, slow, stay, suppress, swallow, withhold

- She held her temper despite the provocation.
[ترجمه ترگمان] با وجود تحریک خشم، خلق و خوی او را گرفته بود
[ترجمه گوگل] او علیرغم تحریک وجدانش، خود را خفه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to have as an opinion or belief; believe; adhere to.
مترادف: believe in, espouse, harbor, maintain
مشابه: absorb, assert, embrace, endorse, entertain, nurse, possess, support, uphold

- He holds some odd ideas, doesn't he?
[ترجمه ترگمان] او ایده های عجیبی دارد، این طور نیست؟
[ترجمه گوگل] او برخی از ایده های عجیب و غریب دارد، آیا او نیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She still holds the belief that her son is alive.
[ترجمه ترگمان] او هنوز معتقد است که پسرش زنده است
[ترجمه گوگل] او هنوز معتقد است که پسرش زنده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The author holds that the dropping of the bomb was not necessary to stop the war.
[ترجمه ترگمان] نویسنده معتقد است که رها کردن بمب برای متوقف کردن جنگ لازم نبوده است
[ترجمه گوگل] نویسنده معتقد است که رها کردن بمب برای جلوگیری از جنگ لازم نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to maintain the interest of.
مترادف: engage, engross, enthrall, fascinate
متضاد: lose
مشابه: absorb, arrest, carry, fix, grip, immerse, interest, occupy, spellbind, transfix

- Her speech held the audience.
[ترجمه ترگمان] سخنرانی او حضار را به خود جلب کرد
[ترجمه گوگل] سخنرانی او مخاطبان را برگزار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: hold one's own, hold out
(1) تعریف: to keep to a specified position, condition, or course.
مترادف: continue, hold tight, keep, persist, remain, stay
مشابه: bite, hew, stick

- Hold still until I tell you to move.
[ترجمه ترگمان] صبر کن تا بهت بگم تکون بخوری
[ترجمه گوگل] نگه دارید تا زمانی که به شما بگویم حرکت کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Hold to the main road.
[ترجمه ترگمان] به جاده اصلی نگاه کنید
[ترجمه گوگل] به جاده اصلی بروید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to maintain a position faithfully.
مترادف: persist, stick, stick by
مشابه: adhere, carry on, cleave, cling, insist, keep

- Hold to your ideas.
[ترجمه ترگمان] ایده هاتون رو حفظ کنید
[ترجمه گوگل] به ایده های خود برسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to assent or agree (usu. fol. by "with").
مترادف: agree, approve, concur, subscribe
مشابه: believe, consider, defend

- She doesn't hold with such notions.
[ترجمه ترگمان] اون با این تصورات جور در نمیاد
[ترجمه گوگل] او چنین مفاهیمی را ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to remain valid.
مترادف: hold water, stand
مشابه: follow, obtain, persist, prevail, prove, remain, square

- That regulation doesn't hold anymore.
[ترجمه ترگمان] این قانون دیگر نگه ندارد
[ترجمه گوگل] این مقررات دیگر حفظ نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of grasping by physical means.
مترادف: clasp, grasp, grip
مشابه: bite, clinch, clutch, grapple, hug, purchase

(2) تعریف: something to grasp, such as a handle or other support.
مترادف: grip, handhold, handle
مشابه: banister, haft, handrail, knob

(3) تعریف: a thing that adheres to something else.
مترادف: grip
مشابه: clamp, clasp, clip, fastening

(4) تعریف: an order to delay or reserve an item, action, or situation.
مترادف: delay, postponement
مشابه: deferment, hiatus, reservation

- a hold on construction
[ترجمه ترگمان] یک انبار برای ساخت وساز داشته باشید
[ترجمه گوگل] نگه داشتن در ساخت و ساز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a controlling influence.
مترادف: clutch, grasp, grip, influence
مشابه: clout, leash, magnetism, mastery, power, sway

- She has a hold on me.
[ترجمه ترگمان] اون یه نگاه به من انداخت
[ترجمه گوگل] او تا به حال نگه داشته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: the storage space in the hull of a ship.

جمله های نمونه

1. hold me tight!
مرا محکم بگیر!

2. hold my hand!
دستم را بگیر!

3. hold on to the saddle or you'll fall
بچسب به زین و الا خواهی افتاد.

4. hold out your hand, the palm upwards
در حالی که کف دستت رو به بالاست دستت را دراز کن.

5. hold still!
تکان نخور !

6. hold the enemy off until help arrives
جلو دشمن را نگهدارید تا کمک برسد.

7. hold the full cup steady, else it may spill
فنجان پر را بی تکان نگهدار و الا می ریزد.

8. hold the gun just so
تپانچه را درست همین طور در دست بگیر.

9. hold the ladder steady!
نرده را محکم نگهدار!

10. hold the line until i call him
گوشی را نگهدارید تا او را صدا بزنم.

11. hold the pen between your fingers!
قلم را بین انگشتانت بگیر!

12. hold the pommel and ride fast
قاچ زین را بگیر و تند اسب سواری کن.

13. hold the taxi until i come
تاکسی را نگهدارید تا من هم بیایم.

14. hold your jaw and be off!
دست از سرزنش بردار و برو!

15. hold your tongue and listen!
حرف نزن و گوش بده !

16. hold your tongue!
جلو زبانت را بگیر!

17. hold (or keep) one's peace
سکوت کردن،دم برنیاوردن

18. hold (or stand) one's ground
استقامت کردن،پابرجا ماندن،پایداری کردن

19. hold (or take) counsel (with somebody)
مشاوره (کنکاش) کردن (با کسی)

20. hold a brief for
موافق چیزی بودن،به جانبداری (از کسی یا چیزی) بحث کردن

21. hold a record
(ورزش و غیره) رکورد (چیزی را) در دست داشتن

22. hold back
1- جلوگیری کردن 2- نگهداشتن،ندادن

23. hold court
1- دربار برپا کردن 2- معرکه گرفتن،مرکز توجه شدن

24. hold forth
1- سخنرانی کردن،موعظه کردن 2- (نادر) پیشنهاد کردن،عرضه داشتن

25. hold good
(بحث و استدلال و قانون) به قوت خود باقی بودن،صادق بودن

26. hold hands
دست همدیگر را گرفتن

27. hold in
خودداری کردن،جلو خود را گرفتن،در دل نگهداشتن،بروز ندادن

28. hold in abomination
متنفر بودن (از)

29. hold in fee
دارا بودن،داشتن

30. hold in honor
محترم داشتن،بزرگداشت کردن

31. hold in leash
مهار کردن،لگام زدن،تحت کنترل درآوردن

32. hold in position
در جای خود نگه داشتن (یا محکم کردن یا مستقر کردن)

33. hold it!
دست نگهدار!،توقف کن !،وایسا!

34. hold no fear for
موجب ترس نشدن،واهمه نداشتن

35. hold off
1- دور نگهداشتن،اجازه ی نزدیک شدن ندادن 2- جلو حمله یا اقدام کسی را گرفتن

36. hold on
1- (با دست) نگهداشتن یا چسبیدن به 2- ادامه دادن،اصرار کردن 3- توقف کردن،صبر کردن

37. hold one's breath
نفس خود را حبس کردن،دم نزدن،(با هیجان) در انتظار بودن

38. hold one's fire
1- دست از تیر اندازی برداشتن،تیراندازی نکردن 2- (مجازی) جلو حرارت خود را گرفتن

39. hold one's horses
(خودمانی) جلو بی صبری خود را گرفتن،تامل کردن،شتاب نکردن

40. hold one's own
(علیرغم مشکلات) وضع خود را حفظ کردن

41. hold one's tongue
حرف نزدن،سکوت کردن،جلو دهان (یا زبان) خود را گرفتن

42. hold out
1- دوام آوردن،ادامه دادن،تسلیم نشدن 2- پیشنهاد کردن،عرضه داشتن 3- (عامیانه) دبه کردن،زیر قول و قرار زدن

43. hold out for
(عامیانه) با سماجت یا پایداری خواستار بودن

44. hold out hope
امیدوار بودن،امید داشتن

45. hold over
1- تصمیم و رسیدگی را به تعویق انداختن 2- در شغل یا محل خود باقی ماندن 3- به عنوان تهدید بکار بردن

46. hold responsible (for)
مسئول چیزی شناختن،مقصر دانستن

47. hold something against somebody
مورد نکوهش قرار دادن،کسی را برای کاری مذمت کردن،به رخ کسی کشیدن

48. hold sway
حکمروا بودن،فرمانروا بودن،چیره بودن،سلطه داشتن،رواج داشتن

49. hold the balance of power
در موقعیت شاهین ترازو بودن،موازنه ی قوا را در اختیار داشتن،موازنه ی (تعادل) قدرت را حفظ کردن

50. hold the floor
(در پارلمان و غیره) نطق کردن،(به نوبه ی خود) سخنرانی کردن

51. hold the fort
1- پدآفند کردن،(از دژ) دفاع کردن 2- (عامیانه - در غیاب دیگران یا هنگام نیاز شدید) کارها را اداره کردن،پاییدن،مواظب جایی بودن

52. hold the line
خط دفاعی را حفظ کردن،عقب نشینی نکردن،به مقاومت ادامه دادن

53. hold the purse strings
سرکیسه ی پول را در دست داشتن،اختیار پول را داشتن

54. hold to something
وفادار ماندن،تغییر عقیده ندادن،(کماکان) از چیزی پیروی کردن

55. hold together
خراب یا فروریخته نشدن،کامل باقی ماندن،به هم چسبیده باقی ماندن

56. hold up
1- استوار نگهداشتن،از افتادن یا فروریختن چیزی جلوگیری کردن 2- نشان دادن،آشکار کردن 3- پایدار ماندن،تاب آوردن،ادامه دادن 4- به تاخیر انداختن،متوقف کردن 5- مورد سرقت قرار دادن،دستبرد زدن

57. hold up to ridicule
مورد تمسخر قرار دادن

58. hold water
1- آب داشتن،آب در خود نگاه داشتن 2- منطقی بودن،با واقعیات جور درآمدن

59. hold with
1- هم عقیده بودن با،طرفداری کردن 2- رضایت دادن

60. they hold extremist idealogies
آنان عقاید افراطگرانه ای دارند.

61. they hold hostages
آنها گروگان (نگه می) دارند.

62. they hold me dear at the temple of the magi because. . .
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند . . .

63. they hold the persuation that they'll never be defeated
آنان بر این باورند که هرگز شکست نخواهند خورد.

64. to hold a gun at the ready
تپانچه را آماده ی تیراندازی نگهداشتن

65. to hold a mortgage
در رهن داشتن

66. to hold a straight course
مسیر سرراستی را پیمودن

67. to hold back (one's) tears
جلو اشک های خود را گرفتن

68. to hold back information
از دادن اطلاعات سر باز زدن

69. to hold classes in the morning
صبح ها کلاس تشکیل دادن

70. to hold court
بارعام دادن

مترادف ها

نگاهداری (اسم)
support, hold, keep, subsistence, internment, poise, retention

چسبیدن (فعل)
adhere, stick, hold, cohere, inhere, pester, incline, paste, glue, cleave, handfast

باز داشتن (فعل)
deter, stay, ban, forbid, interdict, bar, hold, arrest, detain, impeach, encumber, prevent, debar, dissuade, block, contain, impede, stow

گرفتن (فعل)
snatch, grab, cease, take, receive, obtain, hold, assume, engage, capture, pickup, catch, kindle, gripe, nail, educe, detract, devest, enkindle, obturate, wed

نگاه داشتن (فعل)
stop, stay, tackle, hold, keep, guard, withhold, commemorate, refrain, retain, save, preserve

منعقد کردن (فعل)
hold, convene, conclude

تصرف کردن (فعل)
grab, get, hold, occupy

نگه داشتن (فعل)
hold, prop, maintain, sustain, restrain, retain, preserve, impound, imprison

در دست داشتن (فعل)
hold

جا گرفتن (فعل)
indwell, hold, situate

تخصصی

[سینما] تکرار
[برق و الکترونیک] نگهداری ؛ تعلیق 1. حفظ عناصر حافظه ی یک لامپ ذخیره بار در ولتاژ تعادل توسط بمباران الکترونی . 2. نگهداری اطلاعات در حافظه ی رایانه ای برای استفاده های بعدی . 3. وضعیتی که در آن خروجی انتگرال گیر و تقویت کننده ی نمونه بردار و نگهدار، یا مدار ذخیره ی بار بعد از برداشتن سیگنال ورودی همچنان ثابت می ماند. 4. توقف عمدی در جریان یک کار یا آزمایش، نظیر تأخیر در شمارش معکوس برای پرتاب موشک یا تکمیل برقراری مکالمه ی تلفنی . - نگه داری
[حقوق] نظر یا رأی دادن، عقیده داشتن، نتیجه گرفتن، قانونأ مالک بودن
[ریاضیات] صدق کردن، برقرار است، صحیح است
[] گیره
[نفت] چاه

به انگلیسی

• grasp, grip; handle, something to grip; influence, effect; order to delay or postpone something; stronghold, secure fortified place; storage space in the hull of a ship
have in one's hand; include, contain; keep, save; restrain; maintain, support, believe; direct, arrange; possess
when you hold something, you carry or support it, usually using your fingers or your arms.
if you take hold of something, you put your hand tightly round it.
if you hold your body or part of your body in a particular position, you keep it in that position.
if one thing holds another thing, it keeps it in position.
if something holds a particular amount of something, it can contain that amount.
if you hold someone, you keep them as a prisoner.
if you hold power or office, you have it.
if you have a hold over someone, you have power or control over them.
if you have a hold over someone, you know something about them that you can use to make them do something for you.
if you hold a qualification, licence or other official document, you have it.
if you hold an event, you organize it and it takes place.
if you hold a conversation with someone, you talk with them.
you can use hold to say that something has a particular quality or characteristic.
if you hold a particular opinion, that is your opinion.
if someone asks you to hold or to hold the line when you have made a telephone call, they are asking you to wait until they can connect you.
if you hold someone's interest or attention, you keep them interested.
if an offer or invitation still holds, it is still available.
if your luck holds or if the weather holds, it remains good.
the hold of a ship or aeroplane is the place where cargo is stored.
see also holding.
if you hold tight, you hold something very firmly.
when something takes hold, it starts to have a great effect.
if you get hold of something or someone, you manage to get them or find them.
if you say `hold it' or `hold everything', you are telling someone to stop what they are doing.
if you put a process on hold, you stop it temporarily, or delay its start.
if you hold your own, you are not defeated by someone or do not have worse results than them.
to hold sway see sway.
if someone has done something wrong and you hold it against them, you treat them more severely because they did it.
1. if you hold back, you hesitate before doing something. 2. if you hold someone or something back, you prevent them from advancing or increasing. 3. if you hold something back, you do not tell someone the fu
hold down ... if you hold down a job, you manage to keep it. hold up ... if someone or something holds you up, they delay you. see also hold-up.
hold off ... if you hold something off, you prevent it from reaching or affecting you. hold on ... 1. if you hold on, you keep your hand firmly round something. 2. if you ask someone to hold on, you
if you do not hold with something, you do not approve of it; used in formal speech.

پیشنهاد کاربران

برگزار شدن
به دام انداخته شده، گیر کرده
نگه داشتن، گرفتن
برگزار ی

درنظر گرفتن
دریابیدن
اخذ
اخذ نمودن
[حقوق] نظر یا رأی دادن؛عقیده داشتن؛نتیجه گرفتن؛قانوناً مالک بودن
چیره بودن ، مسلط بودن ، تسلط داشتن
گرفتن
نگه داشتن
( . to have or be in ( a job etc
برگزار کردن - نگه داشتن
باور داشتن، متعهد بودن
eg:companies are also held to a much higher threshold of accountability.
Organize an event
داشتن - دارابودن
A person who holds
Owner
Hold a ceromony
جشن گرفتن
برگزارکردن، اجراکردن، ب اجرادرآوردن
صدق کردن
نگه داشتن
وضع کردن ( شدن )
چیزی را نگه داشتن یا از افتادن چیزی جاو گیری کردن
قائل شدن ( hold a prejudice )
گرفتن، ، حکم داشتن، ، جلوگیری کردن، ، پدافند کردن
تلقی کردن
نگه دارید، بگیرید، گرفتن

Hold a party
مهمانی بگذار کنید
برگزار کردن
برگرفتن
there are two positions that can be held = دو دیدگاه هست که می توان برگرفت
ترتیب دادن، انجام دادن، اجرا کردن
برگزار شدن
برگزاری
برگزار
گرفتن
وایسادن
put something on hold: to postpone something; to stop the progress of something
در نظر گرفتن

نتیجه گرفتن، اعلام کردن
1 - used foe meeting party elections etc
برگزار کردن
2 - have a particular job position record title در دست داشتن
he had held the job for a decade
real madrid held 1000 days champions of europe record
3 - to have a particular opinion, belief
عقیده خاصی داشتن
this view is no longer held
zidane held to be one of the best who played the game
معانی زیادی داره و باتوجه به جمله تغییر میکنه ؛ در اینجا یکی از معانی رو میتونید ببینین :
نگه داشتن
could you hold the door open please
ممکن است لطفا در را باز نگه دارید ؟؟ 🚕
تجربی 95 ، انسانی 86 ، هنر 86، زبان 86
جلب کردن
! stop
delay
به عنوان اسم:
نفوذ - استقامت
صادر کردن رای
در چنته داشتن
نگه داشتن
گرفتن
اجرا کردن
﴿بستگی به جمله مورد نظر﴾
راکد
hold : در فکر ( یا سر ) داشتن، درنظر داشتن، اعتقاد داشتن , در دست داشتن ، نگه داری ، نتیجه گرفتن .
مصداق داشتن، دلالت کردن
سرپا ایستادن
Noun:
power
control
authority

اختیار، قدرت، اجازه، تسلط،
حق ( قانونی )

جا گرفتن
رأی دادن
ذخیره کردن
ظرفیت داشتن
نگاهداری، چسبیدن، باز داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتن
نگه داشتن و ذخیره کردن و save
خفت کردن
تحت اختیار
حاکم بودن
برپا کردن یک جشن

Hold a party
Throw a party
کیلیک راست و کیلیک چپ
در نظر داشتن، اعتقاد داشتن.
Make sth happen
دارایی، سهم
رای ، حکم دادگاه
بانگاریدن = بان ( مانند باغبان ) گار ( مانند آموزگار )
hold ( حمل‏ونقل دریایی )
واژه مصوب: انبار 1
تعریف: بخشی از فضای داخلی کشتی که از آن برای حمل کالا استفاده می‏شود
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما