برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1404 100 1

humdrum

/ˈhəmˌdrəm/ /ˈhʌmdrʌm/

معنی: ادم کودن، ملالت، یک نواختی، مبتذل
معانی دیگر: یکنواخت، ملالت آور، کسل کننده، بی تنوع

بررسی کلمه humdrum

صفت ( adjective )
• : تعریف: lacking variety; dull, monotonous, and commonplace.
مترادف: boring, commonplace, dull, monotonous
متضاد: exciting, glamorous, remarkable
مشابه: banal, flat, ordinary, pedestrian, prosaic, prosy, repetitious, routine, run-of-the-mill, tedious, tiresome, uneventful

- He wanted adventure and escape from the humdrum routine of his life.
[ترجمه داوود شفیعی] او ماجراجویی می‌خواست و از یکنواختی زندگی روزمره‌اش گریزان بود.
|
[ترجمه ترگمان] او ماجرا را می‌خواست و از روال عادی زندگی‌اش می‌گریخت
[ترجمه گوگل] او می خواست ماجراجویی و فرار از روال معمول از زندگی اش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: that which is monotonous and ordinary.
مترادف: monotony, routine, tedium
مشابه: bore, commonplace

واژه humdrum در جمله های نمونه

1. she got fed up with the humdrum life of that remote town
از زندگی یکنواخت در آن شهر دورافتاده خسته شد.

2. We lead such a humdrum life/existence.
[ترجمه ترگمان]ما این زندگی یکنواخت و یکنواخت را رهبری می‌کنیم
[ترجمه گوگل]ما چنین زندگی ایده آل / وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Their lives consist of the humdrum activities of everyday existence.
[ترجمه ترگمان]زندگی آن‌ها شامل فعالیت‌های یکنواخت زندگی روزمره است
[ترجمه گوگل]زندگی آنها شامل فعالیت های مختصر زندگی روزمره است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Most of the work is fairly humdrum.
[ترجمه ترگمان]اغلب این کارها بسیار یکنواخت و یکنواخت است
[ترجمه گوگل]اکثر کارها نسبتا شفاف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The accountant said it was the most humdrum day that she had ever passed.
[ترجمه ترگمان]حسابدار گفته بود که آن روز the است که او تاکنون دیده بود
[ترجمه گوگل]حسابدار ...

مترادف humdrum

ادم کودن (اسم)
hash , moke , goon , lubber , blunderbuss , dullard , humdrum
ملالت (اسم)
gloom , ennui , tedium , humdrum , boredom
یک نواختی (صفت)
humdrum , stereotypy
مبتذل (صفت)
commonplace , stale , pedestrian , trivial , banal , vulgar , trite , humdrum , platitudinarian , platitudinous , well-worn , truistic

معنی کلمه humdrum به انگلیسی

humdrum
• boring, monotonous, dull, repetitious
• something that is humdrum is ordinary and dull.

humdrum را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Figure
یکنواخت، کسل کننده، ملال انگیز
Something so boring, monotonous, and unglamorous that makes you hum and drum your fingers.
The boring, repetitious, tedious everyday routines
Brains that are susceptible to migraines are more sensitive to change, so maintaining the humdrum of your life is probably advisable,It’s really about keeping your brain in a nice relaxed regular routine as far as possible,”

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی humdrum
کلمه : humdrum
املای فارسی : هومدروم
اشتباه تایپی : اعئیقعئ
عکس humdrum : در گوگل

آیا معنی humdrum مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )