groggy

/ˈɡrɑːɡi//ˈɡrɒɡi/

معنی: سست، مست، تلو تلو خورنده
معانی دیگر: (در اثر ضربه و غیره) گیج و لرزان، (در اثر کم خوابی و غیره) خمود، بی حال، بی نا، (در اصل) مست

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: groggier, groggiest
مشتقات: groggily (adv.), grogginess (n.)
• : تعریف: dazed, confused, or off-balance as a result of a blow or fall, anesthesia, or the like.
مترادف: dazed, dopey, fuddled, stupefied, woozy
مشابه: drowsy, lethargic, off-balance, overcome, sluggish

- He is now awake after the surgery but still groggy.
[ترجمه ترگمان] اون الان بعد از عمل بهوش اومده اما هنوز هم بی groggy
[ترجمه گوگل] او اکنون پس از جراحی بیدار شده است، اما هنوز هم بیدار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. the mountain climbers looked groggy
کوه نوردان بی حال و کسل به نظر می آمدند.

2. The attack of flu left her feeling very groggy.
[ترجمه فرهادی] آنفولانزای شدید خیلی گیج و منگش کرده بود
|
[ترجمه ترگمان]حمله سرماخوردگی احساس او را خیلی سست کرده بود
[ترجمه گوگل]حمله آنفولانزا احساساتش را خیلی ضعیف کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He's still groggy from the anaesthetic.
[ترجمه فرهادی] هنوز به خاطر بی هوشی گیجه
|
[ترجمه ترگمان]او هنوز از بی هوشی خارج است
[ترجمه گوگل]او هنوز از بیهوشی خوشش آمده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The injured man was still groggy and could only give a garbled account of the accident.
[ترجمه ترگمان]مرد زخمی هنوز سست و سست بود و فقط می توانست شرحی درهم و برهم از تصادف به او بدهد
[ترجمه گوگل]انسان مجروح هنوز هم غافلگیر شده بود و می توانست تنها یک گزارش حادثه را ارائه کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I felt really groggy after 15 hours on the plane.
[ترجمه ترگمان] بعد از ۱۵ ساعت توی هواپیما احساس ضعف کردم
[ترجمه گوگل]پس از 15 ساعت در هواپیما احساس خوبی داشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. She was feeling a bit groggy when I saw her.
[ترجمه ترگمان]وقتی دیدمش احساس گیجی می کرد
[ترجمه گوگل]وقتی او را دیدم احساس خوبی داشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. I felt a bit groggy for a couple of days after the operation.
[ترجمه ترگمان]چند روز بعد از عمل کمی احساس گیجی کردم
[ترجمه گوگل]چند روز پس از عملیات احساس خجالت میکشیدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He was too groggy to recall where he was.
[ترجمه ترگمان]ضعیف تر از آن بود که به یاد بیاورد کجا بوده
[ترجمه گوگل]او خیلی خوابیده بود تا جایی که او بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. You've been threatened, you've been doped, you're groggy.
[ترجمه ترگمان]تو در خطر بوده ای، خمار بودی، تو سست و منگ هستی
[ترجمه گوگل]شما تهدید شده اید، شما دوپینگ شده اید، شما غافلگیر هستید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. I was still groggy, and getting into the water helped.
[ترجمه ترگمان]من هنوز گیج بودم و وارد آب شدم
[ترجمه گوگل]من هنوز باهوش بودم و به آب کمک می کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Pears felt groggy in the closing stages and found it difficult to concentrate.
[ترجمه ترگمان]Pears در مراحل پایانی احساس ضعف کرد و تمرکز کردن را دشوار یافت
[ترجمه گوگل]گلابی در مراحل پایانی ظاهر شد و تمرکز آن دشوار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Groggy with heat, Jackie wondered feebly if they changed the sign with every birth and death.
[ترجمه ترگمان]جکی با حرارت از خود می پرسید که آیا این علامت را با هر تولد و تولد عوض کرده اند یا نه
[ترجمه گوگل]جکی با گرما، جکی، اگر علامت را با هر تولد و مرگ عوض کرد، کم کم فکر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. No. 3 tells the groggy householder to get up so he can stick the knife in him.
[ترجمه ترگمان]شماره ۳ به the می گوید که باید بلند شود تا بتواند چاقو را در او فرو کند
[ترجمه گوگل]شماره 3 به خانوار خوابیده می گوید که می تواند بلند شود تا بتواند چاقوی او را بگیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Bill looked groggy after studying all night.
[ترجمه ترگمان]بیل در تمام مدت شب گیج و منگ به نظر می رسید
[ترجمه گوگل]بیل پس از مطالعه در تمام شب، بسیار خوشحال شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. I was still groggy, but I could sit up.
[ترجمه ترگمان]هنوز سست بودم، اما می توانستم بنشینم
[ترجمه گوگل]من هنوز باهوش بودم، اما می توانم نشستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سست (صفت)
doddered, effeminate, flaggy, weak, feeble, torpid, asthenic, loose, frail, flimsy, slack, atonic, slow, insecure, sleazy, floppy, lax, idle, lazy, indolent, slothful, groggy, remiss, washy, wishy-washy, inactive, slumberous, slumbery, feckless, flabby, flaccid, languid, slumbrous, lethargic, shaky, rickety, rattletrap, wonky, supine, tottery

مست (صفت)
loaded, drunk, boozy, drunken, intoxicated, plastered, groggy, tipsy, instable, languorous, soused

تلو تلو خورنده (صفت)
groggy

به انگلیسی

• unsteady, off-balance; dazed, befuddled, drowsy; drunk (archaic)
if you feel groggy, you feel weak and ill; an informal word.

پیشنهاد کاربران

گیج. درست نتواستن فکر کردن
the sleeping pills had left her feeling groggy
منگ
When you first wake up, you might be groggy until you get up and start moving around.
i feel groggy. . . . احساس گیجی
گیج وویج
اول صبح ها معنیه خواب آلود هم می ده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما