good

/ˈɡʊd//ɡʊd/

معنی: خیر، خوبی، کامیابی، مال منقول، مال التجاره، نیک، نیکو، ارجمند، خوشنام، خوش، پاک، خیر، قابل، شایسته، پسندیده، خوب، صحیح، سودمند، مهربان، مطبوع
معانی دیگر: (حرف ندا): ای ! عجب ! وای !، (عامیانه) به خوبی، به طور خوب، (با: the) آدم های خوب، خوبان، (به صورت جمع) کالا، مال، جنس، مفید، معتبر، ممتاز، محموله

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: better, best
(1) تعریف: having qualities that are desired, enjoyed, or beneficial; desirable.
مترادف: beneficial, desirable, positive
متضاد: bad, evil, ill
مشابه: advantageous, capital, excellent, favorable, fine, first-rate, great, satisfactory, superb, terrific, well, wonderful

- That was a really good movie, and I'd like to see it again.
[ترجمه mani] این فوتبال خوب بود
|
[ترجمه Mohadeseh] این فیلم بسیار خوب و زیبا بود. دوست دارم دوباره ان را ببینم.
|
[ترجمه M] این فیلم خیلی خوب بود و من میخواهم دوباره ان را ببینم.
|
[ترجمه 🦄] این فیلم واقعا خیلی خوب بود ومن میخواهم ( علاقه مندم ) دوباره آن را تماشا کنم
|
[ترجمه Amin] این فیلم واقعا زیبا بود و من می خواهم دوباره آن را ببینم
|
[ترجمه حامد] فیلم واقعا خوبی بود ، و مایلم که دوباره ببینمش
|
[ترجمه گوگل] واقعا فیلم خوبی بود و من دوست دارم دوباره ببینمش
[ترجمه ترگمان] فیلم خوبی بود و دوست دارم دوباره ببینمش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The cafeteria actually serves quite good food.
[ترجمه حامد] در واقع ، کافه تریا غذای نسبتاً خوبی سرو میکنه
|
[ترجمه گوگل] کافه تریا در واقع غذاهای بسیار خوبی سرو می کند
[ترجمه ترگمان] کافه تریا در واقع غذای خوبی را سرو می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She got a good score on her exam.
[ترجمه علیرضا] اون دختر نمره ی خوبی در امتحانش گرفته بود
|
[ترجمه Liza] Good به معنای عالی هستش به معنای فوق العاده.
|
[ترجمه مهدی رنجبر] او نمره خوبی را در امتحان خود بدست آورد.
|
[ترجمه حامد] او ( مؤنث ) تو امتحانش نمره ی خوبی گرفت. or اون در امتحانش نمره ب خوبی گرفت
|
[ترجمه گوگل] او در امتحانش نمره خوبی گرفت
[ترجمه ترگمان] اون توی امتحان نمره خوبی گرفته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: morally upright; virtuous.
مترادف: just, moral, nice, upright, virtuous
متضاد: bad, evil, monstrous, nefarious, wicked
مشابه: beneficent, benevolent, charitable, godly, honorable, right, righteous, wholesome

- She was a good person who cared deeply for others.
[ترجمه مهدی رنجبر] او یک زن خوب بود که به بقیه عمیقا محبت میکرد.
|
[ترجمه حامد] او ( مؤنث ) یه شخصِ خوبی بود که عمیقاً برای دیگران اهمیت قائل میشد
|
[ترجمه گوگل] او انسان خوبی بود که عمیقاً به دیگران اهمیت می داد
[ترجمه ترگمان] او کسی بود که عمیقا به دیگران اهمیت می داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: approving, favorable, or optimistic.
مترادف: positive
متضاد: bad, negative

- She has a good opinion of her neighbors.
[ترجمه گوگل] او نظر خوبی نسبت به همسایگانش دارد
[ترجمه ترگمان] او نظر خوبی درباره همسایه خود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We have good feelings about this decision.
[ترجمه گوگل] ما نسبت به این تصمیم احساس خوبی داریم
[ترجمه ترگمان] ما احساسات خوبی در مورد این تصمیم داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The teacher said good things about her performance in school.
[ترجمه گوگل] معلم در مورد عملکرد خود در مدرسه چیزهای خوبی گفت
[ترجمه ترگمان] معلم چیزهای خوبی درباره عملکرد او در مدرسه گفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: better than the average.
مترادف: decent, fine
متضاد: inadequate, poor, shabby
مشابه: acceptable, adequate, all right, fair, first-rate, OK, passable, satisfactory, strong, superior, tolerable

- He always got good grades in school.
[ترجمه سما] آن شخص همیشه نمرات خوبی را کسب میکرد
|
[ترجمه مهدی رنجبر] او همیشه نمرات خوبی را در مدرسه بدست می آورد.
|
[ترجمه گوگل] او همیشه در مدرسه نمرات خوبی می گرفت
[ترجمه ترگمان] او همیشه نمرات خوبی در مدرسه داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: pleasant; enjoyable.
مترادف: agreeable, congenial, enjoyable, nice, pleasant, pleasing
متضاد: disagreeable, rotten, unpleasant
مشابه: bright, cheerful, convivial, entertaining, sociable

- We had a good time at the party.
[ترجمه ابوالقاسم امینی] در مهمانی به ما خوش گذشت.
|
[ترجمه مهدی رنجبر] ما اوقات خوبی را در مهمانی پشت سر گذاشتیم.
|
[ترجمه گوگل] در مهمانی به ما خوش گذشت
[ترجمه ترگمان] تو مهمونی وقت خوبی داشتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: capable; efficient.
مترادف: capable, competent, efficient, proficient
متضاد: poor
مشابه: adept, hard, qualified, skilled, strong

- She is highly valued as a good worker.
[ترجمه گوگل] او به عنوان یک کارگر خوب بسیار ارزشمند است
[ترجمه ترگمان] او به شدت به عنوان کارگر خوب شناخته می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He's good at tennis.
[ترجمه گوگل] او در تنیس خوب است
[ترجمه ترگمان] او در تنیس خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The new teacher is very good with young children.
[ترجمه گوگل] معلم جدید با بچه های خردسال خیلی خوب است
[ترجمه ترگمان] معلم جدید با بچه های کوچک خیلی خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I've never been very good with figures, so I always a use a calculator.
[ترجمه الی] تو سر و کله زدن با اعداد زیاد خوب نیستم برای همون همیشه از ماشین حساب استفاده میکنم
|
[ترجمه مهدی رنجبر] من هیچوقت در سر و کله زدن با اعداد خوب نبودم. بنابراین همیشه از ماشین حساب استفاده میکنم
|
[ترجمه گوگل] من هرگز با ارقام خیلی خوب نبوده ام، بنابراین همیشه از ماشین حساب استفاده می کنم
[ترجمه ترگمان] من تا به حال با اعداد خیلی خوب نبودم، بنابراین همیشه از ماشین حساب استفاده می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: sound; reliable.
مترادف: dependable, reliable, solid, sound
متضاد: bad, ill, poor
مشابه: true, trustworthy

- She gave us some good insight into the problem.
[ترجمه گوگل] او بینش خوبی از مشکل به ما داد
[ترجمه ترگمان] او بینش خوبی نسبت به این مساله به ما داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: well-mannered; obedient.
مترادف: obedient, well-behaved
متضاد: bad, mischievous
مشابه: decorous, dutiful, nice, orderly, proper, respectful, seemly, well-mannered

- Our Spike is a good dog.
[ترجمه گوگل] اسپایک ما سگ خوبی است
[ترجمه ترگمان] Spike یک سگ خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our little boy is very good with this new babysitter.
[ترجمه گوگل] پسر کوچک ما با این پرستار بچه جدید خیلی خوب است
[ترجمه ترگمان] پسر کوچولومون داره با این پرستار بچه خوب خیلی خوب میشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: considerable; ample.
مترادف: ample, considerable, sizable, substantial
متضاد: inadequate
مشابه: adequate, large, sufficient

- I'm making a good salary now.
[ترجمه گوگل] الان حقوق خوبی میگیرم
[ترجمه ترگمان] الان دارم حقوق خوبی می گیرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: advantageous; favorable.
مترادف: advantageous, favorable, fit, suitable
متضاد: bad
مشابه: advisable, appropriate, beneficial, fitting, prosperous, right, salutary

- It's a good day to take a walk.
[ترجمه گوگل] روز خوبی برای پیاده روی است
[ترجمه ترگمان] روز خوبی برای پیاده روی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Their offer sounds like a very good deal.
[ترجمه گوگل] پیشنهاد آنها معامله بسیار خوبی به نظر می رسد
[ترجمه ترگمان] پیشنهاد آن ها خیلی خوب به نظر می رسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: full.
مترادف: whole
مشابه: complete, entire, full, solid

- I waited for her for a good hour.
[ترجمه گوگل] ساعت خوبی منتظرش بودم
[ترجمه ترگمان] منتظر یک ساعت خوب بودم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: thorough.
مترادف: complete, sound, thorough
مشابه: accurate, careful, precise, solid

- I gave the contract a good reading before I signed it.
[ترجمه گوگل] من قرارداد را قبل از امضای آن خوب خواندم
[ترجمه ترگمان] قبل از اینکه امضا کنم قرارداد خوبی رو امضا کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: unspoiled.
مترادف: all right, sound, usable
متضاد: bad, foul
مشابه: edible, fine, OK, sweet, wholesome

- Is this milk still good?
[ترجمه گوگل] این شیر هنوز خوبه؟
[ترجمه ترگمان] آیا این شیر هنوز خوب است؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: kind, compassionate.
مترادف: altruistic, beneficent, benevolent, compassionate, decent, gracious, kind, kindly
متضاد: bad, ill
مشابه: charitable, considerate, generous, humane, liberal, merciful

- It was good of him to stop and help.
[ترجمه گوگل] خیلی خوب بود که ایستاد و کمک کرد
[ترجمه ترگمان] برای او خوب بود که بایستد و کمک کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(15) تعریف: loyal; steadfast.
مترادف: faithful, loyal, staunch, steadfast, true
مشابه: dependable, firm, reliable, solid, trustworthy

- He's always been a very good friend to me.
[ترجمه گوگل] او همیشه دوست بسیار خوبی برای من بوده است
[ترجمه ترگمان] همیشه دوست خوبی برای من بوده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- These are all good members of the club.
[ترجمه گوگل] اینها همه اعضای خوب باشگاه هستند
[ترجمه ترگمان] اینها همه اعضای خوب باشگاه هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(16) تعریف: well; healthy.

- I feel good today.
[ترجمه گوگل] امروز احساس خوبی دارم
[ترجمه ترگمان] امروز احساس خوبی دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(17) تعریف: capable of producing desired results; effective.
مترادف: effective
متضاد: bad, harmful
مشابه: beneficial, useful

- This polish is especially good on damaged wood.
[ترجمه گوگل] این پولیش مخصوصاً روی چوب های آسیب دیده خوب است
[ترجمه ترگمان] این برق به خصوص در چوب آسیب دیده خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This herbal tea is good for sore throats.
[ترجمه گوگل] این چای گیاهی برای گلودرد مفید است
[ترجمه ترگمان] این چای گیاهی برای گلو درد خوبه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(18) تعریف: enjoyable to eat or drink.
مشابه: delicious, tasty, yummy

- Your mother makes very good spaghetti.
[ترجمه گوگل] مامانت اسپاگتی خیلی خوبی درست میکنه
[ترجمه ترگمان] مادرت اسپاگتی خیلی خوبی درست میکنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This wine is good with that kind of cheese.
[ترجمه گوگل] این شراب با این نوع پنیر خوب است
[ترجمه ترگمان] این شراب با این نوع پنیره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: to the good, the goods
(1) تعریف: that which is good.
مترادف: asset, plus, positive, right
متضاد: evil, harm
مشابه: benefit, gain

- We have to take the good with the bad.
[ترجمه گوگل] ما باید خوب را با بدی همراه کنیم
[ترجمه ترگمان] ما باید به نفع خودمون عمل کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: benefit; welfare.
مترادف: benefit, interest, sake, success, welfare, well-being
متضاد: harm
مشابه: advantage, behoof, enjoyment, favor, profit, prosperity

- She worked for the good of all the people.
[ترجمه گوگل] او برای خیر همه مردم کار کرد
[ترجمه ترگمان] اون برای همه مردم خوب کار می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: virtue.
مترادف: decency, morality, rectitude, virtue
متضاد: evil
مشابه: beneficence, benevolence, charity, generosity, good will, grace, honor, humanity, justice, kindness, mercy, righteousness

- She has a lot of good in her heart.
[ترجمه گوگل] او در قلبش خوبی های زیادی دارد
[ترجمه ترگمان] اون توی قلبش خیلی خوب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (pl.) one's personal possessions.
مترادف: belongings, paraphernalia, possessions, stuff, things
مشابه: chattels, property, trappings

- He pledged her all his worldly goods.
[ترجمه گوگل] تمام اموال دنیوی خود را به او گرو گذاشت
[ترجمه ترگمان] او تمام اجناس worldly را گرو گذاشته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (pl.) inventory; merchandise.
مترادف: inventory, merchandise, stock, wares
مشابه: commodities, dry goods

- Most of the store's goods were destroyed in the fire.
[ترجمه گوگل] بیشتر اجناس فروشگاه در آتش سوزی از بین رفت
[ترجمه ترگمان] بیشتر کالاها در آتش از بین رفته بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
حرف ندا ( interjection )
عبارات: do good, do somebody good
• : تعریف: used to express satisfaction, pleasure, or approval.
مترادف: OK
مشابه: all right, bully, yes

- Good! I like your idea.
[ترجمه گوگل] خوب! من ایده شما را دوست دارم
[ترجمه ترگمان] بسیار خوب! از ایده تو خوشم میاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. good (or pure) intention
نیت پاک

2. good advertising leads to good sales
تبلیغات خوب موجب فروش خوب می شود.

3. good advice
پند مفید

4. good and evil
خیر و شر

5. good and ill are sometime mixed
نیکی و بدی گاهی در هم آمیخته اند.

6. good deeds, good words, and good thoughts
کردار نیک،گفتار نیک،پندار نیک

7. good detectives have photographic memories
کارآگاهان خوب دارای حافظه ی تصویری هستند.

8. good earth in a broad valley
خاک خوب در دره ای پهناور

9. good eggs
تخم مرغ های خوب (تازه)

10. good enough
نسبتا خوب،خوب به حد کافی

11. good eyesight
بینایی طبیعی،بینایی خوب

12. good fortune and bad fortune are often the product of the human mind itself
خوشبختی و بدبختی اغلب زاده ی اندیشه ی خود انسان ها است.

13. good gracious! is it you?
عجب ! این تو هستی ؟

14. good grief,i cut my hand!
وای دستم را بریدم !

15. good health is more important than money
سلامتی از پول مهمتر است.

16. good heavens!
ای بابا!،عجب !

17. good land
زمین خوب

18. good luck
بخت خوب

19. good management caused the restaurants prosperity
مدیریت خوب موجب رونق رستوران شد.

20. good manners
حسن رفتار

21. good manners
نیک رفتاری،رفتار پسندیده

22. good money
پول غیر تقلبی،پول خوب

23. good morning!
صبح بخیر!

24. good morning, my lord!
سلام بر ارباب خودم !،صبح بخیر سرورم !

25. good news
خبر خوب

26. good old hassan, i feel sorry for him!
بیچاره حسن،دلم به حالش می سوزد!

27. good omen
شگون خوب،مروا

28. good or poor reception
خوب یا بد دریافت کردن

29. good role models for children
سرمشق های خوب برای کودکان

30. good soil
خاک خوب،خاک حاصلخیز

31. good spelling is no warranty of intelligence
املای خوب دلیل بر هوش نیست.

32. good teachers are in short supply
معلم خوب کم پیدا می شود.

33. good thoughts, good words, good deeds
پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک

34. good tidings
مژده،نوید

35. good will within and without the clan
حسن نیت در داخل و خارج قبیله

36. good (or bad) form
رفتار خوب (یا بد)،رفتار مرسوم و مورد قبول (یا عکس آن)

37. good and
(آمریکا) بسیار،کاملا

38. good and sufficient bail
ضامن معتبر

39. good for
دوام آوردن،ارزش داشتن

40. good grief!
(عامیانه) عجب !،ای بابا!

41. good riddance
چه بهتر،به جهنم،خدا را شکر

42. good show!
(انگلیس - خودمانی) احسنت !،معرکه !،مرحبا!

43. a good (or bad) buy
معامله ی مقرون به صرفه (یا ضرر)،خرید خوب (بد)

44. a good atmosphere for the nurture of future scientists
محیط خوبی برای پرورش دانشمندان آینده

45. a good book
کتاب خوب

46. a good carpet
فرش اعلا

47. a good citizen observes laws
شهروند خوب قانون ها را رعایت می کند.

48. a good cry made her feel better
یک گریه ی حسابی حال او را جا آورد.

49. a good deal of the project is still outstanding
بخش عمده ای از طرح هنوز انجام نشده است.

50. a good democrat
دمکرات وفادار

51. a good document
سند معتبر

52. a good dog can deter burglars
یک سگ خوب می تواند جلو دزدها را بگیرد.

53. a good excuse
بهانه ی پذیرفتنی

54. a good fishing spot
یک جای خوب برای ماهیگیری

55. a good fit
لباس اندازه،اندازه ی خوب

56. a good investment
سرمایه گذاری سودمند

57. a good life
زندگی دلپذیر

58. a good many of them were sick
تعداد کثیری از آنها بیمار بودند.

59. a good many years ago now, when i was a college student
سال ها پیش از این،وقتی که دانشجو بودم

60. a good market for new products
بازار خوبی برای فرآورده های تازه

61. a good meal
خوراک کافی،خوراک خوب

62. a good name is better than money
نیکنامی از پول بهتر است.

63. a good night's rest invigorated him
استراحت کامل در تمام شب او را سرحال آورد.

64. a good night's sleep renewed her strength
یک شب خواب راحت به او نیروی تازه بخشید.

65. a good painter with an eye for detail
نقاش خوب که ریزه کاری ها را خوب مجسم می کند

66. a good police force guarantees our security
یک نیروی پلیس خوب ایمنی ما را تضمین می کند.

67. a good press on these trousers
یک اطوی خوب بر این شلوار

68. a good site for a deep well
جای خوبی برای چاه عمیق

69. a good story must also have an element of surprise
یک داستان خوب باید دارای عامل شگفتی نیز باشد.

70. a good student and a crackerjack on the football field
یک شاگرد خوب که در زمین فوتبال محشر می کند

مترادف ها

خیر (اسم)
good, well, benefit, boon, alms, handout, welfare, almsdeed, philanthropy, aught, property, benefaction, weal, well-doing

خوبی (اسم)
good, boon, excellence, beauty, goodness, kindness, kindliness, fairness, comeliness, good quality, excellency

کامیابی (اسم)
good, speed, success, prosperity, glee, palm

مال منقول (اسم)
good

مال التجاره (اسم)
good, merchandise, stock-in-trade

نیک (صفت)
good

نیکو (صفت)
good, pleasant

ارجمند (صفت)
good, lofty, venerable

خوشنام (صفت)
good, reputed

خوش (صفت)
good, pleasant, well, happy, pleasing, sweet, merry, delighted, cheerful, blissful, blithe, buxom, festal, jocund

پاک (صفت)
good, clean, sheer, pure, naked, stark, kosher

خیر (صفت)
good, kind, genial, beneficent, benignant, big-hearted

قابل (صفت)
able, capable, good, qualified, apt, thorough-paced

شایسته (صفت)
able, good, qualified, apt, fit, worthy, competent, proper, sufficient, suitable, meet, apropos, befitting, intrinsic, seemly, becoming, deserving, meritorious

پسندیده (صفت)
good, acceptable, desirable, admirable, pleasant, honorable

خوب (صفت)
good, suitable, super, acceptable, pleasant, well, nice, fine, ok, kind, handsome, beautiful, okay, pretty, applicable, fortunate, goodly, pukka, pucka, okey, wally, well-groomed

صحیح (صفت)
good, right, true, correct, accurate, exact, valid, authentic, all right, safe, simon-pure, integral, well-advised

سودمند (صفت)
good, available, useful, handy, subservient, conducive, advantageous, beneficial, lucrative, constructive, beneficent, commodious, salubrious, fructuous, instrumental, purposive, serviceable, salutary

مهربان (صفت)
good, humane, compliant, tender, kind, friendly, affable, merciful, gentle, compassionate, complaisant, affectionate, mellow, meek, amiable, soft, benignant, big-hearted, charitable, benign, mild, gracious, placable, clement, condescending, couth, good-natured, kind-hearted, good-hearted, kindly, well-disposed, warm-hearted, obliging, open-armed, open-hearted, tender-hearted

مطبوع (صفت)
good, proper, pleasant, handsome, agreeable, graceful, scrumptious, sweet, exquisite, dainty, lovesome, placable, toothsome, sapid, issued, typed, printed

تخصصی

[ریاضیات] محصول، کالا، جنس

انگلیسی به انگلیسی

• benefit, asset; something positive; virtue, decency, honor
excellent; pleasant; pleasurable; decent; valid; well-behaved; in fine condition; competent, skilled; positive; having admirable moral values
nice, excellent, of high quality
something that is good is pleasant, acceptable, or satisfactory.
someone who is in a good mood is cheerful and pleasant to be with.
if you are good at something, you are skilful and successful at it.
a good person is kind and thoughtful.
you also use good to describe someone who is morally correct in their attitudes and behaviour.
a child or animal that is good is well-behaved.
good is moral and religious correctness.
if something is done for the good of a person or organization, it is done in order to benefit them.
you use good with a negative to say that something will not succeed or be of any use.
you use good to emphasize the extent or degree of something.
goods are things that are made to be sold.
if you say it's a good thing or it's a good job that something is the case, you mean it is fortunate.
if you say that someone has done a good job of doing something, you mean that they have been successful in doing that thing.
if you say that something will do someone good, you mean that it will benefit them or improve them.
people say `good for you' to express approval.
if something happens for good, the situation it produces will never change.
you use as good as before an adjective or a verb to indicate that something is almost true.
if you make good some damage or a loss, you repair the damage or replace what has been lost.
if you deliver the goods or come up with the goods, you do what is expected of you; an informal expression.

پیشنهاد کاربران

نعمت
خوب
مثال: She's a good friend who's always there for me.
او یک دوست خوب است که همیشه در کنار من است.
The good people= از ما بهترون، جن و پری
نمونه
The good student = دانش آموز نمونه
یکی از معانی کلمه good وقتی قبل از اسم بیاید در ترجمه حسابی یا یک دل سیر است.
You need a good rest
به یک استراحت حسابی نیاز داری.
یا
She sat down and had a good cry
نشست و یک دل سیر گریه کرد.
داده به عنوان "دارایی" عمومی
"data as public "good
علاوه بر معنا های معمول خوب )
معنای جنس و کالا هم میده
yes, kindness is better than devilish
"data as public "good
داده به عنوان "دارایی" عمومی
ماهر، کار بلد، کار درست
خوب
بازیت خوب بود افرین
قشنگ
He probably wouldn’t even notice they’d left for a good hour
حتی شاید، قشنگ تا یک ساعت هم متوجه نمی شد که اونا رفتن
Good=great
خوب
خوب . . . بعضی جاها دیدم که خوب بودن، مهارت معنی شده . . . . مثلاً: من با انگشتان فرز و چابکم در ارسال پیام های متنی خوب هستم یا به این صورت :
من با انگشتان فرز و چابکم در ارسال پیام های متنی مهارت دارم
( قید ) به طورخوشایند و دلپذیری، به طور زیبایی
خوب
پسندیده
خوش
نیک
ماهر، حرفه ای، نابغه ( قبل از اسم )
صفت good به معنای خوب
صفت good به معنای خوب به هر چیزی اطلاق می گردد که از کیفیت و سطح خوب و قابل قبولی برخوردار باشند. مثلا:
a good book ( یک کتاب خوب )
good food ( غذای خوب )
صفت good همچنین به چیزهایی گفته می شود که خوشایند و لذت بخش باشند. مثلا:
...
[مشاهده متن کامل]

?did you have a good time in london ( آیا اوقات خوشی در لندن داشتی؟ )
this is very good news ( این خبر خیلی خوبی است. )
صفت good در برخی موارد مفهوم منطقی و به جا دارد. مثلا:
thank you, good question ( ممنون، سوال خوب و به جایی بود. )
i have good reason to be suspicious ( من دلیل خوبی برای مشکوک بودن دارم. )
صفت good وقتی همراه با برخی اسم ها بیاید به معنای ماهر و حرفه ای می دهد. مثلا:
a good cook ( یک آشپز خوب )
a good actor ( یک هنرپیشه خوب )
صفت good به معنای پسندیده
صفت good به معنای پسندیده به چیزهایی گفته می شود که از لحاظ اخلاقی درست باشد و به رفتارهایی گفته می شود که از لحاظ مذهبی یا اخلاقی قابل قبول باشند. مثلا:
giving her that money was a good thing to do ( آن پول را به او دادن کار درستی بود. )
صفت good به معنای سودمند
صفت good به معنای سودمند به چیزهایی اطلاق می گردد که برای شما مفید باشند و تاثیر خوبی بر چیزی/فردی داشته باشد. مثلا:
it's probably good for you to get some criticism now and then ( احتمالا برای شما مفید است که گهگاهی انتقاد پذیر باشی. )
منبع: سایت بیاموز

She is too good for her husband.
از سر شوهرش زیاده.
He was as good as his word.
قولش قوله.
Be in good spirits
سرحال بودن ، شاد و شنگول بودن
make good
موفق شدن، ثروتمند شدن، کار و بار . . . خوب شدن
اصل ( در مقابل بدل )
good jewelry
جواهرات اصل
for good
به صلاح for the child's good
برای همیشهhe has gone for good
خیر، خوب، خوش
کاربلد ( در مورد انسان )
کالا، جنس
راحت
Thank you, you have a really good site, thank you
مرسی واقعا سایت خوبی دارین ممنون
engineering - goods
کالاهای مهندسی ؛ کالاهای مهندسی شامل : محصولات فلزی ، ماشین آلات و تجهیزات صنعتی ، خودرو و اجزای آن و تجهیزات حمل و نقل
سود
منفعت، مصلحت

کالا
خوب
منفعت
خوب ، اجناس ، کالا
کالا یا جنس.
خوب یا نرمال
have a good day
روز خوبی داشته باشید
مناسب
نیکو صفت
لعبت
مستحسن
نکو
نیک
نیکوروی
هژیر
your own good
به صلاح خودت
مشروع ( به ویژه هنگامی که مضاف واژه هایی با معنی حق و حقوق قرار میگیرد. )
خوبی، نیکو، خوب بودن
خوب بودن
شما انسان خوبی هستید You are a good man
👍🏻

خوب، خیر
the cake tastes good
کیک مزه خوبی دارد ❤️
Life's Good
Very Very Good
I For Get
The Past Make
زندگی خیلی خوب است
فراموش میکنم گذشته را
توانا ( در مورد انسان )
بهین
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٤٥)

بپرس