برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1398 100 1

go through

/goʊ θru/ /gəʊ θruː/

معنی: طی کردن، عبور کردن
معانی دیگر: 1- با دقت انجام دادن، دقیقا مرور کردن 2- تحمل کردن

واژه go through در جمله های نمونه

1. A great secret of success is to go through life as a man who never gets used up.
[ترجمه صبا] راز بزرگ موفقیت این است که به عنوان یک مرد خستگی ناپذیر دشواری های زندگی را تحمل کنی.
|
[ترجمه ailR] راز بزرگ موفقیت این است که مانند انسانی زندگی کنید که هرگز تسلیم نمیشود.
|
[ترجمه ترگمان]راز بزرگ موفقیت این است که زندگی را به عنوان مردی که هرگز از آن استفاده نمی‌شود، طی کند
[ترجمه گوگل]راز بزرگ موفقیت این است که از طریق زندگی به عنوان یک مرد که هرگز استفاده نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Lots of people don't bother to go through a marriage ceremony these days.
[ترجمه هانیه] دیگه این روزا مردم خودشون رو توی دردسرِ مراسم عروسی گرفتن نمیندازن|
...

مترادف go through

طی کردن (فعل)
cover , traverse , go through
عبور کردن (فعل)
pass , cross , traverse , go through , go across , transit

معنی عبارات مرتبط با go through به فارسی

دوران بدی را گذراندن
از (بازدید) گمرک عبور کردن
سختی بسیار کشیدن، سرد و گرم روزگار چشیدن
مهارت (یا استعداد و غیره ی) خود را نشان دادن، عرض اندام کردن
از روی عادت یا رسم ولی بدون اشتیاق کاری را کردن، رفع تکلیف کردن
چراغ قرمز را (بدون توقف) رد کردن
1- بسیار خشمگین شدن 2- (قیمت ها) بسیار بالا رفتن
به انجام رساندن

معنی go through در دیکشنری تخصصی

go through
[ریاضیات] انجام دادن

معنی کلمه go through به انگلیسی

go through
• experience, undergo; carry out; examine
go through fire and water
• go through difficult and dangerous situations
go through the mill
• experience suffering or discipline necessary to bring a person to a certain degree of skill or knowledge or skill; undergo suffering that comes with a certain mental condition
go through the motions
• execute perfunctorily, do in a cursory or superficial manner, execute in a routine manner
go through with
• complete; carry out or perform an undertaking

go through را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خ1
تجربه کردن
محمد امین
رفتن(به مرحله بعد،به سوی)
حامد نیازی
To come to a good result or good conclusion
علیرضا خدابنده
بررسی کردن، بحث کردن
Parisa
Look at ( something ) in a careful way
ایمان حجتی
1- مرور کردن(تمرین کردن)
go through the line once more
یک بار دیگه دیالوگ را مرور کن (تمرین کن)
2- تجربه کردن شرایط بد، تحمل کردن
my friend went through a hard illness
دوستم بیماری سختی را تجربه کرد(تحمل کرد).
3- بررسی کردن، گشتن، چک کردن
the police was going through the car where the corpse was found out
پلیس داشت ماشینی را که جنازه در آن پیدا شد، میگشت.
4- عبور کردن، طی کردن
we had to go through a narrow road to get there as soon as possible
برای اینکه هرچه زودتر به آنجا برسیم، مجبور بودیم از یک جاده باریک عبور کنیم.
5- تایید شدن، پذیرفته شدن (قرارداد، قانون، دستورالعمل یا اصلاحات قانون)
6- تمام کردن، کاملا استفاده کردن
I went through all my money in one day
یه روزه تمام پولهایم را خرج کردم. (معادل: I ran out of my money in one day)
آنا
عبور کردن☆
هادی کرامتی
مجددا مرور کردن
ram ran
read something carefully from beginning to end
a.r
to endure something
to experience sth, esp. sth negative
to suffer
to pass through various stages or processes
to proceed to the next stage of a process or event
to perform something from start to finish
ایما
عبور کردن
انجام دادن یا به انجام رساندن
به نتیجه رساندن
تکمیل کردن
پی گیری کردن
ایما
مرور کردن
بحث کردن
mysm66
یکی از معنی هاش میشه" از سر گذروندن یا از مرحله ای عبور کردن"
حسام الدین علامه
گذراندن
Mohanna
عبور کردن 😎
حسن امامی
تجربه کردن - مترادف کلمه experience
مثال he experienced a lot of pain
he went through a lot of pain
فاطمه
بررسی و ساماندهی کردن
sami
going through the pockets: جیب خالی کردن
علی
در دیکشنری اکسفورد امده:
خواندن با دقت از ابتدا تا انتها
عاطفه
تحمل/تجربه کردن.
You have no idea what I'm going through. تو نمی دونی من دارم چی میکشم.
سولماز
go through channels
رعایت کردن سلسله مراتب
هدهد
دوره کردن
هوشیار چناری
پشت سر گذاشتن
Maryam
مرور کردن
For example:you can often go through the text again
تو میتونی متن را دوباره مرور کنی
Adel Chaichian
انجام دادن، تکمیل کردن،تمام کردن

Let me first go through the agenda.
بگذارید اول دستور کار را تمام کنیم.
محمدعلی کریمی
از سر گذراندن
صالــــــح افتخـــــــــــــاری
عبور کردن
بحث کردن
چک کردن(مرور کردن)
mahboubeh
just cause I don't want her to go through what I went through with Carl . oh
فقط به خاطر اینکه نمیخوام تجربه کنه اونچه رو که با کارل تجربه کردم
یا
فقط ب خاطر اینکه نمیخوام بگذرونه اونچه رو که با کارل گذروندم
معنی تجربه کردن و گذراندن
🐾 مهدی صباغ
شرایط بدی را تجربه کردن
در وضعیت بغرنج و ناراحت کننده ای بودن
سجاد
مرور کردن
حامد اسماعیلی
برخورد کردن ( به معنی تجربه کردن و رفتار کردن)
پروین
مرور کردن(کتاب)
میلاد علی پور
از پس چیزی بر آمدن
Sir amirmasoud
پخش شدن(بیماری)و الوده کردن جمع کثیری از مردم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی go through
کلمه : go through
املای فارسی : گو تهروق
اشتباه تایپی : لخ فاقخعلا
عکس go through : در گوگل

آیا معنی go through مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )