free

/ˈfriː//friː/

معنی: مستقل، مجاز، روا، اختیاری، عاری، ازاد، رایگان، مجانی، رها، مختار، مبرا، غیر مقید، سرخود، میدانی، حق انتخاب، حق رای دادن، ازادی بخشیدن، فروهشتن، خالی کردن، ازاد کردن، ترخیص کردن، بطور مجانی
معانی دیگر: آزاد، آزادانه، با آزادی، کشور آزاد، کشور مستقل، (از نظر تحرک) آزاد، زنجیر نشده، خلاص، (حقوق) مبری از اتهام، آزاد از زندان، تبرئه شده، آزاد از اتهام، بری الذمه، (در مورد درد و قرض و غیره) بی، عاری از، بدون، فارغ از مقررات یا سنت ها، غیردقیق، غیر تحت اللفظی، (فلسفه) مختار، فارغ از سرنوشت (قضا و قدر)، غیرجبری، دارای اختیار، (وقت) آزاد، در دسترس، با اشتیاق، به میل خود (نه به زور یا به خاطر ملاحظه)، آسوده، با خیال راحت، گشاده دست، سخاوتمند، فراوان، زیاد، مفت، (مالیات و گمرک و غیره) معاف، بخشوده، (لوله و راه و غیره) باز، (بازرگانی) فارغ از دخالت دولت و انحصارات، گشوده، (طناب) نبسته، (شیمی) ترکیب نشده (با چیزی دیگر)، نیامیخته، آزاد کردن، رهانیدن، (لوله یا راه گرفته را) باز کردن، وارستن، رک، صدیق، راد، راستگو، رادمنش، آزاده، وارسته، پررو، (به طور ناخوشایند و تحمیلی) خودمانی، خودجاکن، لگام گسیخته، بددهن، بی بندوبار، (باد) مساعد، موافق، (موسیقی جاز) دارای بخش های فی البداهه (بی آماد)، (زبان شناسی) تک واژ آزاد (تک واژی که می تواند تنها هم به کار رود مانند: boy که تک واژ آزاد است ولی به صورت boys و boyfriend هم درمی آید - در برابر: تک واژ وابسته (bound morpheme)، مطلق، سخاوتمندانه، منفصل، ترخیص کردن
free_
پسوند: آزاد از، بدون، معاف، بی [tax free و fat free]
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

پسوند ( suffix )
(1) تعریف: not containing or taking in; without.

- fat-free
[ترجمه ترگمان] عاری از چربی
[ترجمه گوگل] بدون چربی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- drug-free
[ترجمه ترگمان] عاری از دارو
[ترجمه گوگل] بدون مواد مخدر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: not requiring.

- tax-free
[ترجمه ترگمان] بدون مالیات
[ترجمه گوگل] بدون مالیات
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- duty-free
[ترجمه ترگمان] معاف از تکلیف
[ترجمه گوگل] بخشوده از حقوق گمرکی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
حالات: freer, freest
عبارات: free and easy
(1) تعریف: being without hindrance or constraint; not enslaved or imprisoned.
مترادف: at liberty, emancipated, enfranchised, liberated
متضاد: enslaved, imprisoned, restricted
مشابه: footloose, freeborn, loose, spontaneous, uninhibited, unrestricted

- After twenty years in prison, he was a free man at last.
[ترجمه ترگمان] بعد از بیست سال زندان، او بالاخره آزاد شد
[ترجمه گوگل] پس از بیست سال زندان، او در نهایت یک مرد آزاد بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: able to move or act.

- Being divorced now, she is free to marry again.
[ترجمه ترگمان] حالا از هم جدا شدن، آزاد است که دوباره ازدواج کند
[ترجمه گوگل] در حال حاضر ازدواج کرده است، او آزاد است که دوباره ازدواج کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: unloosed, disattached, or separated from contact that impedes.
مترادف: clear, detached, separate, unattached, unloosened
مشابه: disengaged, loose, untied

- The sign became free and blew away in the wind.
[ترجمه ترگمان] این علامت آزاد شد و در باد فوت کرد
[ترجمه گوگل] این علامت آزاد شد و در باد باد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: not blocked or impeded.
مترادف: clear, open, wide-open
مشابه: accessible, available, loose, unoccupied

- The drain is now free.
[ترجمه ترگمان] حالا فرار رایگان است
[ترجمه گوگل] تخلیه در حال حاضر آزاد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: characterized by self-government and the existence of civil and political rights and liberties for all citizens.
مترادف: autonomous, independent, self-governing, sovereign
متضاد: unfree

- They fought to establish a free society after decades of repression.
[ترجمه ترگمان] آن ها پس از دهه ها سرکوبی، برای ایجاد یک جامعه آزاد مبارزه کردند
[ترجمه گوگل] آنها پس از دهه های سرکوب، برای ایجاد یک جامعه آزاد مبارزه کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: not subject to outside authority or restrictions.
مترادف: independent, sovereign, unrestricted
متضاد: controlled
مشابه: autonomous

- A free press is essential to democracy.
[ترجمه ترگمان] یک مطبوعات آزاد برای دموکراسی ضروری است
[ترجمه گوگل] مطبوعات آزاد برای دموکراسی ضروری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: released from burdens or worry (usu. fol. by "of" or "from").
مترادف: disencumbered, unburdened
متضاد: encumbered
مشابه: carefree, fancy-free, footloose

- When she inherited that money, she became free of her financial burden.
[ترجمه ترگمان] وقتی او این پول را به ارث برد، او از بار مالی خود آزاد شد
[ترجمه گوگل] هنگامی که او این پول به ارث برده بود، او از هزینه مالی خود آزاد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- With his children all making a living now, he felt free from worry.
[ترجمه ترگمان] اکنون با فرزندانش زندگی می کرد و از نگرانی آزاد شده بود
[ترجمه گوگل] با اینکه بچه ها همه زندگی خود را در حال حاضر زندگی می کنند، او احساس ناخوشایند می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: having no obligations or previous commitments.
متضاد: busy, engaged

- I have a meeting Thursday, but I'm free on Friday.
[ترجمه ترگمان] من پنجشنبه جلسه دارم، اما جمعه آزاد هستم
[ترجمه گوگل] من یک جلسه دارم پنج شنبه، اما روز جمعه من آزاد هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: requiring no payment in return.
مترادف: complimentary, gratis, gratuitous, on the house
مشابه: voluntary

- That store gives a free balloon to every child.
[ترجمه Mohamad ilya] آن فروشگاه به هر کودک یک بادکنک رایگان می دهد.
|
[ترجمه ترگمان] آن فروشگاه یک بادکنک آزاد به همه کودکان می دهد
[ترجمه گوگل] این فروشگاه یک بالون رایگان برای هر کودک می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: empty, as a space; not occupied.
مترادف: available, unoccupied, vacant
متضاد: engaged, occupied
مشابه: clear, empty, open, unreserved

- Is this seat free?
[ترجمه ترگمان] این صندلی خالیه؟
[ترجمه گوگل] آیا این صندلی رایگان است؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We drove around till we finally found a free space to park.
[ترجمه ترگمان] ما به اطراف راندیم تا اینکه بالاخره یک فضای خالی برای پارک پیدا کردیم
[ترجمه گوگل] ما به اطراف رفتیم تا بالاخره یک فضای آزاد برای پارک پیدا کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: no longer dependent on someone or something.

- She is now free of drugs and alcohol.
[ترجمه ترگمان] او اکنون عاری از دارو و الکل است
[ترجمه گوگل] او اکنون از مواد مخدر و الکل آزاد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: presumptuous; bold; forward.
مترادف: assertive, assuming, bold, forward, presumptuous
مشابه: audacious, brash, brazen, bumptious, high-handed, pushy, unrestrained

- You're a bit free with your remarks tonight!
[ترجمه ترگمان] امشب از remarks خلاص شدی!
[ترجمه گوگل] شما امشب با اظهارات خود کمی مایلید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(13) تعریف: open or available to all.
مترادف: open
مشابه: available, public, unlimited, unreserved

- The park is a free and inviting place to take a stroll.
[ترجمه ترگمان] پارک یک مکان آزاد و دعوت کننده برای قدم زدن است
[ترجمه گوگل] پارک یک مکان رایگان و جذاب برای پیاده روی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(14) تعریف: generous in spirit.
مترادف: liberal, open, openhearted
مشابه: charitable, generous, open-minded, openhanded, tolerant

(15) تعریف: loose or unrestrained in behavior.
مترادف: abandoned, loose, spontaneous, uninhibited, unrestrained
مشابه: immoderate, intemperate, promiscuous, wanton
قید ( adverb )
حالات: freer, freest
(1) تعریف: in a free manner.

(2) تعریف: without cost.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: frees, freeing, freed
مشتقات: freely (adv.), freeness (n.)
(1) تعریف: to set loose from bondage; make free.
متضاد: capture, enslave, incarcerate, jail, restrain, seize, shut, take
مشابه: acquit, amnesty, deliver, emancipate, liberate, loose, rescue, spring

(2) تعریف: to disattach, unloose, or make clear of obstruction.
مشابه: extricate, loose, rid, spring

(3) تعریف: to release, esp. from burdens or worry (usu. fol. by of or from).
مشابه: absolve, acquit, deliver, ease, extricate, loose, release, relieve

جمله های نمونه

1. free competition in the economic arena
رقابت آزاد در صحنه ی اقتصادی

2. free competition is the essence of capitalism
رقابت آزاد جوهر کاپیتالیسم است.

3. free enterprise capitalist system
نظام سرمایه داری با رقابت آزاد

4. free from any responsibility and obligation
بدون هیچگونه مسئولیت و تعهد

5. free from blame
بی تقصیر

6. free housing was the carrot with which they interested employees to go south
خانه ی مجانی انگیزه ای بود که با آن کارمندان را به رفتن به جنوب راغب می کردند.

7. free of charge
رایگان،بی خرج

8. free of customs duties
بخشوده از عوارض گمرکی

9. free of pain
بی درد

10. free of sorrow
از غم آزاد

11. free oxygen
اکسیژن آزاد

12. free simple
ملک مسلم،میراث بلامعارض

13. free spending bankrupted the company
ولخرجی باعث ورشکستگی شرکت شد.

14. free spending beggared the company
ولخرجی شرکت را از هستی ساقط کرد.

15. free translation
ترجمه ی آزاد

16. free verse
شعر آزاد

17. free will
اختیار عمل،آزادکامی

18. free and easy
خودمانی،بی ریا،صاف و ساده

19. free enterprise
کسب و کار آزاد (سرمایه گذاری و رقابت بازرگانی و مخاطره پذیری با حداقل دخالت دولت)

20. free from (or of)
1- بی،بدون،عاری از

21. free of charge
رایگان،مجانی،بدون مطالبه ی قیمت یا کارمزد

22. a free discussion which is emblematic of democracy. . .
بحث آزاد که نمایشگر آزادی است . . .

23. a free exchange of goods
تبادل آزادانه ی کالا

24. a free gait
گامبرداری با بی خیالی

25. a free lunch
نهار رایگان

26. a free market
بازار آزاد

27. a free offer of help
پیشنهاد کمک بدون انتظار پاداش

28. a free pass
بلیط مجانی

29. a free port
بندر آزاد

30. a free press is the mother of our liberties
رسانه های آزاد منشا آزادی های ما هستند.

31. a free throw basket
به دست آوردن یک پوان (در اثر پرتاب آزاد توپ به داخل حلقه)

32. a free ticket
بلیط مجانی

33. absolutely free elections is a sine qua non of democracy
انتخابات کاملا آزاد شرط اصلی دمکراسی است.

34. fat free
بی چربی

35. meat free from taint
گوشت بی عیب (سالم)

36. tax free
بی مالیات،معاف از پرداخت مالیات

37. that free country's lure for settlers
جاذبه ی آن کشور آزاد برای مهاجران

38. the free end of a rope
انتهای آزاد (بسته نشده و رهای) طناب

39. the free market led to the appearance of an entrepreneurial class and the creation of jobs
بازار آزاد موجب ظهور طبقه ی کارآفرینان و ایجاد کار گردید.

40. to free a bird
پرنده ای را آزاد کردن

41. break free
فرار کردن،گریختن (از بند یا زندان و غیره)،آزاد شدن

42. feel free
(در جواب خواهش) بله بفرمایید

43. for free
(امریکا) رایگان،مجانی،به طور رایگان

44. home free
(خودمانی - در رسیدن به هدف یا پیروزی) محرز،حتمی الوقوع

45. make free with
1- از آن خود دانستن،برداشتن،صاحب شدن

46. set free
آزاد کردن،رها کردن،ول کردن

47. win free
(با تلاش) خود را از تنگنا یا گرفتاری خلاص کردن،رهایی یافتن

48. am i free to smoke?
آیا حق دارم سیگار بکشم ؟

49. an interest free loan
وام بی بهره،قرض الحسنه

50. necessity and free will
جبر و اختیار

51. she was free with her favor to him
آن زن بدون ملاحظه خود را در اختیار او گذاشت.

52. the first free elections in the united germany
اولین انتخابات آزاد در آلمان یکپارچه

53. to be free on bail
به قید تضمین مالی از زندان آزاد بودن

54. we are free as long as our freedom does not infringe the freedom of others
ما آزادیم به شرطی که آزادی ما حقوق دیگران را مورد تجاوز قرار ندهد.

55. we favor free elections
ما هوادار انتخابات آزاد هستیم.

56. you are free to go where you please
شما آزادید هرکجا که بخواهید بروید.

57. you are free to leave at anytime
هرموقع که بخواهید می توانید بروید.

58. with a free hand
با سخاوت،با گشاده دستی

59. a white shirt free from any soil
پیراهنی سفید و عاری از هر گونه لک

60. he is a free spender
او راحت پول خرج می کند.

61. he thought that free education and health care were birthrights
او فکر می کرد که آموزش و بهداشت رایگان جزو حقوق حقه ی اوست.

62. his remarks respecting free elections
اظهارات او درباره ی انتخابات آزاد

63. i am not free this afternoon
امروز بعد از ظهر وقت ندارم (گرفتارم).

64. please don't make free with my cigaretts
لطفا سیگارهای مرا مال خود ندانید (برندارید).

65. she magiced them free of their prisons
آنها را با جادوگری از زندان هایشان آزاد کرد.

66. the advantages of free trade over against government monopolies
فواید تجارت آزاد در مقایسه با انحصارات دولتی

67. the class is free but you have to provide your own books
کلاس رایگان است ولی باید خودتان کتاب ها را تهیه کنید.

68. the government strangled free speech
دولت آزادی سخن را خفه کرد.

69. the principle of free speech
اصل آزادی بیان

مترادف ها

مستقل (صفت)
absolute, independent, autonomous, free, non-aligned, self-determining, self-governing

مجاز (صفت)
free, admissible, allowable, allowed, permissible, licensed, permissive, lawful, admittable, tropologic, licit, rated

روا (صفت)
free, admissible, allowable, admitted, allowed, permissible, permissive, lawful, licit

اختیاری (صفت)
free, optional, arbitrary, voluntary, freewill

عاری (صفت)
void, free, bare, devoid, destitute, exempt

ازاد (صفت)
free, open, loose, self-administered, patent, exempt, immune, degage, unattached, footloose, unrestrained, gratis

رایگان (صفت)
free, gratis, gratuitous

مجانی (صفت)
free, gratis, free of charge, honorary

رها (صفت)
free

مختار (صفت)
free

مبرا (صفت)
free, innocent

غیر مقید (صفت)
free, unbound

سرخود (صفت)
independent, free, high-handed, self-willed

میدانی (صفت)
free

حق انتخاب (صفت)
free

حق رای دادن (فعل)
free, franchise, enfranchise

ازادی بخشیدن (فعل)
free, manumit

فروهشتن (فعل)
hang, free, flow, unbrace, drape

خالی کردن (فعل)
free, empty, hollow, purge, aspirate, unload, discharge, vent, deplete, evacuate, dump, eviscerate, vacate, disgorge

ازاد کردن (فعل)
release, liberate, free, assert, assoil, ease, franchise, deliver, unfix, unwrap, enfranchise, liberalize, extricate, uncage, unfasten, unhitch, unloose, unstring, unyoke

ترخیص کردن (فعل)
free, clear, allow, authorize, authorise, permit

بطور مجانی (قید)
free

تخصصی

[برق و الکترونیک] آزاد
[مهندسی گاز] آزاد، مطلق، مستقل
[ریاضیات] آزاد، عاری از، بی، فاقد

به انگلیسی

• release, liberate; exempt; remove something which restricts or confines; loosen, disentangle, clear away
liberated; released; possessing liberty; available; exempt; given at no charge; plentiful; unrestrained
at no charge; freely, in a free manner
-free is added to nouns to form adjectives that indicate that something does not have the thing mentioned.
someone or something that is free is not controlled or limited.
someone who is free is no longer a prisoner or a slave.
if you free a prisoner or a slave, you release them.
if you free someone of something unpleasant or restricting, you get rid of it for them.
a person or thing that is free of something unpleasant does not have it or is not affected by it.
if you free something such as money or resources, you make it available for a task or purpose.
if you have a free period of time or are free at a particular time, you are not busy then.
a place, seat, or machine that is free is not occupied or not being used.
if something is free, you can have it or use it without paying.
if something is cut or pulled free, it is moved so that it is no longer attached to something or trapped.
if you free something that is fixed or trapped, you remove or loosen it from the place where it was.
if someone is free with something, they give or use it a lot; used showing disapproval.
to give someone a free hand: see hand.
see also freer, freest.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیمستقل، مجاز، روا، اختیاری، عاری، ازاد، ر ...معانی متفرقهآزاد، آزادانه، با آزادی، کشور آزاد، کشور ...بررسی کلمهپسوند ( suffix ) • ( 1 ) تعریف: not containing or taking in; without. - fat - free [ترجمه ...جمله های نمونه1. free competition in the economic arena رقابت آزاد در صحنه ی اقتصادی 2. free competition is th ...مترادفمستقل ( صفت ) absolute, independent, autonomous, free, non - aligned, self - determining, self - governi ...بررسی تخصصی[برق و الکترونیک] آزاد [مهندسی گاز] آزاد، مطلق، مستقل [ریاضیات] آزاد، عاری از، بی، فاقدانگلیسی به انگلیسیrelease, liberate; exempt; remove something which restricts or confines; loosen, disentangle, clear ...
معنی free، مفهوم free، تعریف free، معرفی free، free چیست، free یعنی چی، free یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف f، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف f، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف f، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف f
کلمه بعدی: free a voluntary
اشتباه تایپی: بقثث
آوا: /فری/
عکس free : در گوگل
معنی free

پیشنهاد کاربران

صلواتی
without payment
مجانی_آزاد
ازاد و مستقل
رایگان
رایگان.
مجانی .
you don't get money for give it
شما برای گرفتن آن پول نمی دهید
رایگان، بدون هزینه
با اختیار
به اختیار میل
Know the truth, then the truth will free you
حقیقت را بشناس، آنگاه حقیقت تو را آزاد خواهد کرد
حق رای دادن
آزادی
آزادسازی، رهاسازی
فرار کردن
معنی :رایگان ، مجانی
مثال :children under five travel free😍🤩
رایگان، مجانی
without payment
کانون زبان ایران __ ترم Reach 1
جمله: The tickets of theater are free for the children under 5
for nothing, complimentary
آزاد، رها. . .
آزاد، معاف
You got to free up some cash.
تو هم باید پول بدی.
در هر جمله معنی فرق میکنه
در بعضی یه معنای مجانی
در بعضی به معنای ازاد مانند : Free time
در متنی با زمینه ی اقتصادی، به معنی فراغ از پرداخت مالیات معنی می دهد

در زمینه اقتصادی
معاف از مالیات
بیکار
آزاد
رایگان
مفتی
مجانی

Come to play with us when you're free!
بیاید وقتیکه بیکارید باهامون تفریح کنید!
مجانی ، رایگان

فاقد، بدونِ . . .
oil free
فاقد چربی، بدون چربی
در صورتی که بعد از یک کلمه و با خط فاصله بیاید، به معنای "بدونِ" است.
مثال:
fat - free: بدون چربی
tax - free: بدون مالیات
Adverb, adjective:
1 ازاد
2 رایگان/مجانی
3 بیکار ( وقت ازاد یا unemployed اشتباه نگیرید )
4 خالی ( کسی دیگری از چیزی که دارم درباش صحبت میکنیم استفاده نمیکنه )
5 free from عاری از
Verb
1 ازاد کردن

free:رایگان - آزاد - حُر - مجاز
free ( verb ) = release ( verb )
به معناهای: آزاد کردن، رها کردن، بیرون دادن، مرخص کردن
رایگان:
You don't have to pay to have it
آزادیدن = آزاد کردن.
م. ث
آن ها توانستند ۲۳ زندانی را بیازادند.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما