fatigue

/fəˈtiːɡ//fəˈtiːɡ/

معنی: رنج، فتور، خستگی، کوفتگی، فروماندگی، فرسودگی، ستوه، ماندگی، فرسودن، خسته شدن، خسته کردن
معانی دیگر: (ارتش) جامه ی بیگاری، بیگار جامه، لباس (یا اونیفرم) خدمت (fatigue clothes هم می گویند)، خسته کردن یا شدن، واماندن، وامانده کردن، (آنچه که سبب خستگی شود) کار سخت، خرحمالی، زحمت، گیرودار، (ارتش) کار و بیگاری (fatigue duty هم می گویند)، (فلز شناسی) فرسودگی (تمایل فلز و سایر مصالح به ترک برداشتن و شکستن در اثر گذشت زمان و اعمال فشار)، فرسوده شدن یا کردن فلز و غیره، (تنکرد شناسی) ستوهش (کاهش کنشوری سازواره در اثر انگیزش مکرر)، ستوهیدن، ستوهاندن (سازواره)، (ارتش) کار و بیگاری کردن، خسته شدن
fatigue(party)
دسته بیگاری، دسته ای ازسربازان که به بیگاری گسیل میشوند
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: mental or physical weariness, or the effort or strain that causes it.
مترادف: labor, lag, strain, stress, tiredness, weakness, weariness
متضاد: energy
مشابه: exhaustion, languor, lassitude

- The soldiers were suffering from severe fatigue after weeks of heavy fighting.
[ترجمه ترگمان] سربازان پس از هفته ها نبرد سنگین از خستگی شدید رنج می بردند
[ترجمه گوگل] سربازان پس از هفته ها جنگ سنگین از خستگی شدید رنج می برند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Methods of treating cancer can cause fatigue in patients.
[ترجمه ترگمان] روش های درمان سرطان می تواند باعث خستگی در بیماران شود
[ترجمه گوگل] روش های درمان سرطان می تواند خستگی را در بیماران ایجاد کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: physiological lack of response after prolonged or excessive exertion or stimulation, as in an organ.
مترادف: breakdown, failure
مشابه: exhaustion, lag, prostration, strain

- liver fatigue
[ترجمه ترگمان] خستگی کبد
[ترجمه گوگل] خستگی کبدی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: mechanical failure or breakdown because of stress.
مترادف: breakdown, failure, malfunction
مشابه: stoppage

- metal fatigue
[ترجمه وحیده] فرسودگی فلز
|
[ترجمه ترگمان] خستگی فلزی
[ترجمه گوگل] خستگی فلز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: manual labor or other duties done by military personnel; fatigue duty.
مشابه: duty, work

(5) تعریف: (pl.) work clothing worn while performing such duties.

- Why are you still wearing your fatigues?
[ترجمه ترگمان] چرا هنوز لباس هات رو پوشیدی؟
[ترجمه گوگل] چرا هنوز خستگی می کنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fatigues, fatiguing, fatigued
(1) تعریف: to tire out or make weary.
مترادف: exhaust, fag out, poop, tire, tucker out, weary
متضاد: invigorate
مشابه: bore, debilitate, deplete, drain, enervate, jade, prostrate, sap, weaken

- The grueling schedule fatigues the medical students.
[ترجمه ترگمان] برنامه خسته کننده ای دانشجویان پزشکی را خسته می کند
[ترجمه گوگل] برنامه خسته کننده دانشجویان پزشکی را از بین می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to create or cause malfunction or breakdown in, through stress.
مترادف: strain, stress
مشابه: break down, weaken

- Bending the metal back and forth will fatigue it.
[ترجمه ترگمان] خم کردن فلز به عقب و جلو باعث خستگی می شود
[ترجمه گوگل] خم شدن فلز به جلو و عقب آن را خسته می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: fatiguing (adj.)
• : تعریف: to suffer or experience fatigue.
مترادف: exhaust, poop out, tire, wear out, weary
مشابه: strain, weaken

جمله های نمونه

1. fatigue contributed to his defeat
خستگی درشکست او دخیل بود.

2. fatigue is one of the causes of car accidents
یکی از علل تصادفات رانندگی خستگی است.

3. fatigue predisposes one to illness
خستگی انسان را مستعد بیماری می کند.

4. hunger and fatigue had weakened them
گرسنگی و خستگی آنها را ضعیف کرده بود.

5. her thoughts drooped with fatigue
افکارش در اثر خستگی تحلیل رفت.

6. on the score of fatigue
به دلیل خستگی

7. to exhibit signs of fatigue
علایم خستگی از خود بروز دادن

8. on thursdays an air of fatigue and boredom pervaded the school
پنج شنبه ها حالت خستگی و ملالت مدرسه را فرامی گرفت

9. tuberculosis that was reactivated by fatigue
بیماری سل که به خاطر خستگی عود کرده بود

10. repeated yawning was demonstrative of her fatigue
دهن دره های پیاپی نشانگر خستگی او بود.

11. I was dropping with fatigue and could not keep my eyes open.
[ترجمه ترگمان]از خستگی افتادم و نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم
[ترجمه گوگل]من با خستگی ناپدید شدم و نمی توانم چشم هایم را باز کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Common symptoms of diabetes are weight loss and fatigue.
[ترجمه ترگمان]علائم متداول دیابت عبارتند از کاهش وزن و خستگی
[ترجمه گوگل]علائم معمول دیابت، کاهش وزن و خستگی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. She was suffering from fatigue and a stress-related illness.
[ترجمه ترگمان]او از خستگی و یک بیماری مرتبط با استرس رنج می برد
[ترجمه گوگل]او از خستگی و بیماری مرتبط با استرس رنج می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. His eyes were rimmed with fatigue.
[ترجمه ترگمان]چشمانش از خستگی در حدقه می چرخید
[ترجمه گوگل]چشمان او خسته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Fatigue was creeping up on her.
[ترجمه ترگمان]خستگی از او رخت بر بسته بود
[ترجمه گوگل]خستگی بر روی او خزنده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The patient exhibited signs of fatigue and memory loss.
[ترجمه ترگمان]بیمار علائم خستگی و از دست رفتن حافظه را به نمایش گذاشت
[ترجمه گوگل]بیمار علائم خستگی و از دست دادن حافظه را نشان داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

رنج (اسم)
mortification, throe, pain, agony, affliction, labor, toil, tribulation, discomfort, discomfiture, trial, fatigue, bale, difficulties, teen

فتور (اسم)
weariness, weakness, mollification, assuagement, languor, fatigue, discouragement, tiredness

خستگی (اسم)
weariness, lassitude, ennui, tedium, illness, sickness, languor, fatigue, boredom, exhaustion, tiredness, wound

کوفتگی (اسم)
fatigue, contusion

فروماندگی (اسم)
poverty, fatigue, inability, despair, desperate situation

فرسودگی (اسم)
frazzle, fatigue, exhaustion

ستوه (اسم)
weariness, harassment, fatigue

ماندگی (اسم)
weariness, languor, fatigue

فرسودن (فعل)
fatigue, tire, rub off, wear out

خسته شدن (فعل)
weary, fatigue, be exhausted, tire, be tired

خسته کردن (فعل)
weary, harass, bore, fatigue, exhaust, strain, tire, fag, jade

تخصصی

[شیمی] خستگی، ماندگی
[فوتبال] خستگی
[مهندسی گاز] فرسودگی، خستگی
[زمین شناسی] خستگی
[بهداشت] خستگی
[صنعت] خستگی، فرسودگی
[نساجی] فرسودگی - خستگی و تنش ناشی از بار اعمال شده
[ریاضیات] فرسودگی، خستگی
[پلیمر] خستگی، افت خواص مکانیکی مواد به جهت تکرار تنش در طول زمان
[آمار] فرسودگی

به انگلیسی

• weariness, tiredness; extra work assigned to a soldier (military)
tire out, exhaust, drain, weaken
fatigue is a feeling of extreme physical or mental tiredness.
you can also say that people are suffering from a particular kind of fatigue when they have been doing something for a long time and feel they can no longer continue to do it.
if something fatigues you, it makes you extremely tired; a formal use.

پیشنهاد کاربران

خستگی، فرسودگی
Felling of being very tired
خستگی زیاد
خستگی
زدگی. به عنوان مثال دریا زدگی
یونیفرم نظامی
در مهندسی کامپیوتر و نرم افزار واژه Alerts Fatigue به معنای "هشدارهای خسته کننده" برنامه است که باعث رد کردن هشدار توسط کاربر و نخواندن آن می شود.
این کلمه اگر با s جمع بیاد به معنی لباس گشاد نظامی میباشد
و همچنین یه سری وظایف که به عنوان تنبیه و جریمه به اونا مثل تمیز کردن و… تحمیل میشه
ضعف ( از پرکاری )
افسردگی. . شکست
مثال : Symptoms of long COVID including dizziness, nausea , fatigue
Dizziness : گیجی nausea : حالت تعوع و استفراغ

* Famine : قحطی
🔴Fatigue :
۱. خستگی و خوفتگی ( n ) [غیرقابل شمارش=noncount]
۲. فرسودگی ( مثل فرسودگی فلز ) ( n )
۳. اگه با s بیاد لباس سربازی معنا میده ( سربازان هنگام کار فیزیکی میپوشن ) ( n )
۴. خسته کردن ( v )

🔵تعاریف و مثال های انگلیسی :
Noun
1 [noncount] : the state of being very tired : extreme weariness
We were overcome by fatigue after the long journey.
The drug's side effects include headache and fatigue.
2 fatigues [plural] : the uniform that soldiers wear when they are doing physical work
soldiers wearing combat boots and fatigues
army/military fatigues
3 [noncount] technical : the tendency of a material ( such as metal ) to break after being bent or moved many times
The cracks in the engine were caused by metal fatigue.

verb
[ obj] : to make ( someone ) tired — usually used as ( be ) fatigued
We were fatigued by the long journey.
Other forms: - tigues; - tigued; - tigu�ing
fatigued adjective [more fatigued; most fatigued]
He always left work feeling somewhat fatigued. [=tired]
mentally fatigued
fatiguing adjective [more fatiguing; most fatiguing]
a very fatiguing [=tiring] journey
an emotionally fatiguing experience
boredom
البته این خستگی مربوط به روح است. در مقابله با tired که مربوط به خستگی جسم است.
shocking fatigue
خستگی تکان دهنده
fatigue ( روان‏شناسی )
واژه مصوب: خستگی
تعریف: [روان شناسی] واکنشی بهنجار و گذرا در برابر فشار و تنش های عاطفی و جسمی که در آن فرد احساس ناراحتی می کند و کارایی خود را از دست می دهد|||[ مهندسی عمران] گسیختگی ماده ناشی از تنش تکراری یا دوره‏ای
وارفتگی جسمی
Physical fatigue
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما