برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1407 100 1

frozen

/ˈfroʊzən/ /ˈfrəʊzən/

معنی: محکم، بسته، سرمازده، یخ زده، منجمد یا یخ زده، بی حرکت، بدون ترقی، غیر قابل پرداخت تاانقضا مدت
معانی دیگر: منجمد، سجیده، بستناک، یخ بسته، بسیار سرد، سرد سیر، بشمناک، میخکوب (شده در جای خود)، (رفتار و احساسات) سرد، بی عاطفه، خشک و رسمی، (در جا یا قیمت یا میزان معینی) ثابت (نگهداشته شده)، تثبیت شده، (موجودی بانکی یا دارایی و غیره) مسدود کردن، (حساب کسی را) بستن، منجمد یا ی  زده

بررسی کلمه frozen

( verb )
• : تعریف: past participle of freeze.
صفت ( adjective )
مشتقات: frozenly (adv.), frozenness (n.)
(1) تعریف: converted into a solid or hardened by freezing.

- Ice is frozen water.
[ترجمه 🐾 مهدی صباغ] یخ، آب منجمد شده است.
|
[ترجمه ترگمان] یخ آب یخ زده‌است
[ترجمه گوگل] یخ آب یخ زده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: covered, clogged, or surrounded by ice.

- a frozen river
[ترجمه ترگمان] رودخانه یخ زده
[ترجمه گوگل] یک رودخانه یخ زده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- frozen pipes
[ترجمه ترگمان] لوله‌های یخ زده،
[ترجمه گوگل] لوله ه ...

واژه frozen در جمله های نمونه

1. frozen meat
گوشت یخ زده

2. frozen meat
گوشت یخزده

3. frozen foods
خوراک‌های یخ‌زده

4. a frozen lake
دریاچه‌ی یخ بسته

5. his frozen fingers could not perform their office
انگشتان یخ زده‌ی او نمی‌توانستند کار خود را انجام بدهند.

6. the frozen behavoir of a host who is tired of his guest
رفتار سرد و بی اعتنای میزبانی که از مهمان خود خسته شده است

7. the frozen polar wastes
بیابان‌های بسیار سرد قطبی

8. the frozen snow glared in the morning sunlight
برف منجمد در زیر آفتاب بامداد برق می‌زد.

9. a face frozen in a rictus of terror
چهره‌ای که از وحشت به‌حال دهان گشودگی باقیمانده است

10. defrost the frozen meat by placing in it lukewarm water
گوشت یخ زده را با قرار دادن در آب ولرم یخ زدایی کنید.

11. i was frozen with terror
از (شدت) ترس خشکم زد.

12. our pool is frozen over thinly
روی حوض ما یخ نازکی بسته است.

13. the lake is frozen
...

مترادف frozen

محکم (صفت)
stable , firm , solid , dense , compact , compressed , adamantine , tough , strict , sturdy , strong , tight , tenacious , steel , secure , stout , frozen , substantial , buff , steady , well-set , meaty , pukka , pucka , two-handed
بسته (صفت)
solid , bound , connected , closed , shut , barred , frozen , pent
سرمازده (صفت)
frozen , frostbitten , nipped
یخ زده (صفت)
frozen , frosted , frosty
منجمد یا یخ زده (صفت)
frozen
بی حرکت (صفت)
still , vapid , frozen , otiose , static , stationary , motionless , immobile , unmoved , moveless , stabile
بدون ترقی (صفت)
frozen
غیر قابل پرداخت تاانقضا مدت (صفت)
frozen

معنی عبارات مرتبط با frozen به فارسی

فرنی تخم مرغی
خوراک های یخ زده

معنی frozen در دیکشنری تخصصی

[سینما] کادرهای منجمد شده
[زمین شناسی] یخزده، منجمد ، بی حرکت بی حرکت؛ مربوط به کانسار؛ محل برخورد دیواره رگه و نهشته معدنی پر کننده آن، که درآن مواد معدنی به دیواره مزبور می چسبند؛ همچنین مواد رگه ای و دیواره رگه. مربوط به زغالسنگ؛ رجوع شود به burned. سنگهایی که در اثر عمل یخ بستن شکسته می شوند. به خاکهایی اطلاق می گردد که آب را به شدت جذب می کنند،این خاکها کلا حاصل سنگهای محتلفی بوده که تخلخل ، مقاومت مکانیکی ، کانیهای دگرگون دارند.
[حقوق] دارایی مسدود
[نفت] مته ی گیر کرده
[نفت] جداره ی گیر کرده
[نفت] پوسته ی یخ زده
[نفت] لوله ی حفاری گیر کرده
[زمین شناسی] سد موقت خاک انجمادی
[سینما] قاب ثابت - قاب منجمد
[آب و خاک] زمین یخ بسته
[پلیمر] تنش منجمد، تنش محبوس
[نفت] لوله ی گیر کرده

معنی کلمه frozen به انگلیسی

frozen
• chilled until solid; cold, chilly; covered in ice; made cold until solid
• frozen is the past participle of freeze.
• if water is frozen or frozen over, its surface has turned into ice because it is very cold.
• frozen food has been preserved by freezing.
• if you are frozen, you are very cold.
frozen account
• bank account temporarily restricted from transaction
frozen chicken
• chicken meat which has been frozen for preserving freshness
frozen credit
• credit which is fixed at a certain level
frozen food
• food that has been preserved by freezing
frozen look
• emotionless glance, unfriendly look, unfeeling look, indifferent look
frozen meat
• meat preserved by being stored at a very cold temperature
frozen smile
• cold smile, unfriendly smile
frozen to the marrow
• chilled to the bone, very cold
frozen yogurt
• yogurt chilled and eaten as ice cream

frozen را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کوثر امیری
ملکه ی یخ ها
شیرین فروغان
انعطاف ناپذیر
رهام
فریز شده
یخ زده
Maryam
منجمد
میثم علیزاده
منجمد، یخ زده
میخکوب
گذشته freeze
Mostafa
منجمد،یخ زده
saeed
سرمای خفته
엘레나
منجمد
یخ زده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی frozen
کلمه : frozen
املای فارسی : فروزن
اشتباه تایپی : بقخظثد
عکس frozen : در گوگل

آیا معنی frozen مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )