برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1408 100 1

Focus

/ˈfoʊkəs/ /ˈfəʊkəs/

معنی: کانون، فاصله کانونی، مرکز توجه، کانون عدسی، نقطه تقاطع، قطب، مرکز، متمرکز کردن، میزان کردن، متمرکز کردن توجه، بکانون اوردن
معانی دیگر: تنظیم فاصله ی کانونی، (دوربین عکاسی) دکمه ی تنظیم کانون، مرکز فعالیت (یا توجه و غیره)، کانونی کردن یا شدن، (عدسی) تنظیم کردن، (توجه و غیره) متمرکز کردن، رجوع شود به: focal length، (پزشکی - عفونت یا سرطان یا غده و غیره) مرکز بیماری، پیله، میان گاه پلشتی، میان گاه سرطان، مرکز زلزله، کانون زلزله، (هندسه) هریک از دو کانون بیضی، کانون هذلولی، کانون سهمی، مترکز کردن

بررسی کلمه Focus

اسم ( noun )
حالات: foci, focuses
(1) تعریف: the point at which rays, esp. optical, come together, or from which they seem to radiate.

(2) تعریف: the area of greatest concentration, attention, or activity.
مشابه: center, emphasis, region

- Of course, others were involved, but our son was the primary focus of our concern.
[ترجمه ترگمان] البته، بقیه درگیر بودند، اما پسر ما کانون توجه ما بود
[ترجمه گوگل] البته، دیگران درگیر بودند، اما پسر ما تمرکز اصلی نگرانی ما بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The focus of the nature program was the dire situation of the polar bear.
[ترجمه ترگمان] تمرکز برنامه طبیعت، وضعیت مهلک خرس قطبی بود
[ترجمه گوگل] تمرکز برنامه طبیعت، وضعیت شدید خرس قطبی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They feel there should be a stronger focus on science in the elementary school curriculum.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها احساس می‌کنند که باید تمرکز بیشتری بر روی علم در برنامه‌درسی مدارس ابتدایی وجود داشته باشد
[ترجمه گوگل] آنها احساس می کنند تمرکز بیشتری بر روی علم در برنامه درسی مدارس ابتدایی وجو ...

واژه Focus در جمله های نمونه

1. the focus of his speech was on iran
موضوع اصلی نطق او ایران بود.

2. the focus of several rays of light
کانون چندین پرتو نور

3. in focus
روشن،واضح،(عدسی) میزان (شده)،کانونی

4. i must focus my attention on one thing only
بایستی توجه خودم را فقط روی یک چیز متمرکز کنم.

5. out of focus
(عدسی و غیره) تنظیم نشده،نامیزان

6. out of focus
(تصویر تلویزیون و غیره) ناواضح،مبهم،ابر گرفته،(عدسی) نامیزان،ناکانونی

7. she was the focus of every man's attention
او مورد توجه همه‌ی مردان بود.

8. you must first focus the camera's lens
ابتدا باید عدسی دوربین را تنظیم کنی.

9. the tv is out of focus
(تصویر) تلویزیون میزان نیست.

10. to bring a camera into focus
دوربین عکاسی را میزان کردن

11. the convergence of rays in the focus of the lens
همگرایی اشعه در کانون عدسی

12. The noise made it hard for me to focus on work.
[ترجمه سعید بهزادی] سر و صدا، تمرکز بر کارم را برایم سخت کرد
...

مترادف Focus

کانون (اسم)
focus , club , fireplace
فاصله کانونی (اسم)
focus , focal length
مرکز توجه (اسم)
focus
کانون عدسی (اسم)
focus
نقطه تقاطع (اسم)
focus
قطب (اسم)
focus , axis , pole , hub , gudgeon
مرکز (اسم)
heart , base , seat , focus , capital , middle , center , station
متمرکز کردن (فعل)
epitomize , focus , fixate , centralize , concentrate , localize
میزان کردن (فعل)
range , tune , adjust , modulate , temper , regulate , collimate , focus , orient
متمرکز کردن توجه (فعل)
focus
بکانون اوردن (فعل)
focus

معنی عبارات مرتبط با Focus به فارسی

روشن، واضح، (عدسی) میزان (شده)، کانونی
(تصویر تلویزیون و غیره) ناواضح، مبهم، ابر گرفته، (عدسی) نامیزان، ناکانونی
کانون حقیقی
کانون مجازی

معنی Focus در دیکشنری تخصصی

focus
[سینما] آشکار / واضح - تصویر واضح - کانونی - واضح - وضوح - وضوح دقیق
[عمران و معماری] کانون
[کامپیوتر] متمرکز کردن بخشی از کادر گفتگو که آماده ی دریافت ورودی از صفحه کلید است . این بخش معمولاً به وسیله ی برجسته سازی با رنگ خاصی یا قرار دادن خط تشکیل شده از نقطه در اطراف یک دکمه به وجود می آید .
[برق و الکترونیک] کانون ؛ کانونش 1. نقطه ی همگرایی پرتوهای نور یا الکترونهای یک باریکه . 2. حرکت دادن عدسی یا تنظیم ولتاژ یا جریان برای دستیابی به کانون و تمرکز. - کانون
[زمین شناسی] کانون در زلزله شناسی، اولین نقطه گسیختگی یک زلزله، مکانی که انرژی کرنش نخستین بار به موج الاستیک تبدیل می شود.نقطه ای درون زمین که مرکز زمینلرزه است .
[نساجی] متمرکز - فکوس
[ریاضیات] کانون، به کانون آوردن، نکته، میزان کردن، نقطه ی احتراق، نقطه ی سوزان، متمرکز کردن
[پلیمر] کانون، متمرکز شدن، تمرکز کردن
[سینما] تنظیم تصویر - کانونی کردن (تصویر) - میزان بودن تصویر نسبت به فاصله عدسی دوربین وموضوع - میزان کردن عدسی برای وضوح تصویر - واضح کردن تصویر
[سینما] دستیار اول فیلمبردار
[سینما] نقطه وضوح به عقب
[سینما] نمودار کانونی
[برق و الکترونیک] کنترل کانوش ؛ کنترل تمرکز کنترل تعبیه شده روی لامپ پرتو کاتدی برای تنظیم ابعاد نقطه روی صفحه ی نمایش و رسیدن به واضحترین تصویر. این کنترل از طریق تغییر جریان گذرنده از پیچک کانونی کننده یا تغییر وضعیت یک آهنربای دائم صورت می گیرد.
[برق و الکترونیک] ...

معنی کلمه Focus به انگلیسی

focus
• center, hub; area in a dialog box which receives input (computers)
• adjust the focus of; make clear, bring into focus; bring to a focus; concentrate
• when you focus a camera on something or when a camera focuses on it, you adjust it so that it takes clear pictures.
• if people focus their attention on something or if their attention is focused, they are concentrating on one thing or thinking and talking about that thing.
• when you focus your eyes or when your eyes focus, you adjust them so that you can see clearly.
• if you focus a ray of light, you direct it towards a particular point.
• if special attention is being paid to something, you can say that it is the focus of interest or attention.
focus attention
• direct attention to
focus attention on
• direct concentration and awareness on, pay attention to, observe, heed
focus group
• group that meets in order to aid a manufacturer or seller to check a product
focus of attention
• center of interest
focus point
• point upon which a lens is focused
in focus
• clear, focused
out of focus
• blurry, not focused correctly, unclear

Focus را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سمیرا ق
مدنظر
مرجان میری لواسانی
مدّ ِ نظر قرار دادن
ASSASSINS
توجه
تمرکز
توجه کردن
ساسان
کانون
Focus (or hypocenter)
مقدسی
توجه_دقت
مليكا حسيني
تمركز كردن
Zahra
دقت کردن.توجه
سجاد مصلحی
1-متمرکز کردن
2-متمرکز شدن
3-دقت کردن
4-توجه کردن
رویا
تمرکز و توجه
Emperoe
Pay all your attention
bbh
تمرکز
مبینا سیدی
تمرکز کردن
Venus
دقت نظر
حسن فاطمی منش
واقف بودن
امیر رستمی
کانون یابی-کانون یاب
auto focus=خودکانونی-کانون یابی خودکار
محدثه فرومدی
(اسم):کانون توجه
(فعل):
1 توجه داشتن، پرداختن به
2 متوجه چیزی بودن، بر حول چیزی بودن، بر محور چیزی گشتن/چرخیدن، پیرامون چیزی گردیدن
Discussion of each city network focuses on these tables
گفتگو پیرامون هر یک از شبکه‌های شهری بر حول این جداول می‌چرخد، گفتگو پیرامون هر یک از شبکه‌های شهری بر محور این جداول است
Negar2003
Pay attention to something or someone
Farinaz
Think about one thing
Cent
Direct to something
tinabailari
مرکز ، توجه کردن ، تمرکز کردن
each exercise focuses on a different grammar point
هر تمرین روی یک نکته ی گرامری متفاوت تمرکز می کند 🍦🍦
زینب زرمسلک
تاکید، توجه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی focus
کلمه : focus
املای فارسی : فوکوس
اشتباه تایپی : بخزعس
عکس focus : در گوگل

آیا معنی Focus مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )