برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1623 100 1
شبکه مترجمین ایران

engage

/enˈɡeɪdʒ/ /ɪnˈɡeɪdʒ/

معنی: مشغول کردن، گرفتن، از پیش سفارش دادن، نامزد کردن، استخدام کردن، بکار گماشتن، متعهد کردن، درهم انداختن، گیر دادن، گرو گذاشتن، گرو دادن، قول دادن، نامزد گرفتن، عهد کردن
معانی دیگر: (بیشتر به حالت فعل مجهول) نامزد (زناشویی) شدن یا بودن، (وکیل یا مشاور و غیره) گرفتن، اجیر کردن، رزرو کردن، از پیش گرفتن، پیش گزین کردن، (به صحبت) گرفتن، (به حرف) مشغول کردن، (توجه و غیره) جلب کردن، به سوی خود کشیدن، اشغال کردن، (با دشمن و غیره) دست و پنجه نرم کردن، درگیر شدن، (چرخ یا گیره یا دنده ی موتور) گیرانداختن، جا انداختن، (دنده) گرفتن، به عهده گرفتن، تقبل کردن، ضمانت کردن، پرداختن به، (مکانیک و اتومبیل) توی دنده افتادن، جفت شدن، درهم گیر کردن، جا افتادن، (در اصل) به عنوان وثیقه یا تضمین (وام و غیره) به کار بردن، (مهجور) در تله انداختن، مجذوب کردن، ضامن کردن

بررسی کلمه engage

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: engages, engaging, engaged
(1) تعریف: to obtain or use the service of; employ.
مترادف: employ, hire, retain
متضاد: discharge, disengage, dismiss
مشابه: book, busy, charter, contract, enlist, enroll, sign up

- We engaged a chef for the party.
[ترجمه نیلو] ما یه سرآشپز برای این مهمونی گرفتیم.
|
[ترجمه ترگمان] ما یه سرآشپز برای مهمونی گرفتیم
[ترجمه گوگل] ما یک سرآشپز برای این حزب درگیر کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to reserve.
مترادف: book, hire, reserve
مشابه: commission, contract, secure

- Her parents engaged the hall for the wedding reception.
[ترجمه ترگمان] پدر و مادرش سرسرا را برای پذیرایی عروسی آماده کردند
[ترجمه گوگل] پدر و مادرش سالن پذیرایی را برای پذیرایی عروسی درگیر می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه engage در جمله های نمونه

1. to engage a hotel room
اتاق هتل را پیش‌گزین (رزرو) کردن

2. to engage a tour guide
راهنمای بازدید اجیر کردن

3. to engage in espionage
به جاسوسی پرداختن

4. to engage in lying
به دروغگویی پرداختن

5. to engage one in a dispute
کسی را به جروبحث کشاندن

6. to engage the gears
کلاج گرفتن

7. to engage to do something
انجام کاری را قبول کردن

8. some pregnant women engage in geophagy
برخی از زنان آبستن خاک‌خواری می‌کنند.

9. the gears do not engage properly
دنده‌ها (یا چرخ دنده‌ها) درست به هم جفت نمی‌شوند.

10. That is more than I can engage for.
[ترجمه ترگمان]این بیشتر از آن چیزی است که من بتوانم در آن شرکت کنم
[ترجمه گوگل]این بیشتر از من است که می توانم برای آن شرکت کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. I have no time to engage in the debate.
[ترجمه ترگمان]وقت ندارم ک ...

مترادف engage

مشغول کردن (فعل)
amuse , entertain , occupy , engage , busy , employ
گرفتن (فعل)
snatch , grab , cease , take , receive , obtain , hold , assume , engage , capture , pickup , catch , kindle , gripe , nail , educe , detract , devest , enkindle , obturate , wed
از پیش سفارش دادن (فعل)
engage , bespeak
نامزد کردن (فعل)
engage , nominate , designate , betroth , espouse , trothplight
استخدام کردن (فعل)
engage , employ , hire
بکار گماشتن (فعل)
engage , employ
متعهد کردن (فعل)
federate , engage
درهم انداختن (فعل)
engage
گیر دادن (فعل)
engage
گرو گذاشتن (فعل)
gage , gauge , engage , pledge , pawn , mortgage , hypothecate , impawn
گرو دادن (فعل)
engage
قول دادن (فعل)
promise , engage , undertake
نامزد گرفتن (فعل)
engage
عهد کردن (فعل)
swear , promise , oath , vow , engage , guarantee , pledge , give one's word

معنی عبارات مرتبط با engage به فارسی

از پیش بکار گماشتن، تعهد قبلى کردن

معنی کلمه engage به انگلیسی

engage
• keep busy, occupy; employ; attract; commit, bind (to fulfill an obligation); enter into a fight
• if you engage in an activity, you do it. if you are engaged in it, you are doing it; a formal word.
• if something engages you or engages your attention or interest, it keeps you interested in it and thinking about it; a formal word.
• if you engage someone in conversation, you have a conversation with them; a formal word.
• if you engage someone to do a particular job, you appoint them to do it; a formal word.
• if a military force engages the enemy, it attacks them and starts a battle; a formal word.
• see also engaged, engaging.
engage a servant
• hire a helper, employ a maid, engage a worker
engage in a discussion
• participate in a discussion; get involved in a discussion

engage را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

f
درگیر شدن
دخیل شدن
سمیرا ق
دخالت کردن
Kimia
ارتباط برقرار کردن
ایلین
نامزد کردن یا نامزد گرفتن
Keyvan
نامزد شدن
احسان ا
رافع ( مسووليت)
مهسان
تعامل
aa
استخدام کردن-به کار گماشتن
سپهر رضوانیان
درگیر شدن ب کاری گرفتن
اردوان
متعهد شدن- نامزد كردن- حمله كردن-گرفتن-درگيرشدن
محدثه فرومدی
شرکت کردن
M.J.S
مشغول شدن
میثم علیزاده
● مشغول بودن
● جلب کردن
● درگیر چیزی شدن
● نامزد کردن
میلاد علی پور
دخیل شدن، مداخله کردن، درگیر شدن، دخالت کردن
علی اصغر سلحشور
مشارکت، تعامل، برهمکنش
راضیه موسوی خورشیدی
توجه کردن به چیزی یا مساله ای
engage with
malek
فعالیت کردن
Sara_kavoosi
Researche finding in social psychology showed that delinquent boys who watched aggressive or violent movies are engaged in more acts of physical aggression after seeing these movies than delinquent boys who watched neutral movies.
در این جا به معنای درگیر شدن، مرتکب شدن است.
سحر نوری
مجذوب کردن
من
شرکت کردن
Take part in
یلدا کریم زاده
دخیل شد
ورود کردن
sina
تعلق خاطر
محمدرضا خسروی
شرکت دادن، دخالت دادن، به کار گرفتن، به کار گماشتن
محمد حاتمی نژاد
انجام دادن
موسی
engage = engross
به معناهای: کاملا به خود مشغول کردن، به خود جلب کردن، در خود غرق کردن،درگیر شدن در چیزی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی engage

کلمه : engage
املای فارسی : انگگ
اشتباه تایپی : ثدلشلث
عکس engage : در گوگل

آیا معنی engage مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )