deep

/ˈdiːp//diːp/

معنی: عمیق، ژرف، گود، عمقی، سیر
معانی دیگر: بی پایاب، به ژرفای، به عمق، به گودی، به پهنای، درته، در عقب، در پشت، توی، تا ته، کامل، دور، دوردست، پیچیده، بغرنج، مشکل، شدید، وخیم، بسیار، مکرآمیز، حیله آمیز، ترفندآمیز، (رنگ) سیر، تند، (با: in) عمیقا در، (صدا) بم، جای ژرف، گودگاه، ژرفنا، در میان، در ژرفنای، ژرفا، عمیقا، به طور ژرف، تودار، جادار، (کشتیرانی - هریک از خط های مدرج بر روی طناب ژرفا سنج) ژرفا شمار
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: deeper, deepest
عبارات: in deep water
(1) تعریف: having great space below or behind a certain point; reaching far down or back; not shallow.
متضاد: shallow, superficial
مشابه: bottomless, broad, cavernous, extensive, fathomless, profound, thick, vast, wide, yawning

- The oceans are deep as well as vast.
[ترجمه کیارش] اقیانوس ها به همان اندازه عمیق هستند وسیع هم هستند
|
[ترجمه zahra.r] اقیانوس ها به همان اندازه که وسیع هستند، عمیق هم هستند.
|
[ترجمه ترگمان] اقیانوس ها عمیق و وسیع هستند
[ترجمه گوگل] اقیانوس ها عمیق و گسترده هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The deep knife wound was bleeding profusely.
[ترجمه شکوفه] زخم عمیق چاقو ، به شدت خونریزی می کرد.
|
[ترجمه 💜🅐🅡🅜🅨⁷⟬⟭💜] زخم عمیق چاقو به شدت خونریزی کرد
|
[ترجمه ترگمان] زخم عمیق چاقو به شدت خونریزی می کرد
[ترجمه گوگل] زخم چاقو عمیق خونریزی شدید بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You can store a lot of things in these deep cupboards.
[ترجمه ترگمان] تو می تونی خیلی چیزا رو تو این قفسه ها قایم کنی
[ترجمه گوگل] شما می توانید چیزهای زیادی در این کابین های عمیق ذخیره کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: extending far into space.
مشابه: extensive, far-reaching, penetrating

(3) تعریف: obscure, hard to understand, or profound.
مترادف: abstruse, profound, recondite, unfathomable
متضاد: light
مشابه: arcane, heavy, impenetrable, incomprehensible, obscure

- His philosophical essays are quite deep.
[ترجمه ترگمان] مقالات فلسفی او بسیار عمیق است
[ترجمه گوگل] مقالات فلسفی او بسیار عمیق است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I could add very little to their deep, intellectual discussion.
[ترجمه ترگمان] می توانستم کمی به بحث عمیق و عقلانی آن ها اضافه کنم
[ترجمه گوگل] من می توانم به بحث عمیق و فکری آنها کمی کمکتان کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: intensely felt, as emotions.
مترادف: heartfelt, intense
مشابه: fervent, heavy, impassioned, profound, strong

- She was overcome with deep sorrow when her mother died.
[ترجمه ترگمان] وقتی مادرش مرد، او غرق در غم و اندوه بود
[ترجمه گوگل] وقتی مادرش درگذشت او با غم و اندوه عمیق غلبه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: low in pitch.
مترادف: low-pitched
متضاد: high-pitched
مشابه: bass, resonant, rich, sonorous

- He has a deep voice and sings bass in the choir.
[ترجمه ترگمان] صدای بمی دارد و در گروه کر آواز می خواند
[ترجمه گوگل] او صدای عمیق دارد و باس را در گروه آواز میخواند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: dark in color.
مترادف: dark
مشابه: rich

- I love the deep purple of those violets.
[ترجمه ترگمان] من این گل بنفشه را دوست دارم
[ترجمه گوگل] من بنفش عمیق از آن بنفش را دوست دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: of great intellectual power.
مترادف: intellectual, profound
متضاد: empty, inane, shallow, superficial
مشابه: learned, luminous, perspicacious, wise

- Even as a first-year student, he was judged deep by his professors.
[ترجمه ترگمان] حتی به عنوان یک دانش آموز سال اول، او عمیقا توسط استادان خود مورد قضاوت قرار گرفت
[ترجمه گوگل] حتی به عنوان یک دانشجوی سال اول، او توسط استادانش عمیقا قضاوت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: overwhelming.
مترادف: grave, serious
مشابه: heavy, intense, overwhelming, pressing, profound

- He found himself in deep trouble after his arrest.
[ترجمه ترگمان] پس از بازداشت او خود را در دردسر بزرگی یافت
[ترجمه گوگل] او پس از دستگیری اش خود را در معرض مشکلات جدی یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: a very deep place in the ocean or other body of water.
مترادف: depths
متضاد: shallow
مشابه: abysm, abyss, bottom, depth

- Some very odd life forms live in the deep.
[ترجمه ترگمان] برخی زندگی بسیار عجیب در اعماق وجود دارند
[ترجمه گوگل] برخی از اشکال زندگی بسیار عجیب و غریب در عمق زندگی می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the most intense period.
مترادف: dead, depth
مشابه: middle, midst

- I woke up suddenly in the deep of night.
[ترجمه ترگمان] ناگهان در اعماق شب بیدار شدم
[ترجمه گوگل] من به طور ناگهانی در عمق شب بیدار شدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It's only very cold in the deep of winter.
[ترجمه ترگمان] در اعماق زمستان فقط هوا خیلی سرد است
[ترجمه گوگل] این فقط در عمق زمستان بسیار سرد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: deeper, deepest
مشتقات: deeply (adv.), deepness (n.)
(1) تعریف: to or at a great depth.
مترادف: profoundly
مشابه: down, low

- The ship sank deep into the ocean.
[ترجمه محمد م] کشتی در اعماق اقیانوس غرق شد.
|
[ترجمه ترگمان] کشتی به اعماق اقیانوس فرو رفت
[ترجمه گوگل] کشتی عمیق به اقیانوس فرو رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to or at a great extent, distance, or period of time.
مترادف: far, way

- He looked deep into the past for the answer.
[ترجمه ترگمان] او عمیقا به گذشته نگاه کرد تا جواب را بدهد
[ترجمه گوگل] او برای پاسخ به عمق گذشته نگاه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: profoundly.
مترادف: extensively, profoundly

- I've thought deep on the subject but still have no answers.
[ترجمه ترگمان] عمیقا به این موضوع فکر کرده ام، اما هنوز جوابی ندارم
[ترجمه گوگل] من عمیقا در مورد موضوع فکر کرده ام اما هنوز پاسخی ندارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. deep burns which have caused the deformity of his hands
سوختگی های ژرف که موجب دژدیسی دست های او شده است

2. deep dealings
معاملات (یا رفتار) حیله آمیز

3. deep fissures in a glacier
شکاف های ژرف در یخ رود

4. deep in debt
زیر بار قرض سنگین

5. deep in gotham city
در اعماق شهر نیویورک

6. deep in the field
در ته دشت

7. deep in the hall
در عقب تالار

8. deep joy
شادی بسیار

9. deep love
عشق شدید

10. deep sleep
خواب ژرف

11. deep thought
تفکر ژرف

12. a deep book
کتاب عمیق

13. a deep breath
نفس عمیق

14. a deep breath will expand your chest
نفس عمیق سینه ات را منبسط می کند.

15. a deep cut under the boxer's left eye
یک بریدگی عمیق زیر چشم چپ مشت زن

16. a deep desperation began to possess him
نومیدی ژرفی بر او مستولی شد.

17. a deep dint in the car fender
فرورفتگی عمیق در گلگیر اتومبیل

18. a deep discussion
(مجازی) بحث ژرف

19. a deep dish
بشقاب ته گود

20. a deep drawer
کشو گود،کشو تودار

21. a deep knowledge of life and its problems
شناخت ژرف زندگی و مسایل آن

22. a deep male voice
صدای کلفت و مردانه

23. a deep pool
استخر گود

24. a deep red
قرمز سیر

25. a deep sea
دریای ژرف

26. a deep secret
راز ژرف،راز نهان

27. a deep sense of brotherhood
احساس عمیق برادری (همبستگی ژرف)

28. a deep silence settled over the mourners
سکوت ژرفی سوگواران را فراگرفت.

29. a deep voice
صدای بم

30. a deep well
چاه عمیق

31. a deep wound
زخم عمیق

32. a deep wound
یک زخم عمیق

33. a deep yearning for freedom
آرزوی ژرف برای آزادی

34. making deep cuts in the budget
کاستن از بودجه به طور اساسی

35. the deep furrows of the old man's forehead
خطوط ژرف پیشانی پیرمرد

36. the deep insertions of the petals
پیوستگاه ژرف گلبرگ ها

37. the deep past
گذشته ی دور

38. drink deep (of)
(همانند آشامیدن) به خود جذب کردن،پذیرفتن

39. go deep (or run deep)
جدی بودن،وخیم بودن،دامنه داشتن

40. in deep water
دچار گرفتاری و دردسر شدید

41. in deep water
در موقعیت بد،در تنگنا،سخت گرفتار

42. the deep
(شاعرانه) دریا،اقیانوس،بحر

43. he was deep in debt and his rich father would not bail him out
او سخت زیر بار قرض بود و پدر پولدارش از کمک به او خودداری می کرد.

44. he was deep in thought
او سخت در فکر بود.

45. in the deep of the night
در وسط شب،در اعماق شب

46. to dig deep
عمیقا حفر کردن،حفره ی عمیق کندن

47. citizens of the deep
ساکنان اعماق (دریا)

48. he is in deep trouble
کارش حسابی دچار اشکال شده است.

49. he is in deep water
کار او زار است.

50. his book contains deep insights into the problems of marriage
کتاب او حاوی بینش های ژرفی نسبت به مسایل زناشویی است.

51. homa fetched a deep sigh
هما آه ژرفی کشید.

52. horses lurching in deep mud
اسب ها در گل و لای عمیق تلو تلو می خوردند.

53. petals tinctured with deep red
گلبرگ های دارای ته رنگ قرمز سیر

54. she drew a deep breath
نفس عمیقی کشید.

55. she exhaled a deep breath slowly
نفس عمیق را به آرامی بیرون داد.

56. she gazed with deep affection at her baby
با محبتی عمیق به طفل خود خیره شد.

57. the cave winds deep into the mountain
غار بطور مارپیچ به درون کوه می رود.

58. to negotiate a deep river
به سختی از رود ژرف رد شدن

59. to take a deep breath
نفس عمیقی کشیدن

60. water nine meters deep
آبی به ژرفای نه متر

61. we must dig deep into his past
بایستی گذشته ی او را دقیقا بررسی کنیم.

62. go off the deep end
(عامیانه) 1- بدون تفکر و آینده نگری کاری را آغاز کردن،شورتی گری کردن،زرع نکرده بریدن 2- خشمگین یا هیجان زده شدن،ازکوره در رفتن

63. still waters run deep
سکوت علامت عمق (یا عقل) است،آب های ساکن ژرف هستند

64. christianity has had a deep influence on europe and america
مسیحیت در اروپا و امریکا تاثیر ژرفی داشته است.

65. feelings which welled from deep below in his heart
احساساتی که از اعماق قلبش برمی خاست

66. her poem left a deep impression on me
شعر او بر من اثر ژرفی داشت.

67. his thoughts are too deep for me
افکار او برایم خیلی پیچیده است.

68. the book has a deep and immediate impact on the reader
آن کتاب خواننده را تحت تاءثیر ژرف و فوری قرار می دهد.

69. the boxer had a deep gash over one eye
بالای یکی از چشم های مشت باز زخم عمیقی وجود داشت.

70. the road tilts past deep valleys
جاده در جهت دره های ژرف سرازیر می شود.

مترادف ها

عمیق (صفت)
abysmal, deep, profound, fathomless, deep-rooted

ژرف (صفت)
hard, difficult, abysmal, deep, profound, unfathomable, important, significant, long

گود (صفت)
deep, dished, cupped

عمقی (صفت)
deep, profound

سیر (صفت)
satiate, full, deep, satisfied, tired, somber, sombre, sombrous, having eaten enough, having had enough

تخصصی

[عمران و معماری] ژرفنا - عمیق
[برق و الکترونیک] عمیق
[زمین شناسی] ژرف یکی از ژرفترین قسمتهای اقیانوس، که گودالی را با مساحت محدود در کف دریا تشکیل داده و دارای جوانب بالنسبه شیبداری است ژرفناها فقط در وسط اقیانوس ها نیستند بلکه به طرف حواشی معمولاً در جاهایی که آتشفشانها هنوز فعال و زمین لرزه ها متداولند وجود دارند
[نساجی] پررنگ - عمیق
[ریاضیات] ژرف، عمیق، گود
[آب و خاک] عمیق

به انگلیسی

• depths of the ocean, very deep part of a body of water; abyss; middle, center
having a great depth, extending far below the surface; reaching far into space; profound, difficult to fathom; low-pitched; dark (as of a color)
into the depths, far below the surface
if something is deep, it extends a long way down from its surface.
you use deep to talk about measurements. for example, if something is two metres deep, it measures two metres from top to bottom, or from front to back.
deep in an area means a long way inside it.
you use deep to emphasise the seriousness, strength, importance, or degree of something.
if you are in a deep sleep, you are sleeping and it is difficult to wake you.
a deep breath or sigh uses the whole of your lungs.
a deep colour is strong and fairly dark.
a deep sound is a low one.
deep thoughts are serious thoughts.
if you are deep in thought, you are thinking very hard about something.
if you say that something goes or runs deep, you mean that it is very serious and hard to change.

پیشنهاد کاربران

طولانى

پُر عمق

The deep part of the pool
قسمت پرعمق استخر !

عمیق
پر رنگ ( برای رنگها )
مثلا deep red قرمز پررنگ
بنظر من" تأثیر گذار" هم میشه
گودال
عمیق
عمق زیاد
Deep in debt
قرض سنگین . . . . وام سنگین
ژرف گود عمیق
deep state
دولت در سایه، دولت مخفی
جدی، اساسی
Old English deop "deep water, " especially the sea, from the source of deep ( adj. ) . Cognate with Old High German tiufi, German Tief, Teufe, Dutch diep, Danish dyb. General sense of "that which is of great depth" is by mid - 14c
ریشه ای لغت از یک فرهنگ آنلاین
قطعا نمیشه گفت که حتما لغت فوق از ترکی است و یا لغتی دیگر از فارسی و ووو نیازمند مطالعه عمیق در زبانها هست
باسپاس
فراگیر ، پُر دامنه ، پر نفوذ
عمیق //مثال:deep focus =تمرکز عمیق
profound or penetrating in awareness or understanding.
دانا، خردمند، بابصیرت، روشنفکر، فهمیده

difficult to understand.
مبهم، نامفهوم ( چیزی که درکش سخته )
شدید
- با تمام وجود
- از ته قلب
بم
deep : یعنی عمق و ته و پایان هر چیز این واژه با واژه دیب و دیپ ترکی به معنی ته و عمق و پایین ترین قسمت هر چیز سنجیدنی است. مثل ته یک ظرف .
الیم چاتمیر دیبِنه. یعنی دستم به تهش نمی رسد.
غنی
. . . he is deep in
سرش شلوغه با. . .
فکر و ذهنش شده . . .
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما