برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1406 100 1

dominant

/ˈdɑːmənənt/ /ˈdɒmɪnənt/

معنی: مافوق، برتر، چیره، برجسته، عمده، غالب، مسلط، حکمفرما، نافذ، نمایان، فائق، مشرف
معانی دیگر: برتاو، سرپنجه، بارز، چیره دست، سلطه گر، حاکم، (اندام های دوگانه یا دو سویه ی بدن) غالب، قوی تر، (ژن شناسی) ژن غالب (رجوع شود به: قانون های مندل mendel's laws)، (موسیقی) نت دومینانت (نت پنجم در اکتاو)، (بوم شناسی - گونه ای از گیاه یا جانور که در محیط ویژه ای چیره است) گونه ی غالب، چیرگونه، متعادل، مقتدر

واژه dominant در جمله های نمونه

1. the dominant eye
چشم غالب (قوی‌تر)

2. the dominant hemisphere of the brain
نیمکره‌ی چیره (در مغز)

3. a dominant hill
تپه‌ی مسلط (براطراف)

4. a dominant personality
(روان‌شناسی) شخصیت چیره (یا سلطه‌گر)

5. one of the dominant states in brazil
یکی از ایالت‌های برتر در کشور برزیل

6. . . . today you are great and dominant
. . . که امروز سالار و سرپنجه‌ای

7. they had been oppressed by a more dominant race
آنان توسط نژاد چیره‌تری مورد ظلم و جور قرار گرفته بودند.

8. The British were formerly dominant in India.
[ترجمه ترگمان]بریتانیایی‌ها پیش از این در هند حاکم بودند
[ترجمه گوگل]انگلیس قبلا در هند غالب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. She was the dominant partner in the relationship.
[ترجمه ترگمان]او شریک غالب در این رابطه بود
[ترجمه گوگل]او شریک غالب در رابطه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف dominant

مافوق (صفت)
over , above , superior , super , transcendent , upmost , dominant , uppermost
برتر (صفت)
superior , better , premier , preferable , higher , premiere , pre-eminent , dominant , prevalent , preponderant , paramount , uppermost , overriding , superempirical , top-dog
چیره (صفت)
bold , dominant , victorious
برجسته (صفت)
prime , master , striking , leading , protuberant , distinguished , outstanding , illustrious , dominant , bossed , prominent , eminent , bossy , gibbous , bulging , convex , bunchy , famous , predominant , egregious , noted , dome-shaped , kenspeckle , embossed , knobby , laureate , noticeable , overriding , palmary , stereometric , supereminent , torose
عمده (صفت)
primary , main , principal , prime , important , significant , essential , head , chief , major , excellent , leading , dominant , copacetic , key , staple , predominant , considerable
غالب (صفت)
overbearing , dominant , conquering , prevailing , predominant , overcoming
مسلط (صفت)
dominant , predominant , preponderant , regnant
حکمفرما (صفت)
dominant , predominant , rampant , regnant
نافذ (صفت)
pervasive , dominant , incisive , trenchant , predominant , penetrating , penetrative , penetrant , influent
نمایان (صفت)
seeming , visible , dominant , egregious , ostensible
فائق (صفت)
superior , excellent , dominant , prevalent , predominant , surmounting
مشرف (صفت)
dominant , predominant , honored to visit

معنی dominant در دیکشنری تخصصی

dominant
[علوم دامی] غالب ؛ در توصیف ژنیتیکی به کار می رود که وقتی با آللش جفت می شود، مانع از تجلی آن می گردد.
[برق و الکترونیک] غالب
[زمین شناسی] غالب ، چیره ( زغال سنگ شناسی ): در توصیف سازنده های زغال سنگ ، بیش از 60 درصد از یک جز خاص که در زغال حاضر می شود ( 1963) مقایسه شود با : کم یاب – رایج – بسیار رایج – فراوان . ( بوم شناسی ): یک گونه یا گروهی از گونه ها که از نظر تعداد یا عددی بسیار فراوان است یا به حد زیادی جریان انرژی را کنترل می کند یا به شدت بر روی محیط اثر می گذارد و در درون یک جامد یا مجموعه عمل می کند .
[ریاضیات] مسلط، غالب، مستولی، مشرف
[ریاضیات] علل مسلط
[عمران و معماری] جریان موثر
[آب و خاک] جریان غالب
[ریاضیات] مقدار ویژه ی مسلط
[آب و خاک] مقدار ویژه غالب
[ریاضیات] بردار ویژه ی مسلط
[نفت] گسل اصلی
[بهداشت] ژن غالب - ژن چیره
[حقوق] تابعیت غالب
[ریاضیات] دنباله ی غالب
[ریاضیات] بردار غالب، بردار مسلط
domina ...

معنی کلمه dominant به انگلیسی

dominant
• fifth note of the scale (music)
• controlling, commanding
• someone or something that is dominant is more powerful, important, or noticeable than similar people or things.
dominant character
• character that prevails in the genes of plants or animals
dominant feature
• dominant characteristic, conspicuous feature

dominant را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Jj.ococha
سلطه گر ، قلدر و زورگو بودن
Mr.Galaxy 61
فرد چیره و غالب
راها
سلطه ور شدن
چیره بستن
وفا
Bossy or pushy
majnoone69
غالب، رایج
محدثه فرومدی
درصدر، صدرنشین
Emir
برجسته، حاکم (به معنی عامل مهمتر و قویتر)، عمده، برتر
متین خدایی
غالب، مسلط
سرگل رضائی
نمایان
سبحان مرادی
مهم ترین
محمد
ارباب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی dominant
کلمه : dominant
املای فارسی : دومینانت
اشتباه تایپی : یخئهدشدف
عکس dominant : در گوگل

آیا معنی dominant مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )