🔸 معادل فارسی:
• مرکز، هسته، بخش اصلی
• عضلات مرکزی بدن ( در ورزش و آناتومی )
• مغز یا بخش مرکزی یک سیستم یا ساختار
• هسته پردازنده ( در رایانه )
• بخش مرکزی زمین ( در زمین شناسی )
... [مشاهده متن کامل]
🔸 تعریف ها:
1. ( ورزشی – آناتومی ) :
مجموعه ای از عضلات مرکزی بدن شامل شکم، کمر، پهلوها، و لگن که نقش مهمی در تعادل، پایداری و حرکت دارند.
مثال: A strong core helps prevent injuries and improves posture.
یک مرکز قوی از آسیب جلوگیری می کند و وضعیت بدن را بهبود می بخشد.
2. ( عمومی ) :
بخش اصلی یا مرکزی هر چیز.
مثال: The core of the problem is miscommunication.
هسته مشکل، سوءتفاهم است.
3. ( رایانه – سخت افزار ) :
واحد پردازشی مستقل در یک پردازنده چند هسته ای.
مثال: This CPU has 8 cores for better multitasking.
این پردازنده ۸ هسته دارد برای انجام هم زمان چند وظیفه.
4. ( زمین شناسی ) :
بخش مرکزی زمین که شامل هسته داخلی و خارجی است.
مثال: Earth’s core is composed mainly of iron and nickel.
هسته زمین عمدتاً از آهن و نیکل تشکیل شده است.
5. ( فناوری – شبکه ) :
بخش مرکزی یک شبکه یا سیستم که وظیفه مدیریت و انتقال داده ها را دارد.
مثال: The core network handles all the routing and switching.
شبکه مرکزی تمام مسیریابی و سوئیچینگ را انجام می دهد.
🔸 مترادف ها:
• ( ورزشی ) – abdominal muscles – trunk – midsection
• ( عمومی ) – center – heart – nucleus
• ( رایانه ) – processor unit – thread
• ( زمین شناسی ) – inner core – central layer
هسته/مرکز ( قسمت مرکزی و درونی چیزی ) - اسم
The Earth's core is extremely hot. مغز سیب/هسته میوه ( قسمت وسط میوه هایی مثل سیب و گلابی که دانه ها در آن قرار دارند ) - اسم
She threw the apple core in the trash.
... [مشاهده متن کامل]
مهم ترین بخش/اساس/اصل ( اصلی ترین، حیاتی ترین و اساسی ترین قسمت چیزی ) - اسم
Honesty is the core of their business philosophy.
پردازنده مرکزی/هسته پردازنده ( در کامپیوتر، واحد پردازش مرکزی یا یک هسته پردازنده چند هسته ای ) - اسم
This computer has a powerful quad - core processor.
( عبارت ) در اصل/در باطن/اساساً ( اصطلاحی برای اشاره به ماهیت اصلی یا بنیادین چیزی - at its core ) - اصطلاح/عبارت
At its core, the problem is a lack of communication.
میان تنه بدن
درعلوم کامپیوتر به معنی پردازنده مرکزی میباشد.
1. ( میوه ) هسته. تخم 2. مغز 3. هسته 4. اصل. قسمت اصلی 5. مرکز 6. اصلی. اساسی. مرکزی 7. هسته یا تخم ( میوه ای را ) در آوردن.
مثال:
each fiber has a hollow core
هر فیبری یک مرکز تو خالی دارد.
مرکز
مرکز، هسته
مثال: The core of the issue lies in misunderstanding.
مرکز مسئله در سوءتفاهم است.
core 2 ( n, adj ) ( kɔr ) e. g. the earth's core. the core of the argument. He gathered a small core of advisers around him. The party is losing touch with its core values.
core 1 ( v ) ( kɔr ) =to take out the core of a fruit, e. g. You need four cooking apples, cored and sliced.
main or central part of something
در زمینه ی کتاب و داستان به معنی :
در،
موضوع کتاب، موضوع داستان
مثلا Jane *در کتابش* از مرز بین عشق و تنفر صحبت می کند.
اگر حالت استعاری داشته باشد، در جایگاه اسم و صفت، ممکن است �اساسی� معنا بدهد.
مثلاً: باور اساسی، حرکت اساسی، تغییرات اساسی و غیره.
اگر مفید بود لطفاً لایک بفرمایید.
core: هسته کره ی زمین
:SYNbrainI would love to try paddleboarding, which is a water sport that involves standing on a long, wide board and using a paddle to move across the water. I would want to try it at a calm beach or lake where the water is still and the scenery is beautiful. I would enjoy doing it with a group of friends, and it would be a fun way to spend a day out in the sun. I think it would be a peaceful and meditative experience to glide across the water on a paddleboard, and I imagine it would be a good workout for my ⭐core⭐ and arms
... [مشاهده متن کامل] core ( o ) 👈🏿اجزاء واژگان پزشکی ( نوع: ریشه ) : core ( /o ) ⭐ معنی انگلیسی اجزاء: pupil 💎مثال انگلیسی از کاربرد اجزاء در پزشکی: anisocoria ✔️ توضیح و تفسیر مثال انگلیسی: unequal pupil sizes
پایه
( n ) هسته ، مرکز
( Adj ) اصلی ، مهم
کُنه
کنه وجود چیزی یا کسی
عضلات شکمی وقسمت پائین پشت
اگه صفت باشه معنیش میشه ( ( اصلی ) )
ولی اگه صفت نباشه میتونه به معنی ( ( اصل ) ) هم باشه
Core" of parenchyma cells"
"مغز" ( موجود در ریشه تک لپه ای ها ) از سلول های پارانشیمی
هسته، اصلی
core ( فیزیک )
واژه مصوب: قلب 1
تعریف: قسمت مرکزی هر واکنشگاه هسته ای که دربرگیرندۀ سوخت و خنک ساز و کند ساز است
میانگاه، کمر
به معنای هسته ی داخلی زمین نیز به کار میرود
Like an onion, the Earth is made up of layers that are divided into four parts:the crust of the Earth, the mantle, the outer center and the core مانند پیاز زمین از لایه هایی تشکیل شده که آن را به 4 بخش تقسیم میکند:پوسته زمین، گوشته، هسته خارجی و هسته داخلی.
... [مشاهده متن کامل] Innermost core
عمیق ترین هسته
1. Tokuda went over everything his grandfather had taught him, including the commentary that had barnacled on to the core knowledge. توکودا تمام آنچه پدربزرگش به او آموخته بود ، از جمله تفسیری که تا حد دانش اصلی جاسوسی کرده بود ، مورد بررسی قرار گرفت.
... [مشاهده متن کامل]
2. Further, the infrastructure core software, the Plugin modules and configuration information are all designed to be certifiably intact and secure.
علاوه بر این ، نرم افزار هسته زیرساخت ، ماژول های پلاگین و اطلاعات پیکربندی همه به گونه ای کاملا سالم و ایمن طراحی شده اند.
3. As a result, dedicated core catchers have been designed that can gather the corium and cool it safely.
در نتیجه ، گیرنده های هسته اختصاصی طراحی شده اند که می توانند کوریوم را جمع کرده و با خیال راحت خنک کنند.
4. Say I'll give you the core of my apple.
بگو من وسط سیب خود را به شما می دهم.
5. Optimized for rapid acceleration, these motors have a rotor that is constructed without any iron core.
بهینه شده برای شتاب سریع ، این موتورها دارای یک روتور هستند که بدون هیچ هسته مرکزی آهنی ساخته می شود.
Core ( noun ) = هسته، هسته مرکزی، وسط میوه ها
Core ( adj ) = اصلی، عمده
معانی دیگر >>>>مرکز، مغز درونی ( مغزه، مغزی )
بخش درونی هر چیز ) درونه، درون گاه، مرکز، میانگاه، وسط، ( سیب و گلابی و غیره ) هسته ( به هسته های بزرگتر می گویند: pit یا stone ) ، دانه، تخم میوه، ( مهمترین بخش هر چیز ) لب، مغز، جوهر، اصل، ( ریخته گری
... [مشاهده متن کامل] ) لنگر ( در قالب ) ، ماهیچه ( در ریخته گری ) ، ( لحیم ) مغزی، ( رآکتور یا واکنشگر اتمی ) اندرون ( بخش مرکزی که حاوی سوخت اتمی و میله های مهارگر و غیره است ) ، ( هسته ی میوه و غیره را ) درآوردن، ( نمونه برداری از لایه های ژرف کره ی زمین توسط مته ی ژرفکاو ) مغزه، لایه نما، ( نجاری ) زیرکار ( که روی آن را با چوب بهتر روکش می کنند ) ، ( اتم ) اندرونه ( هسته بعلاوه ی الکترون های مدار آن ) ، ( برق ) هسته ( آهنی که در داخل حلقه ای از سیم برق دار قرار دارد و میدان مغناطیسی را تشدید می کند ) ، ( کامپیوتر ) حافظه ی مغناطیسی، یاددار ( core memory هم می گویند ) ، نمونه برداری کردن، ( کره ی زمین ) هسته ی مرکزی، ( امریکا ) مخفف: انجمن برابری نژادی
مرکز، مرکزی
قلب ( راکتور )
بخش اصلی، قسمت اصلی
استخراج
درونمایه
عضلات ناحیه ی مرکزی بدن
"اصلی"
هسته گیری ، هسته گرفتن
مغزه گیری ، مغزه گرفتن
نمونه
Sample
مغزه حفاری
Principle
اصل، اصول
اصلی ترین، عمده ترین، یا مهمترین بخش یک چیز
No one has ever returned from the core of the darknedd
تا حالا هرکس به مرکز تاریکی رفته برنگشته
ماهیچه
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٤٢)