conduct

/kənˈdəkt//kənˈdʌkt/

معنی: رفتار، سلوک، عمل اوردن، هدایت کردن، اداره کردن، بردن
معانی دیگر: اجرا، مدیریت، اداره، راهنمایی کردن، همراهی کردن، مشایعت کردن، مدیریت کردن، اجراکردن، (با: -self) مواظب رفتار خود بودن، (خوب) رفتار کردن، (برق و فیزیک) رسانا بودن، (برق) رساندن، انتقال دادن، (ارکستر و غیره) رهبری کردن، رسیدن (یا رساندن) به، منتهی شدن به

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the way one acts; behavior.
مترادف: actions, bearing, behavior, comportment, demeanor, deportment
مشابه: action, etiquette, form, manner, manners

- He was let out of prison for good conduct.
[ترجمه foad bahmani] او به دلیل رفتار خوب از زندان آزاد شد.
|
[ترجمه ترگمان] به خاطر رفتار خوب از زندان آزاد شده بود
[ترجمه گوگل] او برای انجام رفتار خوب از زندان آزاد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The defendant's conduct during the grueling trial was admirable.
[ترجمه ترگمان] رفتار متهم در طی محاکمه سخت قابل تحسینی بود
[ترجمه گوگل] رفتار متهم در طول محاکمه خسته کننده قابل تحسین بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: guidance or course.
مترادف: administration, direction, guidance
مشابه: leadership, management, marshaling, operation, supervision

- The article gives a detailed account of the administration's conduct of the war.
[ترجمه ترگمان] این مقاله شرح مفصلی از رفتار دولت در مورد جنگ می دهد
[ترجمه گوگل] این مقاله به شرح دقیق رفتار دولت در جنگ می پردازد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: conducts, conducting, conducted
(1) تعریف: to comport or keep control of (oneself).
مترادف: behave, carry, comport, manage
مشابه: acquit, act, bear, demean, prosecute

- Utterly bored, the children nonetheless conducted themselves well.
[ترجمه ترگمان] با این وجود، کودکان که کاملا خسته بودند، با این حال خودشان را به خوبی هدایت کردند
[ترجمه گوگل] کودکان به طرز حیرت آور، کودکان با این حال به خوبی خود را انجام می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was nervous, but she conducted herself very professionally at the interview.
[ترجمه A.A] او عصبی بود اما در مصاحبه خیلی حرفه ای رفتارکرد ( خودش را مدیریت کرد )
|
[ترجمه ترگمان] او عصبی بود، اما خود را بسیار ماهرانه انجام داد
[ترجمه گوگل] او عصبی بود، اما خود را در مصاحبه بسیار حرفه ای انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to manage and direct.

- Some of the staff are critical of the way the boss is conducting the business.
[ترجمه ترگمان] برخی از کارکنان از نحوه اداره کسب وکار انتقاد می کنند
[ترجمه گوگل] بعضی از کارکنان از نحوه عملکرد رئیس در این زمینه انتقاد می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He conducts his affairs in a tightly organized manner.
[ترجمه ترگمان] کاره ای او را با نظم و ترتیبی بسیار منظم انجام می دهد
[ترجمه گوگل] او امور خود را به نحوی مرتفع سازماندهی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to guide and lead.
مترادف: direct, lead, manage, pilot, transact
مشابه: control, escort, guide, hold, marshal, shepherd, steer, usher

- Every summer, she conducts tours to Italy.
[ترجمه ترگمان] هر تابستان، او به ایتالیا سفر می کند
[ترجمه گوگل] هر تابستان او تورها را به ایتالیا هدایت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to do or carry out.

- The police are conducting an investigation into the man's death.
[ترجمه ترگمان] پلیس در حال انجام تحقیقات در مورد مرگ این مرد است
[ترجمه گوگل] پلیس در حال تحقیق در مورد مرگ انسان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The woman on the phone was conducting a survey.
[ترجمه Kia] زن داشت با تلفن یک نظرسنجی را هدایت می کرد.
|
[ترجمه ترگمان] زنی که روی تلفن نشسته بود یک بررسی انجام داد
[ترجمه گوگل] زن در حال انجام یک نظرسنجی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to direct (a musical group or the playing of a piece of music).
مشابه: lead

- She conducted the orchestra in its summer concerts this year.
[ترجمه ترگمان] او این ارکستر را در کنسرت های تابستانی خود در سال جاری اجرا کرد
[ترجمه گوگل] او در کنسرت تابستانی خود در سال جاری ارکستر را اجرا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This is the first time that he will be conducting Beethoven's ninth symphony.
[ترجمه ترگمان] این اولین باری است که او سمفونی نهم بتهوون را اجرا می کند
[ترجمه گوگل] این اولین بار است که او سیمفونی نهم بتهوون را اجرا خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to allow passage through or along, as of heat or electricity.
مترادف: carry, transmit
مشابه: channel, convey, pipe

- Those wires conduct electricity to the building.
[ترجمه ترگمان] آن سیم ها برق را به ساختمان منتقل می کنند
[ترجمه گوگل] این سیم ها برق را به ساختمان می برند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to lead.
مترادف: direct, lead
مشابه: manage, officiate, perform, steer

(2) تعریف: to direct the performance of music.
مشابه: lead

- Do you know who will be conducting in tonight's performance?
[ترجمه ترگمان] می دانید که امشب چه کسی اجرای آن را اجرا خواهد کرد؟
[ترجمه گوگل] آیا می دانید که چه کسی در عملکرد امشب انجام خواهد شد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. conduct that pertains to a lady
رفتاری که شایسته ی یک خانم است

2. discreditable conduct
رفتار شرم آور

3. equivocal conduct
رفتار مشکوک

4. heroic conduct
رفتار قهرمانانه

5. his conduct caused me the deepest pain
رفتار او مرا عمیقا رنج می داد.

6. his conduct was admirable
رفتار او تحسین انگیز بود.

7. infamous conduct
رفتار ننگ آور

8. irregular conduct
رفتار غیرعادی

9. right conduct
رفتار درست

10. the conduct of everyday business
اجرای امور روزمره

11. they conduct all kinds of business
آنان انواع معاملات را انجام می دهند.

12. they conduct experiments on mice
آنها روی موش ها آزمایش می کنند.

13. to conduct a fact-finding mission
یک ماموریت واقعیت یابی را سرپرستی کردن

14. to conduct oneself with honor
با درستکاری رفتار کردن

15. his light conduct and his intemperate opinions
رفتار سبک سرانه و عقاید افراط آمیز او

16. the children's conduct grieved their mother
رفتار آن بچه ها مادرشان را ناراحت کرد.

17. the rules of conduct in the office
دستور رفتار در اداره

18. she kept crabbing the conduct of her neighbors
او مرتبا رفتار همسایگان خود را مورد خرده گیری قرار می داد.

19. the papers flagellated his conduct
روزنامه ها از رفتارش انتقاد کردند.

20. he believed that laws modify conduct
او معتقد بود که قانون رفتار را تعدیل می کند.

21. he asked students to regulate their conduct
از دانشجویان خواست که رفتار خود را اصلاح کنند.

22. he was unable to explain his strange conduct
او قادر نبود رفتار عجیب و غریب خود را توجیه کند.

23. This is a conduct that beseems a gentleman.
[ترجمه ترگمان]این رفتار یک آقا است
[ترجمه گوگل]این یک رفتار است که نجیب زاده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. 25 officers were investigated following allegations of improper conduct during the murder inquiry.
[ترجمه ترگمان]در پی اتهامات رفتار نامناسب در طی تحقیقات مربوط به قتل، ۲۵ افسر مورد بازجویی قرار گرفتند
[ترجمه گوگل]پس از اتهامات ناعادلانه در طی تحقیقات قتل، 25 افسر مورد بررسی قرار گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. From beginning to end his conduct had been despicable and wicked.
[ترجمه ترگمان]از آغاز تا پایان رفتار او زشت و شریر بود
[ترجمه گوگل]از ابتدا تا انتها رفتار او شوم و شریرانه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. This conduct is more than I can digest.
[ترجمه ترگمان]این رفتار بیش از آن چیزی است که من هضم کنم
[ترجمه گوگل]این رفتار بیش از آنچه من می توانم هضم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. We accused him of immortal conduct toward her.
[ترجمه ترگمان]ما او را از رفتار immortal نسبت به او متهم کردیم
[ترجمه گوگل]ما او را به رفتار جاودانه ای نسبت به او متهم کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. Her family was given safe conduct to Britain when civil war broke out.
[ترجمه ترگمان]هنگامی که جنگ داخلی آغاز شد خانواده اش به انگلستان منتقل شدند
[ترجمه گوگل]هنگامی که جنگ داخلی آغاز شد، خانواده اش به انگلستان رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. Such conduct is unworthy of praise.
[ترجمه ترگمان]این رفتار شایسته تمجید نیست
[ترجمه گوگل]چنین رفتار غیر قابل ستایش ستایش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. We condemned him for his bad conduct.
[ترجمه ترگمان]ما او را به خاطر رفتار bad محکوم کردیم
[ترجمه گوگل]ما او را برای رفتار بد خود محکوم کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

رفتار (اسم)
action, exploit, gesture, behavior, conduct, treatment, manner, demeanor, bearing, dealing, deportment, comportment, thews, step, demarche, ethic, gest

سلوک (اسم)
behavior, conduct, demeanor, bearing, deportment, behaviour

عمل اوردن (فعل)
carry out, execute, conduct, produce, manufacture

هدایت کردن (فعل)
conduct, lead, direct, rede, steer, navigate

اداره کردن (فعل)
address, execute, operate, conduct, direct, man, moderate, manage, manipulate, administer, run, rule, wield, administrate, keep, steer, helm, chairman, preside, engineer, officiate, stage-manage

بردن (فعل)
snatch, remove, bear, abstract, take, win, take away, carry, convey, conduct, propel, lead, steer, pack, transport, drive, port

تخصصی

[عمران و معماری] هدایت
[برق و الکترونیک] هدایت کردن
[فوتبال] رفتار
[مهندسی گاز] هدایت کردن
[حقوق] هدایت کردن، رهبری کردن، اداره کردن، رفتار کردن، انتقال دادن، هدایت، اداره، رفتار

به انگلیسی

• behavior; management
behave; manage; direct an orchestra or other musical ensemble; transfer, transmit
when you conduct an activity or task, you organize it and do it. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. secrets are essential to the conduct of a war.
the way you conduct yourself is the way you behave; a formal use. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. the minister had several good reasons for his conduct.
when someone conducts an orchestra or choir, they stand in front of it and direct its performance.
if something conducts heat or electricity, it allows heat or electricity to pass through it.

پیشنهاد کاربران

انجام دادن
to do or carry out
هدایت
رفتار
راهبرد
عملکرد
رعایت اصول رفتاری - محترمانه رفتار نمودن
پیاده کردن، اجرایی کردن، به مرحله اجرا رساندن، از روی کاغذ به صحنه اجرا آوردن.
مثلا در متون مهندسی عمران، وقتی تحلیل سازه ( اطلاعات روی کاغذ ) انجام شد، وقتی بخواهیم به کمک اطلاعات بدست آمده طی تحلیل سازه، طراحی سازه ( مرحله اجرا ) را انجام بدهیم، از واژه conduct استفاده میکنیم
۱، اجرا کردن
۲، راهنمایی و هدایت کردن
۳، رفتار ~ کردار
ترتیب دادن
conduct experiments به معنی تجربیات راهبردی یا تجربیات علمی در ازمایشگاه است
فعل
1. انجام دادن
2. رهبری کردن ( ارکستر و غیره )
3. conduct yourself مواظب رفتار خود بودن، به طریقی رفتار کردن
4. انتقال دادن ( گرما یا جریان )
5. راهنمایی و هدایت کردن به جایی ( با همراهی کردن )

اسم
1. رفتار
2. طریقه
انجام دادن ( مطالعه )
. . . This study conducted by
( به ) پیش بردن
فعل
To organiz or lead an activity
Conduct business
Conduct meeting
Conduct research
هدایت کردن
سلوک، منش، نشت و برخاست ( رفتار اجتماعی )
به دست آمدن


Information conducted from the questionnaires can be inaccurate.

اطلاعات بدست آمده از پرسشنامه ها می توانند غیر دقیق باشند.
رفتار مجرمانه ( در حقوق )
۱ - انجام دادن، اجرا کردن ( این فعل خیلی رسمیه و معمولا برای فعالیت با هدف کسب اطلاعات یا اثبات یک فکت به کار میره )
conduct an experiment, conduct an audit, conduct an interview
۲ - رهبری کردن ( ارکستر )
۳ - رسنا ( برق و گرما ) بودن، عبور دادن ( برق و گرما )
brass conducts heat and electricity
۴ - مشایعت و همراهی کردن ( کسی تا جایی )
they conducted me to the door
۵ - رفتار ( در معرض عموم و سر کار )
the senators conduct
حال
برای من تو ما آن ها ؛ هدایت
برای او / آن / آن؛ هدایت می کند
وجه وصفی معلوم به معنی هدایت
زمان گذشته =conducted به معنی انجام شده
اسم مفعول انجام شده
Requirements of civil conduct
الزاماتِ رفتارِ مدنی

Noun :

1.
behaviour
way of behaving
actions
acts
activities
deeds
اعمال و رفتار


2.
running
direction
control


3.
ARCHAIC
the action of leading; guidance
noun
رفتار
[behavior in public]
1 ) bad/excellent/disgraceful conduct
2 ) The club has a strict code ( = set of rules ) of conduct

اداره،
مدیریت
1 ) The report asks many questions about the day - to - day conduct of the industry's affairs
2 ) All registered brokers or dealers that use computers in the conduct of their business are subject to the requirements of this rule

سلوک،
سبک عملکرد
[in public]
the particular way in which someone behaves:
1 ) The report found that his treatment of his staff was "inconsistent with the high standard of conduct expected of senior executives"
2 ) The coalition adopted a voluntary code of ethics and standards for business conduct

verb
( خوب ) رفتار کردن،
مواظب رفتار خود بودن
1 ) How should I conduct myself at these dinners? I know nothing about etiquette
2 ) I won’t tell them how to conduct their lives
3 ) We expect members of our industry to conduct themselves with the highest levels of integrity

کاری ( شاد ) کردن،
شاد کردن کاری
to do something, or make something happen:
1 ) We seek to conduct business in an ethical manner
2 ) Staff meetings were conducted in various locations
3 ) In February, he resigned from the board after regulators barred him from conducting securities transactions for four months

انجام شدن،
بعمل آمدن
[formal use]
to organize a particular activity in order to find out or prove facts:
1 ) conduct a poll/study/survey
They conducted a survey to find out what type of technical support customers might want
2 ) Much of what is known about career management systems is based on the research conducted in western countries
3 ) Tests conducted by the Environmental Protection Agency on Tuesday showed asbestos in unacceptable levels in soil and debris at the site
4 ) Initial startup at the station took place in June, 2005 using normal startup . procedures
Mechanical runs were conducted without incident.
انضباط
فک کنم یه آدم مریضی هست که میاد همه نظرات رو یه دیسلایک میکوبه و میره
سندروم دیس لایک بی قرار داره
⓵ انجام دادن ، اجرا کردن

⓶ راهنمایی کردن ، هدایت کردن

⓷ رفـتار ، کـردار

رِساناییدَن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما