condition

/kənˈdɪʃn̩//kənˈdɪʃn̩/

معنی: وضعیت، چگونگی، حال، روزگار، شرط، حالت، مقید کردن، شایسته کردن، شرط نمودن
معانی دیگر: سامه، وضع، وضع سلامتی، سلامتی، بهباش، (عامیانه) بیماری، نقاهت، مرض، عارضه، آمادگی (جسمی)، سلامتی کامل، ورزیدگی، پرورش، به حالت دلخواه در آوردن، ورزیده کردن، (جسما) آماده کردن، (روان شناسی) شرطی کردن، دارای بازتاب شرطی کردن، خودادن، عادت دادن، وضع اجتماعی، رتبه، شان، مقام، مرتبه، منزلت، (مهجور) شخصیت، خوی، نهاد، خصلت، ویژگی، (آموزش) تجدیدی (در امتحان)، شرط قبولی (که معمولا مستلزم انجام تکالیف اضافی است)، نمره ی مشروط دادن، تجدیدی کردن، (دستور زبان) عبارت شرطی (مثلا عبارتی که با if آغاز شود)، (حقوق - درقرارداد یا وصیت نامه و غیره)، ماده ی الحاقی، شرط قرارداد (یا وراثت نامه)، قید، (حقوق) شرط قراردادن، (در قرارداد یا سند) پیش بینی کردن، (منطق) پیش گزاره (قضیه ای که صدق و صحت قضیه ی دیگر وابسته به آن است)، قضیه ی اصلی، (قدیمی) قول و قرارگذاشتن، چانه زدن، مشروط کردن، دارای قید و شرط کردن، تعیین کردن، تصریح کردن، تحمیل شرایط کردن، جرح و تعدیل کردن، تحت تاثیر قراردادن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a specific state of being or existence.
مترادف: mode, situation, state
مشابه: life, phase, place, position, shape, standing, status

- Being without pain is a condition that some of these patients can only dream of.
[ترجمه ایلقار] بی درد بودن حالتی است که بعضی از این مریضان میتوانند فقط آنرا رویا پردازی کنند
|
[ترجمه ترگمان] بودن بدون درد، شرایطی است که برخی از این بیماران تنها می توانند خواب ببینند
[ترجمه گوگل] بودن بدون درد شرایطی است که برخی از این بیماران تنها می توانند رویای خود را ببینند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The condition of absolute silence rarely prevails in a house with young children.
[ترجمه ترگمان] شرایط سکوت مطلق به ندرت در یک خانه با کودکان خردسال وجود دارد
[ترجمه گوگل] شرایط سکوت مطلق به ندرت در یک خانه با کودکان جوان غالب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I can't imagine what condition I would be in if such a tragic thing happened to me.
[ترجمه ترگمان] من نمی توانم تصور کنم که اگر چنین اتفاقی برای من بیفتد چه وضعی خواهم داشت
[ترجمه گوگل] من نمیتوانم تصور کنم که چه شرایطی برایم اتفاق خواهد افتاد اگر چنین چیزی غم انگیز به من برسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: state of health, fitness, or functioning.
مترادف: health, order, repair, shape, state, trim
مشابه: fettle, form, kilter, mode, position, posture, situation

- The car is in poor condition after this last trip across the country.
[ترجمه ترگمان] این اتومبیل پس از آخرین سفر خود به کشور در شرایط بدی قرار دارد
[ترجمه گوگل] این ماشین پس از این آخرین سفر در سراسر کشور در وضعیت ضعیف قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His heart is in very good condition for a man of his age.
[ترجمه ترگمان] قلب او برای مردی از سن و سال او بسیار خوب است
[ترجمه گوگل] قلب او برای یک مرد از سن او بسیار مناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a circumstance or provision upon which something else depends; prior restriction.
مترادف: circumstance, necessity, precondition, provision, proviso, requirement, sine qua non
مشابه: consideration, modification, picture, postulate, prerequisite, qualification, relative, restriction, stipulation, term

- A quiet environment is one condition necessary for me to concentrate on my studying.
[ترجمه ترگمان] یک محیط آرام یک شرط لازم برای من است که روی مطالعه خود تمرکز کنم
[ترجمه گوگل] محیط آرام یک شرط لازم برای تمرکز روی مطالعه من است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She lent him the money only on the condition that he pay her back in one week.
[ترجمه ترگمان] او پول را فقط به شرطی که در عرض یک هفته به او بپردازد به او قرض داد
[ترجمه گوگل] او پول او را به او قرض داد تنها در صورتی که در یک هفته به او پرداخت شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He agreed to give information to the police only on condition of anonymity.
[ترجمه ترگمان] او با دادن اطلاعات به پلیس تنها به شرط ناشناس ماندن موافقت کرد
[ترجمه گوگل] او موافقت کرد که تنها با توجه به ناشناس بودن به پلیس اطلاع دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a bodily disorder.
مترادف: ailment, disorder, infirmity, malady
مشابه: complaint, illness, problem, sickness, syndrome

- She has a back condition that has kept her out of work for months.
[ترجمه ترگمان] او یک وضعیت پشت سر دارد که او را ماه ها از کار بی کار کرده است
[ترجمه گوگل] او شرایطی را پشت سر گذاشته که او را ماهها از کار خارج کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The doctor says his condition is improving and he'll be out of the hospital soon.
[ترجمه ترگمان] دکتر می گوید که وضعیت او در حال بهبود است و به زودی از بیمارستان خارج خواهد شد
[ترجمه گوگل] دکتر می گوید وضعیت او بهبود می یابد و به زودی از بیمارستان خارج می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (pl.) circumstances or features of one's environment, esp. as they have an impact on or determine a particular activity or process.

- Having little money and being constantly on the move were the conditions my brother and I grew up under.
[ترجمه ترگمان] پول کمی داشتم و مدام در حرکت بودم، شرایط برادرم بود و من در آن زمان بزرگ شدم
[ترجمه گوگل] داشتن پول کم و دائما در حال حرکت بودند شرایطی بود که برادر من و من در آن رشد کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We're lucky to have perfect skiing conditions today.
[ترجمه ترگمان] ما خوش شانس هستیم که امروزه شرایط اسکی کاملی داریم
[ترجمه گوگل] امروز خوشبختانه شرایط اسکی عالی را داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: conditions, conditioning, conditioned
(1) تعریف: to make fit, healthy, or ready for use.
مترادف: prepare, ready, repair, restore, tone, train
مشابه: coach, equip, exercise, warm up

- I'm conditioning my boots so they'll be more water-resistant.
[ترجمه ترگمان] من به چکمه هام وصل می کنم تا اونا بیشتر از آب در برابر آب مقاومت کنن
[ترجمه گوگل] من چکمه های خود را تهیه می کنم تا آب باقی بماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He's conditioning himself for the upcoming race.
[ترجمه ترگمان] خودش را برای مسابقه آینده آماده می کند
[ترجمه گوگل] او خود را برای مسابقه آینده آماده می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make used to; accustom.
مترادف: familiarize, habituate
مشابه: acclimate, acclimatize, accustom, harden, inure, precondition, season, temper, train

- Living in the desert conditioned her to extreme heat.
[ترجمه ترگمان] زندگی در صحرا او را به شدت گرم کرده بود
[ترجمه گوگل] زندگی در بیابان او را به گرمای شدید تبدیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He conditioned himself to the idea that he would never walk again.
[ترجمه ترگمان] به این فکر افتاد که دیگر هرگز راه نمی رود
[ترجمه گوگل] او خود را به این ایده که او هرگز راه نرفته است متقاعد کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to impose restricting provisions on.
مترادف: qualify
مشابه: covenant, limit, restrict

- The government conditioned the deal on the release of the captured soldiers.
[ترجمه ترگمان] دولت این معامله را براساس آزادی سربازان دستگیر شده مشروط کرده است
[ترجمه گوگل] دولت قرارداد را برای آزادی سربازان دستگیر شده مقرر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to train to respond in a predictable or controllable way.
مشابه: brainwash, inculcate, indoctrinate, train

- These men were conditioned to kill without remorse.
[ترجمه ترگمان] این مردان بدون پشیمانی و پشیمانی به قتل رسیدند
[ترجمه گوگل] این مردان موظف بودند بدون مجازات کشته شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We're conditioning our dog to lie down on command.
[ترجمه ترگمان] ما داریم به سگمون اجازه میدیم که روی فرمان دراز بکشه
[ترجمه گوگل] ما آماده هستیم که سگمان را به فرمان برگردانیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. the condition of the hostages was appalling
وضع گروگان ها هولناک بود.

2. this condition is part and parcel of the agreement we signed last year
این شرط بخشی از قراردادی است که پارسال امضا کردیم.

3. on condition that
به شرط آنکه،به قید آنکه

4. a lung condition
بیماری ریه

5. a necessary condition of freedom
شرط لازم آزادی

6. the bad condition of the building and its immediate need for renovation
وضع بدساختمان و نیاز فوری آن به نوسازی

7. the deplorable condition of the roads
وضع اسف انگیز راه ها

8. the depressed condition of the market
کسادی وضع بازار

9. the patient's condition has remained stationary
وضع بیمار تغییر نکرده است.

10. the patient's condition is fair
حال بیمار نسبتا خوب است.

11. the patient's condition is past hope
وضع بیماری جای امید باقی نمی گذارد.

12. the patient's condition was no better but rather grew worse
وضع بیمار بهتر نبود بلکه بدتر شده هم بود.

13. the pitiable condition of their hospitals
وضع رقت انگیز بیمارستان های آنها

14. the pitiful condition of the refugees
وضع رقت بار پناهندگان

15. the woeful condition of the country's railways
وضع اسف انگیز راه آهن کشور

16. their deplorable condition stirred universal pity
وضع اسفناک آنها ترحم همگان را برانگیخت.

17. out of condition
(در مورد ورزشکاری که مدتی تمرین نکرده) نامهیا،ناآماده،فاقد ورزیدگی،ناتوان

18. the company's financial condition worsened
وضع مالی شرکت بدتر شد.

19. the country's economic condition
وضع اقتصادی کشور

20. the worst economic condition
بدترین وضع اقتصادی

21. a patient in guarded condition
بیماری که در وضع وخیم و غیر قابل پیش بینی قرار دارد

22. death is the necessary condition of life
مرگ شرط بی گریز حیات است.

23. hard work is a condition of success
پشتکار شرط موفقیت است.

24. a postage stamp in mint condition
تمبر پست بدون هیچگونه خدشه

25. athletes train to be in condition
ورزشکاران برای داشتن آمادگی جسمی آموزش می بینند.

26. his mother has a heart condition
مادرش مرض قلبی دارد.

27. the disequilibrium in the economic condition of north africa
بی ثباتی وضع اقتصادی افریقای شمالی

28. the improvement of the patient's condition
بهبود وضع بیمار

29. the order arrived in good condition
کالاهای سفارش داده شده سالم به دستمان رسید.

30. the progress in the patient's condition
بهبود وضوع بیمار

31. the reporters deplored the bad condition of the roads
خبرنگاران از بدی وضع جاده ها اظهار تاسف کردند.

32. eventually the skin loses its youthful condition
دیر یا زود پوست طراوت خود را از دست می دهد.

33. the baby suffers from a diarrhetic condition
کودک دچار حالت اسهالی شده است.

34. the company was in a distressed condition
شرکت دچار درماندگی شده بود.

35. to have a view to bettering one's condition
بهتر کردن وضع خود را در نظر قرار دادن

36. the release of political prisoners was their first condition
آزادی زندانیان سیاسی شرط اول آنها بود.

37. there has been no further amelioration in her condition
حال او اصلا بهتر نشده است.

38. our jubilation was short-lived as once again the patient's condition worsened
شادی ما زیاد طول نکشید چون وضع بیمار دوباره رو به وخامت گذاشت.

39. he did not dare to express his dissatisfaction with the condition of the country
جرات نمی کرد نارضایتی خود را از وضع کشور علنا بیان کند.

40. all parts of the house other than the windows were in good condition
همه ی بخش های خانه به جز پنجره ها در وضع خوبی بودند.

مترادف ها

وضعیت (اسم)
qualification, case, situation, status, position, condition, estate

چگونگی (اسم)
circumstance, quality, manner, condition, state, how, lie, posture, modality

حال (اسم)
circumstance, situation, status, pep, condition, self, fettle, health, state, mood

روزگار (اسم)
time, period, condition

شرط (اسم)
qualification, article, agreement, vow, term, condition, bet, if, clause, provision, stake, reservation, limitation, modality, proviso

حالت (اسم)
speed, case, grain, situation, status, disposition, trim, temper, temperament, pose, condition, self, fettle, state, estate, attitude, mood, expression, posture, predicament, stance, standing

مقید کردن (فعل)
bind, condition, fetter, tie up, bind up

شایسته کردن (فعل)
condition

شرط نمودن (فعل)
condition

تخصصی

[علوم دامی] وضعیت
[کامپیوتر] وضعیت ؛ شرط
[برق و الکترونیک] شرط، وضعیت
[فوتبال] وضعیت
[حقوق] شرط، قید، وضعیت، حالت، کیفیت
[نساجی] وضعیت - حالت - چگونگی - مقدار رطوبت الیاف
[ریاضیات] شرط
[آمار] شرط
[آب و خاک] شرط

به انگلیسی

• situation; requirement, stipulation; state of health; rank, social position
train, prepare; accustom, adapt; stipulate, make conditional
the condition of someone or something is the state they are in.
you can refer to an illness or other medical problem as a particular condition.
the conditions in which people live or do things are the qualities or factors that affect their comfort, safety, or success.
a condition is something which must happen in order for something else to be possible.
if someone is conditioned to think or do something in a particular way, they do it as a result of their upbringing or training.
when you agree to do something on condition that something else happens, you mean that you will only do it if this other thing happens or is agreed to first.
if someone is out of condition, they are unhealthy and unfit.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیوضعیت، چگونگی، حال، روزگار، شرط، حالت، م ...معانی متفرقهسامه، وضع، وضع سلامتی، سلامتی، بهباش، ( ع ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: a specific state of being or existence. • مترادف: mode, situati ...جمله های نمونه1. the condition of the hostages was appalling وضع گروگان ها هولناک بود. 2. this condition is pa ...مترادفوضعیت ( اسم ) qualification, case, situation, status, position, condition, estate چگونگی ( اسم ) ...بررسی تخصصی[علوم دامی] وضعیت [کامپیوتر] وضعیت ؛ شرط [برق و الکترونیک] شرط، وضعیت [فوتبال] وضعیت [حقوق] شرط، قید ...انگلیسی به انگلیسیsituation; requirement, stipulation; state of health; rank, social position train, prepare; accustom ...
معنی condition، مفهوم condition، تعریف condition، معرفی condition، condition چیست، condition یعنی چی، condition یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف c، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف c، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف c، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف c
کلمه بعدی: condition code
اشتباه تایپی: زخدیهفهخد
آوا: /کاندیشن/
عکس condition : در گوگل
معنی condition

پیشنهاد کاربران

موقعیت
شرایط
شرط بستن
حالت
شرط مهم
get used to new conditions
All right but under one condition
خیلی خب ولی به یه شرط

شرطی سازی
وضعیت حالت حال شرایط چگونگی روزگار
در صورت فعل بودن شایسته کردن مقید کردن شرط نمودن
مقدمات
وضعیت
situation
شرایط/موقعیت
شرط
نرم کردن
CONDITIONER: نرم کننده
وضع ، حالت ، شرایط.
آماده سازی
( پزشکی ) بیماری
در حقوق این کلمه نقطه مقابل واژه warranty است؛
warranty = شروط فرعی
condition = شروط اساسی و اصلی قرارداد
ترجمه جمع آوردم چون گرچه معمولا مفرد به کار میره ولی معنای جمعش در متون حقوقی مدنظره.
شرطی کردن
قبولاندن، تحمیل کردن، نهادینه کردن
Women were conditioned to expect lower wages than men.
Conditions
شرایط و اوضاع . . . .
شرط ، شرایط
شرط

Requirement
Necessity
Essential
Obligation


حال عمومی انسان
بیماری
۱. وضع how is your financial condition?
وضععیت مالی شما چه طوره؟
۲. وضع سلامتی how is her condition?
3. شرط i have one condition
یک شرط دارم
۴. بیماری my mother has lung condition
مادرم بیماری ریه دارد
an illness or health problem that lasts a long time and affects the way you live
( در پزشکی ) عارضه، بیماری، مرض
Condition میتواند به معنای ( وضعیت سلامتی/ جسمانی ) هم باشد .
An illness or health problem that lasts a long time and affects the way you live
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما