come

/ˈkəm//kʌm/

معنی: رسیدن، رفتن، امدن
معانی دیگر: آمدن، روی دادن، روی آوردن، (به ذهن) خطور کردن، به یاد آمدن، (در فکر) تکوین یافتن، حاصل شدن، به دست آمدن، به وقوع پیوستن، پیش رفتن، ادامه داشتن، جلو رفتن، از نسل و تبار بخصوصی بودن، از محل بخصوصی بودن (با from)، ناشی شدن از، (آمریکا - عامیانه) به سزای خود رسیدن، (به ارث) رسیدن، (متداول یا شل و غیره) شدن، وجود داشتن، در دسترس بودن، بالغ شدن بر (با: to)، هنگامیکه، (حرف ندا حاکی از بی صبری یا انتقاد یا ناخشنودی) ای بابا!، ول کن بابا!، بیا!، (عامیانه) انزال کردن، آمدن (آب منی)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: comes, coming, came, come
عبارات: come across, come around, come round, come out, come to, come up
(1) تعریف: to move toward the location of the speaker; approach.
مترادف: advance, approach, draw near, near
متضاد: withdraw
مشابه: move

- Come here so I can look at you!
[ترجمه A.A] بیا اینجا تا اینکه بتوانم تو را نگاه کنم
|
[ترجمه ترگمان] بیا اینجا تا به تو نگاه کنم!
[ترجمه گوگل] بیا اینجا، بنابراین من می توانم به شما نگاه کنید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to travel to and arrive at a particular place in order to do a specific thing.

- I came here to get some information.
[ترجمه ترگمان] اومدم اینجا تا اطلاعاتی بدست بیارم
[ترجمه گوگل] برای دریافت اطلاعاتی از اینجا آمده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- By the time the firefighters came, the house was in full blaze.
[ترجمه ترگمان] تا زمانی که آتش نشانان رسیدند، خانه آتش گرفته بود
[ترجمه گوگل] تا زمانی که آتش نشانان آمدند، خانه پر از آتش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to arrive or enter.
مترادف: appear, arrive, enter, show up
متضاد: go, leave
مشابه: check in, clock in, get

- The guests came sometime during the night.
[ترجمه Javaq karim] مهمانها بعضی وقتها شبها میان
|
[ترجمه ترگمان] میهمانان مدتی در طول شب به خانه آمدند
[ترجمه گوگل] مهمانها در طول شب ظاهر شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Here comes the bus.
[ترجمه ترگمان] اتوبوس داره میاد
[ترجمه گوگل] در اینجا اتوبوس می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- There comes a time in most people's lives when they want to make a change.
[ترجمه Farhood] تو زندگی اکثر افراد زمانی وجود داره که اونا خواهان ایجاد تغییری هستن
|
[ترجمه ترگمان] زمانی که می خواهند تغییری ایجاد کنند، زمان زیادی در زندگی افراد وجود دارد
[ترجمه گوگل] زمانی که آنها می خواهند تغییر ایجاد کنند، زمان بیشتری در زندگی افراد وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to join others at an event or for some activity.

- I'm going to the lake this Saturday. Do you want to come?
[ترجمه ترگمان] من این شنبه به دریاچه میرم می خو ای بیای؟
[ترجمه گوگل] من این شنبه به دریاچه می روم آیا می خواهید بیایید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She gave a party, but very few people came.
[ترجمه ترگمان] او به مهمانی دعوت شد، اما تعداد کمی از مردم آمدند
[ترجمه گوگل] او یک مهمانی را برگزار کرد، اما تعداد کمی از مردم آمدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Why didn't you come to the meeting this morning?
[ترجمه ترگمان] چرا امروز صبح به جلسه نیامدی؟
[ترجمه گوگل] چرا امروز صبح به جلسه نرسیدید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to move into perception; appear.
مترادف: appear
متضاد: disappear, go
مشابه: dawn, emerge, happen, loom, occur, set in

- The light came early.
[ترجمه ترگمان] روشنایی زود رسید
[ترجمه گوگل] نور او زود آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to extend or reach (usu. fol. by "to").
مترادف: extend, reach, stretch
مشابه: cover, go, range, run

- Her hair comes to her shoulders.
[ترجمه ترگمان] موهایش به شانه هایش می رسد
[ترجمه گوگل] موهایش به شانه هایش می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to exist in a specific place or position in relation to other things or persons.
مترادف: fall, happen, occur
مشابه: ensue, follow, precede

- The movie we want to see comes after this one.
[ترجمه Farhood] فیلمی که ما می خواهیم ببینیم بعد از این یکی نمایش داده میشه
|
[ترجمه ترگمان] فیلمی که ما می خواهیم ببینیم بعد از این اتفاق می افتد
[ترجمه گوگل] فیلم ما می خواهیم ببینیم پس از این یکی می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to issue or originate (usu. fol. by from).
مشابه: emanate, issue, originate

- She comes from Japan.
[ترجمه ترگمان] او از ژاپن می آید
[ترجمه گوگل] او از ژاپن می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to be perceived by the mind.
مترادف: dawn on, occur, strike
مشابه: hit

- His name came to me suddenly.
[ترجمه ترگمان] ناگهان اسمش به ذهنم رسید
[ترجمه گوگل] نام او ناگهان به من آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: (slang) to have an orgasm.
مترادف: climax
اسم ( noun )
• : تعریف: (slang) semen.
مترادف: semen

جمله های نمونه

1. come after me
دنبال من بیا.

2. come again one day soon
یکی از این روزها دوباره بیا.

3. come along with us
همراه ما بیا.

4. come and bring the book too
بیا و کتاب را هم بیاور.

5. come and see us if you are in the neighborhood
اگر به این حوالی آمدی سری به ما بزن.

6. come and trip it as you go . . .
(جان میلتون) بیایید و حین رفتن پایکوبی کنید . . .

7. come around to see us
برای دیدنمان بیا.

8. come at ten, not before
ساعت ده بیا،نه زودتر.

9. come by tomorrow
فردا بیا،فردا سر بزن.

10. come during the fall, when figs are in season
پاییز بیا که فصل انجیر است.

11. come evening, he will come back
شب که بیاید او باز خواهد گشت.

12. come give uncle a kiss, you beggar!
بیا به عموجان یه بوس بده،بی غیرت !

13. come god and save my vile body
خداوندا بیا و این جسم پرگناه مرا نجات بده.

14. come here
بیا (بیایید) اینجا

15. come here quick!
زود بیا اینجا!

16. come here this instant!
همین الان بیا اینجا!

17. come here!
بیا اینجا!

18. come here, cutie!
خوشگله،بیا ببینم !

19. come here, love!
عزیز دلم،بیا اینجا!

20. come here, mate!
رفیق،بیا اینجا!

21. come hither!
بیا اینجا!

22. come in at the front door
از در جلو وارد شوید.

23. come in out of the wet!
بیا تو و از باران بگریز!

24. come in!
داخل شوید

25. come later
بعدا بیا.

26. come my dove, don't be afraid!
عزیزم بیا،نترس !

27. come near!
نزدیک بیا!

28. come on over to my joint
به خانه ی من بیا

29. come out and play
بیا بیرون و بازی کن.

30. come over here
بیا (به) اینجا

31. come right down!
فورا بیا پایین !

32. come soon!
زود بیا!

33. come to grips with reality!
واقعیت را قبول کن !

34. come to the picnic and wear casual clothes
به پیک نیک بیا و لباس راحت و خودمانی (آسودوار) بپوش.

35. come what may!
هر چه که می خواهد بشود!،هر چه باداباد!

36. come whenever it is convenient for you
هر وقت برایتان مناسب است تشریف بیاورید.

37. come (or crawl) out of the woodwork
(عامیانه) از اختفا درآمدن،(ناگهان) ظاهر شدن،از در و دیوار سر درآوردن

38. come (or draw) to a close
به پایان رسیدن

39. come a cropper
1- واژگون شدن،از سر افتادن،نقش بر زمین شدن،کله معلق شدن 2- شکست خوردن،موفق نشدن،مردود شدن،ناکام شدن

40. come aboard !
سوار شو،سوار شوید !،بفرمایید!

41. come about
1- روی دادن،اتفاق افتادن 2- دور زدن،(کشتیرانی) یک دور کامل زدن

42. come across
(معنی و غیره) واضح بودن

43. come across
1- اتفاقا ملاقات کردن،اتفاقا یافتن 2- (عامیانه - سخن و نوشته) رسا،آسان فهم 3- ( به دلخواه کسی دیگر) حرف زدن یا عمل کردن

44. come again?
(عامیانه) چی گفتی ؟،دوباره بگو(یید)

45. come alive
جان گرفتن،سرحال آمدن

46. come along
1- پدیدار شدن،آمدن،وارد شدن 2- ادامه یافتن یا دادن،پیشرفت داشتن،موفقیت آمیز بودن

47. come and get it
(عامیانه) غذا آماده است،بیا(یید) سر سفره،احضار به میز خوراک

48. come around (or round)
1- احیا شدن،بهبود یافتن،(از بیهوشی) به هوش آمدن 2- تغییر مسیر دادن 3- اجابت کردن 4- (عامیانه) به ملاقات آمدن

49. come at
1- نایل شدن،به دست آوردن 2- (با خشم یا سرعت) نزدیک شدن به

50. come back
1- بازگشتن،مراجعت کردن 2- (عامیانه) دوباره موفق شدن،قهرمان شدن

51. come back (or down) to earth
واقع بین شدن،از عرش به زیر آمدن

52. come between
جدا کردن،نفاق افکندن،موجب جدایی (دو یا چند نفر) شدن،بین (دو نفر) قرار گرفتن

53. come by
1- به دست آوردن،تحصیل کردن 2- به دیدار رفتن

54. come clean
(امریکا ـ خودمانی) اذعان کردن،اقرار کردن،راست گفتن

55. come down
(از مقام یا دارایی یا قدرت و غیره) تنزل کردن،پایین رفتن

56. come down on (or upon)
سرزنش کردن،(به شدت) انتقاد یا موآخذه کردن

57. come down on someone like a ton of bricks
(خودمانی) خشم خود را نشان دادن،(به خاطر عمل بدی که شده) کسی را سخت مواخذه کردن

58. come down the pike
روی دادن،ظاهر شدن

59. come down with
(زکام و سرماخوردگی و غیره) گرفتن

60. come forward
داوطلب شدن،(برای امر خیر) پیشقدم شدن

61. come full circle
(پس از تغییرات زیاد) به وضع پیشین بازگشتن

62. come home
به خانه یا کاشانه یا میهن خود بازگشتن

63. come home to roost
دامنگیر (کسی) شدن،پیامد بد داشتن،نتیجه ی منفی دادن

64. come in
1- وارد شدن،درون رفتن 2- وارد شد (از سفر و غیره) 3- مد شدن،متداول شدن 4- (در مورد چاه نفت و غیره) آغاز به تولید کردن 5-(در مسابقه و غیره) نفر . . . شدن

65. come in for
به دست آوردن،واجد شرایط شدن

66. come in from the cold
فعالیت خود را از سرگرفتن،از عزلت به در آمدن

67. come into
1- داخل شدن،ملحق شدن،شریک شدن 2- به ارث بردن،وارث شدن

68. come into (or within) sight (of)
وارد میدان دید (کسی) شدن،به نظر آمدن یا رسیدن

69. come into being
به وجود آمدن

70. come into conflict (with)
در افتادن (با)،درگیر شدن (با)،هم ستیز شدن (با)

مترادف ها

رسیدن (فعل)
accede, achieve, attain, get, arrive, come, gain, receive, land, aim, amount, maturate, pull up, strand, run up, ripen

رفتن (فعل)
leave, out, come, go, gang, betake, sweep

امدن (فعل)
come

به انگلیسی

• reach; arrive; result from; reach orgasm (vulgar slang)
you use come to say that someone or something arrives somewhere, or moves towards you.
if something comes to a particular point, it reaches it.
you use come in expressions which state what happens to someone or something.
when a particular time or event comes, it arrives or happens.
if a reporter says that something comes at a particular time, it happens at that time.
if someone or something comes first, next, or last, they are first, next, or last in a series, list, or competition.
if a product comes in a particular range of colours, styles, or sizes, it is available in any of those colours, styles, or sizes.
if someone comes to do something, they gradually start to do it.
you say `come to think of it' to indicate that you have suddenly realized something.
see also coming.
come about ... the way that something comes about is how it happens. come across ... 1. if you come across someone or something, you meet or find them by chance. 2. the way that someone comes across is the i
come back ... 1. if you come back to a topic or point, you return to it. 2. if something that you had forgotten comes back to you, you remember it. 3. when something comes back, it becomes fashionable again. 4.
come down ... 1. if the cost, level, or amount of something comes down, it becomes less than it was before. 2. if a structure such as a building or a tree comes down, it falls to the ground. come down on ... to c
come forward ... if someone comes forward, they offer to do something. come from ... 1. to come from somewhere means to be born in a particular place or into a particular family, or to have a particular background.
come in ... 1. if information or a report comes in, you receive it. 2. if you have money coming in, you receive it, for example as your salary or other means of support. 3. if someone comes in on a discussion or an a
come of ... something that comes of something is the result of it. come off ... if something comes off, it is successful or effective. come on ... 1. you say `come on' or `come along' to som
1. if you come round to an idea, you eventually change your mind and accept it. 2. when something comes round, it happens as a regular or predictable event. 3. when someone who is unconscious comes round, they become consciou
come through ... 1. if you come through a dangerous or difficult situation, you survive it. 2. if something that takes time to be dealt with comes through, it is ready and you receive it. 3. if a quality or impression co
come under ... 1. if something comes under a particular authority, it is managed by that authority. 2. if something or someone comes under criticism or attack, they are criticized or attacked. 3. if something comes under

پیشنهاد کاربران

رسیدن
دارای یک معنی ترکیبی است یعنی کاری را پس از انجام دادن, آمدن
انجام آمد=انجامد
to move into view
appear
to occur in time
take place
رسیدن . رفتن . آمدن. . . .

Come true
برآورده شدن
My wish came true
آرزوی من برآورده شد
: it comes to
در میان بودنِ چیزی
قضیه سر چیزی بودن
حرف از چیزی بودن
پای چیزی وسط بودن

Firmness and flexibility combined are effective when it comes to setting limits.
تلفیق قاطعیت و انعطاف پذیری وقتی قضیه سر تعیین حد و مرزها باشد مفید و موثر است.
روی دادن
to come up with sth
پول چیزی را ظرف مهلت مقرر جور کردن، همراه شدن، فکر یا طرحی را ارائه دادن، پول درآوردن یا گیر آوردن
آمدن
?So why haven't you not come to see me, Lu Lu
پس چرا سمتم نیومدی لو لو خورخوره دیده بودی؟
به دست آمدن، آمدن، انتخاب شدن
صورت گرفتن، واقع شدن، انجام شدن
will she come to school tomorrow
آیا او فردا به مدرسه خواهد آمد ؟؟ ⛽️
آمدن - به دست آوردن
آمدن - به دست اوردن
رسیدن ، آمدن، بیا
1. آمدن
2. رسیدن
3. روی دادن ، ب وقوع پیوستن
4. موجود بودن
عرضه شدن
come
این واژه همریشه با :
آلمانی : kommen
پارسی : آمَدن
پارسی کُهَن : آگامَدَن ، گامَدَن ( گ - آمدن ) ، گام
شاید واژهء " کام" به مینهء آرزو هم با come همخاستگاه باشد به این مینه : به آرزویی رسیدن / کامیدن!!!
سلام من نهایت سعیم رو میکنم سخت ترین و کاربردی ترین معانیش رو معادل کن مابقی معانیش رو خودتون بروید و از سایت انگلیسی در بیارید و به حرف اضافه فاعل ها قید های مکان و . . . . شدیدا دقت کنید در ضمن این نکته رو هم در نظر داشته باشید که که یک زبان دیگر است و بطور کلی هیچ چیز معادل ۱۰۰٪ دقیق نداره ما فقط میتوانیم معادل های نزدیک در نظر بگیرم پس زیاد از هم ایراد نگیرد و سعی کنید نزدیک ترین معادل فارسی رو پیدا کنید یکبار بخونید و بجاش در ازای یک بار معادل فارسی خوندن ده بار توضیح انگلیسیش رو بخونید از منابع خوب و معتبر انگلیسی
1 come امدن
Here comes something/someone داره کسی یا چیزی میادو ما قادر به دیدنش با چشم هستم
2 come about پدید امدن / شدن ( هر دو مفهمو اشاره داره به اتفاق افتادن ؛واقعا خیلی سخته برای این معادل نزدیک پیدا کردن
حالا روی دادن و رخ دادن و غیره هم در نظر بگیر باز صدق نمیشه )
3 come across something اتفاقی چیزی را پیدا کردن
4 come back برگشتن ( مکانی به مکان قبلی )
دقت کنید go back کلی تره یعنی صرفا به مکان اشار نداره مثلا go back to sleep
5 come down پایین امدن
6 come down with something مبتلا شدن به ی مریضی
7 come from امدن از جایی/ امدن از جایی ( اهل جایی بودن )
/ به دست امدن ( مفهمون تولید شدن )
8 come in امدن ( به داخل ساختمان و یا اتقاق و . . . )
9 come off something کنده شدن ( فاعل شئی نه انسان چون وقتی انسان ی تیکه از چیزی بکنه به انگلیسی break off /
10 come on یالا زود باش ( یک برای ترغیب و تشویق کسی برا انجام کاری / دو یعنی زود باش عجله کن / سه یعنی داری دروغ میگی بیخیال راستشو بگو )
11 come out of بیرون امدن ( از مکانی )
12 come away from بیرون زدن از مکانی ( جیم زدن )
13 come along همراه امدن
14 come loose شل شدن
15 Something comes in something
چیزی در چیزی موجود بودن
Does this shit come in any other color
16 come in first/second و اینجور جملات دوم شدن اول شدن
17 come over امدن به خانه کسی ( مفهوم سر زدن نه معنی come in ) البته این معنی امریکایشه /بریتیشش فرق داره
18 come up مطرح شدن ( bring up مطرح کردن ) /بالا امدن
/ پیش امدن ( اتفاق افتادن )
19 come up with به ایده به راحل حل و. . . رسیدن
20 how come چطور ؟
21 day/year/. . . /to come روزی /سالی که میاید ( اتی ؛اشاره به اینده )
البته دوستان معانی ناقصه کامل نیست اینا فقط درحد بیسیک بودند یعنی هر زبان اموزی باید بلد باشه مابقی و انتزاعی تر ها رو اگر مایلد خودتون پیدا کنید و یاد بگیرید
Came to be known: شناخته شدن
My death is coming
My death Just Come On
مرگ من بیا
مرگ من فقط زود بیا
When will you arrive? My death, just come soon
عرضه شدن
Good watches don't come at bargain prices
ترجمه ی اینجانب:
ساعت های خوب با تخفیف عرضه نمی شوند.

( وقتش ) شدن/رسیدن
How are you all coming?
کار شماها چطور پیش می ره؟
اتفاق افتادن
( ایتالیایی ) چطور
He will come to see me in Ardabil
او به دیدن من ( اردبیل ) خواهد آمد
Come again and end the sorrows
بیا و غصه ها را پایان بده
بسته به متن و محتوا، می تواند برابر appear هم ترجمه شود.
مثل: ظاهر شدن، به نظر رسیدن، نمایش دادن، نمودن، سر و کله ( کسی ) پیدا شدن، آفتابی شدن ( کسی )
و غیرهم❤️
فعل come به معنای آمدن
فعل come به معنای آمدن به مفهوم به سمت کسی یا مکانی حرکت کردن است، یعنی فردی به هدف اینکه به کسی یا جایی برسد از جایی به آن سمت حرکت می کند. مثلا:
she comes to work by bus ( او با اتوبوس به سرکار می آید. )
there's a storm coming ( طوفانی دارد می آید. )
برخی اوقات به جای عبارت to come to do something، فعل come می تواند با and و یک فعل دیگر بیاید تا هدف چیزی را نشان دهد یا اینکه به کسی بگوید باید چکار کند. مثلا:
come and see us soon ( بیا و زود ما را ببین )
come and have your dinner ( بیا و شامت را بخور. )
در انگلیسی آمریکایی برخی اوقات در این کاربرد and را نمی آورند. مثلا:
come have your dinner ( بیا شامت را بخور. )

فعل come به معنای رسیدن
فعل come به معنای رسیدن به یک مکان خاص است. فعل come در این مفهوم معمولا با حرف اضافه to می آید. مثلا:
they continued until they came to a river ( آنها به راه خود ادامه دادند تا به رودخانه رسیدند. )
the time has come to act ( وقت عمل رسیده است. )

فعل come به معنای موجود بودن
فعل come به معنای موجود بودن برای کالا، اجناس و . . . استفاده می شود که در حالت ها و مدل خاصی برای فروش موجود باشند. مثلا:
this dress comes in black and red ( این پیراهن در رنگ ها سیاه و قرمز موجود است. )
فعل come همچنین برای کالا یا اجناسی به کار می رود که کالاهای جانبی به همراه داشته باشند. مثلا:
this cuddly baby doll comes with her own blanket and bottle ( این عروسک بغلی به همراه پتو و شیشه ( شیر ) خودش موجود هست. )

منبع: سایت بیاموز
go/come
گفتن هم معنی میده
Come Monday
دوشنبه آینده

در اینجور ساختارها به عنوان آینده معنی میده
: به نظر می رسد گام در فارسی با واژه انگلیسی come ( آمدن ) و Coming ( درحال آمدن ) که بیشتر منظور از آمدنی است که با قدم زدن و پیاده آمدن صورت گرفته و همچنین با واژه welcome که به معنی ( خوش آمدید ) که معنی تحت الفظی آن قدم خوب و خوش قدم هست ، از یک ریشه باشند.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما