chuck

/ˈt͡ʃək//t͡ʃʌk/

معنی: مرغک، جانم، جوجه مرغ تکان
معانی دیگر: افکندن، پرتاب کردن، (خودمانی) دور انداختن، ول کردن، (انگلیس - عامیانه - در مورد نامزد یا دوست پسر و دختر) ترک مراوده کردن، (عامیانه) بیرون کردن، به طور ملایم زدن، (با دست یا انگشت) زیر چانه ی کسی زدن (به نشان محبت)، نوازش زیر چانه، (خودمانی - معمولا با up) قی کردن، (قصابی) شقه ی گوشت گاو (از گردن یا شانه یا چند دنده ی بالا)، رجوع شود به: cluck، گیره ای که مته را در ماشین نگه میدارد، عزیزم، انگلیس جوجه مرهتکان، صدایی که برای راندن حیوان بکار میرود
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: chucks, chucking, chucked
(1) تعریف: to playfully or affectionately touch or pat, esp. under the chin.
مترادف: pat
مشابه: caress, fondle, pet, poke, tap, tickle

(2) تعریف: to throw or toss.
مترادف: pitch, throw, toss
مشابه: cast, dash, fling, heave, hurl, launch, propel, send, shy, sling

- He chucked a shoe at the yowling cat.
[ترجمه بهروز مددی] او کفش خود را به سمت گربه ای که در حال زوزه کشیدن بود، پرتاب کرد.
|
[ترجمه ترگمان] کفش به دست گربه پارس کرد
[ترجمه گوگل] او یک کفش را در گربه یولینگ چسبانده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: (informal) to throw away; discard, esp. in a casual manner.
مترادف: discard, junk, scrap
مشابه: abandon, ditch, drop, fling, jettison, quit, relinquish, slough

- She chucked her old sneakers.
[ترجمه بهروز مددی] او کفش‎های راحتی کهنه‎ی خود را دور انداخت. ( از شرشون خلاص شد )
|
[ترجمه ترگمان] کفش ورزشی کهنه را رها کرد
[ترجمه گوگل] او کفش های کتانی قدیمی خود را شیک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (informal) to forcibly remove or eject (a person) from a place.
مترادف: boot, eject, kick out
مشابه: dismiss, evict, oust, remove, toss

- They chucked the drunkard out of the bar.
[ترجمه بهروز مددی] آنها فردی که مست بود را از بار بیرون انداختند. ( بیرون پرت کردند )
|
[ترجمه ترگمان] آن ها the را از بار بیرون انداختند
[ترجمه گوگل] آنها مستخدم را از نوار خارج کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: a light or playful tap, esp. under the chin.
مترادف: pat, tap
مشابه: caress, poke

(2) تعریف: a throw or toss.
مترادف: pitch, throw, toss
مشابه: cast, fling
اسم ( noun )
(1) تعریف: a cut or section of beef taken from the area between the neck and shoulder blades.

(2) تعریف: a device that holds a drill bit or that holds the material being shaped on a lathe.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: chucks, chucking, chucked
• : تعریف: to cluck.
اسم ( noun )
• : تعریف: a clucking sound.

جمله های نمونه

1. chuck me the magazine
مجله را بنداز بیاد.

2. chuck roast
گوشت گاو پخته

3. chuck away ( out)
دور انداختن،رها کردن،ول کردن

4. chuck it!
(انگلیس - خودمانی) ول کن !،دست بردار!،بس است !

5. chuck out of something
(انگلیس - خودمانی) اخراج شدن یا کردن،بیرون کردن

6. i am tired of your criticism, just chuck it!
از انتقادات تو خسته شده ام،بس کن دیگه !

7. How dare you chuck away my old letters without asking me?
[ترجمه ترگمان]چطور جرات می کنی نامه های قدیمی منو بدون پرسیدن از من دور کنی؟
[ترجمه گوگل]چطور جرات می کنم نامه های قدیمی من را بدون پرسیدن از من دور کنی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Chuck me the newspaper, would you?
[ترجمه ترگمان]روزنامه رو برام بیار، باشه؟
[ترجمه گوگل]آیا روزنامه چاک مرا میبینی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Chuck it over there/into the corner.
[ترجمه ترگمان]اونجا رو بپیچ به گوشه
[ترجمه گوگل]چاک آن را در آنجا / به گوشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. I really must chuck out all those old books.
[ترجمه ترگمان]من واقعا باید همه اون کتاب های قدیمی رو بیرون بکشم
[ترجمه گوگل]من واقعا باید تمام کتاب های قدیمی را بردارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Don't chuck yesterday's paper out. I still haven't done the crossword.
[ترجمه ترگمان]روزنامه دیروز رو ول کن من هنوز جدول رو تموم نکردم
[ترجمه گوگل]مقاله دیروز را چاک نکنید هنوز جدول کلمات متقابل را انجام نداده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. She tried to chuck herself off the bridge twice last week.
[ترجمه ناصر] او در هفته گدشته برای دومین بار سعی کرد خودشو از پل پرت کنه پایین
|
[ترجمه ترگمان]اون هفته پیش سعی کرد خودش رو از پل پرت کنه بیرون
[ترجمه گوگل]او سعی کرد دو بار در هفته هفته خود را از پل بگذراند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. I've had enough of this game; I'll chuck in my cards and go to bed.
[ترجمه ترگمان]به اندازه کافی این بازی را به دست آورده ام، I را می بندم و به رختخواب می روم
[ترجمه گوگل]من به اندازه کافی از این بازی داشته ام؛ من در کارت های من چاک می کنم و به رختخواب می روم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. I decided to chuck it all in and go to Australia.
[ترجمه ترگمان]تصمیم گرفتم همه را رها کنم و به استرالیا بروم
[ترجمه گوگل]من تصمیم گرفتم همه چیز را در آن بگذارم و به استرالیا بروم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The man extended his hand: "I'm Chuck".
[ترجمه ترگمان]مرد دستش را دراز کرد: \"من چاک\" هستم
[ترجمه گوگل]این مرد دست خود را 'من چاک' را گسترش داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مرغک (اسم)
chicken, birdie, gusset, chuck, little bird, mandrel, mandril

جانم (اسم)
chuck

جوجه مرغ تکان (اسم)
chuck

تخصصی

[ریاضیات] نظام، سه نظام، سه نظام مته

به انگلیسی

• clamp; section of meat (between the neck and shoulder)
throw, toss; tap someone affectionately under the chin; throw away
when you chuck something somewhere, you throw it there in a casual or careless way; an informal word.
if you chuck something away or chuck it out, you throw it away; an informal word.

پیشنهاد کاربران

زدن زیر توپ، chucker به معنای خوره شوت زدن

پرتاب کردن ( با بی دقتی )
Chuck it over there/into the corner
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به هم زدن رابطه عاطفی، عاشقانه
He's just chucked his girlfriend
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خاتمه دادن، دست کشیدن و یا رهاکردن چیزی
. Last summer, he chucked his ten - year career as a stockbroker
?How can you chuck an old friendship like that

چوب خرد کردن، چوب شکستن
سر کشیدن یه نوشیدنی
۱ - پرت کردن toss, throw, flinge

۲ - ( کار، فعالیت ) ول کردن، رها کردن، دست کشیدن، leave, give up

۳ - قسمت شانه گوشت گوساله ( also: 7 - bone steak )
The shoulder of a beef

۴ - idiom: chuck a wobbly
To act in an insecur, emotional, uncertain or wavering way or to get bloody angry . ( also
( throw a wobbly

۵ - chuck up:
blow up
vomit
blow one's groceries

• He chucked up on my carpet
• don’t chuck a wobbly in your meeting with the boss
• You will be tempted to chuck your job all and go elsewhere
chuck ( علوم و فنّاوری غذا )
واژه مصوب: گردن
تعریف: بخشی از لاشۀ دام که از پس سر آغاز می شود و تا دنده ها ادامه دارد
قسمتی از گوشت گاو که در بالای سینه و پایین گردن حیوان قرار دارد که برای پخت استیک استفاده میشود
chuck
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما