chip

/ˈt͡ʃɪp//t͡ʃɪp/

معنی: ریزه، تراشه، ژتون، ژتن، سیب زمینی سرخ کرده، ورقه شدن، رنده کردن
معانی دیگر: چلیکه، خرده چوب (یا سنگ و غیره)، خاش، براده، نازکه، تراشه کردن یا شدن، خرد شدن یا کردن، (لبه ی چیزی مانند فنجان را) پراندن، لب پریده شدن، پوسته پوسته شدن، تراش دادن، باریکه ی سیب زمینی سرخ کرده، چیپس (امریکا: سیب زمینی سرخ کرده به صورت تراشه های پولک مانند که سرد خورده می شود ـ انگلیس: سیب زمینی سرخ کرده به صورت نواره های انگشت مانند که گرم خورده می شود و در امریکا به آن french fries می گویند)، (در قماربازی) ژتون، مهره، پولک، (کامپیوتر) چیپ، خردک، (با the یا با silicon) کامپیوتر، (با چکش و غیره) کنده کاری کردن، کندن (از راه تراشه سازی)، (نادر) با تیشه و غیره بریدن یا قطع کردن، (مدفوع چهار پایان که برای سوخت به کار می رود) تپاله، سرگین، پهن، هر چیز بی ارزش، پشیز، (بازی گلف) chip shot، لپ پریده کردن یا شدن، مهره ای که دربازی نشان برد وباخت است، بصورت جمع سیب زمینی سر  کرده
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a small piece broken, cut, or chopped off of a hard material.
مترادف: fragment, shard
مشابه: flake, piece, shaving, sliver, splinter

- a chip of diamond
[ترجمه گوگل] یک تراشه الماس
[ترجمه ترگمان] یه تراشه الماس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a dent or flaw caused by breaking off a small piece.
مترادف: nick, snick
مشابه: crack, fault, flaw, imperfection, score, scotch, scratch

- The rim of the plate has a chip.
[ترجمه رها] لبه بشقاب لب پریده شده است.
|
[ترجمه گوگل] لبه بشقاب دارای تراشه است
[ترجمه ترگمان] لبه بشقاب دارای یک چیپ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a small, brittle piece or sliver of food.
مشابه: bit, crumb, flake, morsel, shaving, slice, sliver

- banana chips
[ترجمه گوگل] چیپس موز
[ترجمه ترگمان] چیپس موز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: one of the small, plastic or ivory tokens used to represent money in poker and other gambling games.
مترادف: token
مشابه: bet, stake, wager

(5) تعریف: in electronics, a microchip.
مترادف: microchip

(6) تعریف: (chiefly British) a long, thin piece of potato that is deep-fried; French fry.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: chips, chipping, chipped
(1) تعریف: to lose a fragment from the surface or edge of.

- He chipped a fingernail.
[ترجمه گوگل] یک ناخنش را خرد کرد
[ترجمه ترگمان] یکی از ناخن هاش رو شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cut or gouge out (small pieces).

- She chipped bits of wood from the log.
[ترجمه گوگل] او تکه های چوب را از کنده کند
[ترجمه ترگمان] چند تکه چوب از چوب کنده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make or form by gouging out or cutting.

- He chipped his initials in the tree.
[ترجمه کتایون نوشاد] او اول اسمش رو روی درخت کند. ( کنده کاری )
|
[ترجمه گوگل] حروف اولش را روی درخت خرد کرد
[ترجمه ترگمان] حروف اول اسمش رو توی درخت ریخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: chip off the old block, chip on one's shoulder, chip in, in the chips
• : تعریف: to lose fragments from the edge or surface.
مشابه: break, crumble, flake

- This china chips easily.
[ترجمه Alireza] این چینی به راحتی تراشیده میشود
|
[ترجمه سیدکاظم برزیگر] این چینی، براحتی تراش می خوره
|
[ترجمه گوگل] این چینی به راحتی تراشه می کند
[ترجمه ترگمان] این تیکه های چینی به راحتی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: chips, chipping, chipped
• : تعریف: to make a short, high-pitched sound like that of a bird; chirp; cheep.
مترادف: cheep, chirrup
مشابه: peep, stridulate, tweet, twitter, warble
اسم ( noun )
• : تعریف: a short, high-pitched sound like that of a bird.
مترادف: cheep, chirrup
مشابه: peep, tweet, twitter, warble

جمله های نمونه

1. chip in
(عامیانه) 1- به سهم خود کمک کردن،در کمک (مالی یا معنوی) سهیم شدن

2. chip off
تراشیدن و کندن،خراشاندن و کندن

3. chip off the old block
(در مورد فرزند) خیلی شبیه پدر،درست عین پدر

4. chip on one's shoulder
(عامیانه) اهل کشمکش و مرافعه،همیشه ناراضی

5. chip shop
(انگلیس) اغذیه فروشی (که سیب زمینی سرخ کرده و ماهی یا مرغ سوخاری می فروشد)

6. the chip has transformed the world
کامپیوتر دنیا را دگرگون کرده است.

7. to chip a hole in the ice
در یخ سوراخ کندن

8. memory chip
(کامپیوتر) تراشه ی حافظه

9. a chocolate chip
ریز دانه ی شکلات

10. you must first chip off the old paint well
اول باید رنگ قدیمی را خوب بتراشی.

11. the intricate structure of a computer chip
ساختار ریزآراسته ی یک تراشه ی کامپیوتر

12. His grandfather would always chip in while we were talking.
[ترجمه گوگل]پدربزرگش همیشه وقتی با هم صحبت می‌کردیم سر می‌زد
[ترجمه ترگمان]پدربزرگش وقتی ما داشتیم حرف می زدیم همیشه در حال صحبت کردن بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. How clever of you to buy chocolate chip cookies - they're my favourites.
[ترجمه گوگل]چقدر باهوش بودید که کوکی های شکلاتی بخرید - آنها مورد علاقه من هستند
[ترجمه ترگمان]- تو چقدر باهوشی که بیسکوییت شکلاتی بخری - آن ها محبوب من هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The silicon chip is less than a millimeter thick.
[ترجمه گوگل]ضخامت تراشه سیلیکونی کمتر از یک میلی متر است
[ترجمه ترگمان]تراشه سیلیکون کم تر از یک میلیمتر ضخامت دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Chip out the plaster with a steel chisel.
[ترجمه گوگل]گچ را با یک اسکنه فولادی خرد کنید
[ترجمه ترگمان]با قلم فولادی، چیپ را از زمین بیرون بیاورید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. She used a hammer to chip away the stone.
[ترجمه نگین آقابزرگی] او برای تراشیدن سنگ از یک چکش استفاده کرد
|
[ترجمه گوگل]او از چکش برای جدا کردن سنگ استفاده کرد
[ترجمه ترگمان] اون از یه چکش استفاده کرد تا سنگ رو دور بزنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. He's got a chip on his shoulder about not having been to university.
[ترجمه گوگل]او یک تراشه روی شانه هایش دارد که به دانشگاه نرفته است
[ترجمه ترگمان]اون یه تراشه روی شونه - ش داره که به دانشگاه نرفته باشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Missiles were used as a bargaining chip in negotiations for economic aid.
[ترجمه گوگل]در مذاکرات برای کمک اقتصادی از موشک ها به عنوان ابزار چانه زنی استفاده می شد
[ترجمه ترگمان]موشک ها به عنوان یک چیپ چانه در مذاکرات برای کمک اقتصادی مورد استفاده قرار گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Using a single chip reduces noise on the output signal by 90%.
[ترجمه گوگل]استفاده از یک تراشه، نویز سیگنال خروجی را تا 90 درصد کاهش می دهد
[ترجمه ترگمان]با استفاده از یک چیپ، نویز روی سیگنال خروجی تا ۹۰ % کاهش می یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ریزه (اسم)
particle, bit, mote, chip, midget, detritus, mammock, shiver, mince

تراشه (اسم)
shaving, sliver, foil, ribbon, chip, splinter, splint, excelsior, swarf, flinders, paring

ژتون (اسم)
token, counter, chip

ژتن (اسم)
counter, chip, jetton

سیب زمینی سرخ کرده (اسم)
chip, french fries

ورقه شدن (فعل)
chip

رنده کردن (فعل)
plane, grate, oblique, bevel, shave, chip, smoothen

تخصصی

[عمران و معماری] تراشه - خرده پریده شده
[کامپیوتر] تراشه . - تراشه - نگاه کنید به integrated circuit
[برق و الکترونیک] تراشه 1. قطعه نیم رسانای بسته بندی نشده ای که از پولک آن بریده شده است و نوعاً مربوط به مدارهای مجتمع است. از اصطلاح مهره die برای قطعات مجزا نظیر دیود، ترانزیستور، یا ترانزیستور توان استفاده می شود . 2. به مدارهای مجتمع بسته بندی شده نیز گفته می شود ( که در واقع چنین نیست .) 3. قطعه بسیار ریز فعال یا غیر فعال، عموماً مستطیل - شکل و به طول کمتر از یک چهارم اینچ، مانند مقاومت نسبت سطحی که به صورت لایه فلزی مقاومتی روی تراشه سرامیکی ساخته می شود، خازن چند لایه ( ام ال سی)، یا خازن تانتالیمی. - تراشه
[فوتبال] ضربه چیپ
[مهندسی گاز] تراشیدن
[نساجی] تراشیدن - خرد کردن - تراشه
[ریاضیات] تراشیدن، خرد کردن، تراشه، براده
[پلیمر] تراشه

به انگلیسی

• small piece; splinter; game token;(british) french fry; piece of food thinly sliced and fried; microchip, tiny square of semiconducting material containing miniature transistors and other electronic components (electronics)
cut a fragment from, flake; be broken off in small pieces; sculpt, engrave
in britain, chips are long, thin pieces of fried potato.
in the united states, chips or potato chips are very thin slices of potato that have been fried until they are hard and crunchy.
a chip or silicon chip is a very small piece of silicon with electric circuits on it which is part of a computer.
when you chip something, you accidentally damage it by breaking a small piece off it.
chips are also small pieces which have been broken off something.
if someone has a chip on their shoulder, they behave rudely and aggressively because they feel they have been treated unfairly; an informal expression.
if you chip away at something such as an idea, a feeling, or a system, you make it weaker or less likely to succeed than it was before by a series of repeated efforts.
when a number of people chip in, each person gives some money so that they can pay for something together; an informal expression.
when someone chips in during a conversation, they interrupt it; an informal expression.

پیشنهاد کاربران

[فوتبال]

ضربه نوک پا
ظرف شکستنی ( لب پریده کردن )
chip= تراشه
بای بای پیس ها

بیسکویت
Chocolate chip
اگ اسم باشه میشه تراشه اگ فعل باشه میشه ( ظروف شکستنی ) لب پریده کردن
اگر اسم باشد:
1. سیب زمینی سرخ کرده ( به بریتیش )
2. چیپس ( به امریکایی )
3. تراشه
اگر فعل باشد:
1. ریز ریز کردن
2. لب پر کردن ( باعث بشی قسمت کوچکی از چیزی جدا بشه
3. ضربه چیپ در فوتبال ( زدن )

* البته معانی دیگه هم داره اما همینقدر بسه خداییش!
break a small piece from sth
شکستن یه تیکه کوچیک از چیزی
try not to chip these cups when you wash them

لب پر شدن
تراشه الکترونیکی
Microchip
تراشه الکترونیک
break a small piece from sth
لب پریده کردن ( برای ظرف )
تو بازی carrom به مهره ها میگن chip
به معنی یک دانه چیپس هست
Chip
به صورت verbفعل
میشه لب پر شدن چیزی مثل کاپ
یا بشقاب. . . . . . . . . . . . .
😎
تراشیدگی، تراش خوردگی، کنده شدگی، [لب] پریدگی،
در فوتبال ضربه با شیب بلند.
برش، تکه، قطعه
اگر اسم باشد به این معانی است:
1 - چیپس
2 - تراشه الکترونیکی
3 - تکه خرده های چوب، سنگ و فلز و مانند اینها
4 - لب پریدگی
لب پر کردن
chip ( رایانه و فنّاوری اطلاعات ) ==واژه بیگانه: chip 1واژه مصوب: تراشهتعریف: قطعۀ کوچکی از سیلیس با مدارهای الکتریکی مجتمع که در ساخت رایانه‏ها به کار رود==chip ( مهندسی مخابرات ) ==واژه بیگانه: chip 1واژه مصوب: تراشهتعریف: قطعۀ کوچکی از سیلیس با مدارهای الکتریکی مجتمع که در ساخت رایانه‏ها به کار رود==chip ( اعتیاد ) ==واژه بیگانه: chip 2واژه مصوب: مژدکتعریف: نشان های کوچکی که به عنوان مشوق برای گذار از مراحل مختلف پاکی به فرد داده می شود و نشان دهندۀ مدت زمان پاکی از مواد یا الکل است==chip ( ورزش )
واژه مصوب: کمانی
تعریف: در فوتبال، ضربه ای که به زیر توپ زده می شود تا توپ را قوس وار از بالای سر دروازه بان به داخل دروازه بفرستد
لب پریده شدن
شکستک بخش کوچکی از چیزی
شکستگی ، خردشدگی ، خرده شدگی ، کَندگی ، کنده شدگی، لب پَرشدی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما