charm

/ˈt͡ʃɑːrm//t͡ʃɑːm/

معنی: طلسم، سحر، افسون، فریبندگی، دلربایی، مسحور کردن، افسون کردن، فریفتن
معانی دیگر: هرشی که دارای خاصیت جادویی باشد، خرمهره، جادو کردن، جادوگری کردن، طلسم کردن یا شدن (to cast a spell on هم می گویند)، دلبری، گیرایی، شهوند، جذبه، جذابیت، طنازی، افسونگری، دل ربودن، شیفته کردن، طنازی کردن، افسونگری کردن، محسور کردن، (در اصل - دعا یا شعری که می پنداشتند می تواند کمک کند یا صدمه بزند) ورد، دمدمه، زیور آلات (گردنبند و دستبند و غیره)، vt : افسون کردن، شیفتن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: (sometimes pl.) the capability to allure, delight, and please; attractiveness.
مترادف: allure, appeal, attractiveness, magnetism
مشابه: beauty, charisma, grace, pulchritude, witchery

- Small animals such as puppies and kittens hold a special charm for human beings.
[ترجمه صبا] حیوانات کوچک مانند توله سگ ها و بچه گربه ها برای انسان ها خوش شانسی میاورند
|
[ترجمه علی عامری] حیوانات کوچک مانند توله سگ ها و بچه گربه ها جذابیت خاصی برای انسان ها دارند .
|
[ترجمه گوگل] حیوانات کوچک مانند توله سگ و بچه گربه برای انسان جذابیت خاصی دارند
[ترجمه ترگمان] حیوانات کوچک مثل توله سگ و بچه گربه ها یک افسون ویژه برای انسان ها دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (sometimes pl.) any trait, such as manner, beauty, or personality, that gives this capability.
مترادف: attraction, fascination
مشابه: allurement, draw, enticement, grace

- She is twelve now but still has the charm of childish innocence.
[ترجمه گوگل] او اکنون دوازده ساله است اما هنوز جذابیت معصومیت کودکانه را دارد
[ترجمه ترگمان] حالا دوازده سالش است، اما هنوز طلسم معصومیت کودکانه او را دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The charms of the Caribbean attract many visitors.
[ترجمه گوگل] جذابیت های کارائیب بازدیدکنندگان زیادی را به خود جذب می کند
[ترجمه ترگمان] جذابیت دریای کارائیب بسیاری از مهمانان را به خود جلب می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: any small ornament to be worn on a chain; trinket.
مترادف: trinket
مشابه: bauble, bijou, ornament

- She got two new charms for her bracelet; one is a little cat, and the other is a heart.
[ترجمه گوگل] او دو طلسم جدید برای دستبندش گرفت یکی یک گربه کوچک و دیگری قلب است
[ترجمه ترگمان] او دو افسون جدید برای دست بند دارد، یکی یک گربه کوچک است و دیگری قلب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an object believed to have a magical protective effect or to bring luck; amulet.
مترادف: amulet, phylactery, talisman
مشابه: fetish, mascot, rabbit's foot, scarab

- The wizard gave him a charm that would make him invisible.
[ترجمه Farzaneh] جادوگر به او طلسمی داد که او را نامرئی میکند.
|
[ترجمه گوگل] جادوگر به او جذابیتی داد که او را نامرئی می کرد
[ترجمه ترگمان] جادوگری طلسم را به او داد که او را نامریی کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: an action or utterance whose performance is believed to have magical effects; spell.
مترادف: incantation, spell
مشابه: abracadabra, conjuration, hex, invocation, magic, open sesame, sorcery

- The troll repeated the charm three times, and the princess turned to stone.
[ترجمه گوگل] ترول جذابیت را سه بار تکرار کرد و شاهزاده خانم تبدیل به سنگ شد
[ترجمه ترگمان] جن سه بار طلسم را تکرار کرد و شاهزاده خانم به طرف سنگ برگشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: in physics, a property of one type of quark.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: charms, charming, charmed
(1) تعریف: to fascinate or delight; enrapture.
مترادف: allure, appeal to, beguile, bewitch, captivate, delight, enchant, entrance, fascinate, spellbind
متضاد: appall
مشابه: attract, enrapture, enthrall, intrigue, mesmerize, please, seduce, slay, tempt

- With her darling smile and clapping hands, the baby charms everyone who sees her.
[ترجمه چکامه] این بچه با لبخند دلبرانه و دست زدنش، هر کسی را که می بیندتش مجذوب خودش می کند
|
[ترجمه گوگل] نوزاد با لبخند عزیزش و دست های کف زدن، هر کسی را که او را می بیند مجذوب خود می کند
[ترجمه ترگمان] با لبخند darling و دست زدن به دست زدن به همه کسانی که او را می بینند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to influence by personal attractiveness or pleasing manners.
مترادف: beguile, cajole, inveigle, sweet-talk
متضاد: alienate
مشابه: blandish, entice, flatter, induce, influence, persuade, seduce, soft-soap

- He charmed his boss into forgetting their quarrel.
[ترجمه گوگل] او رئیس خود را مجذوب کرد تا دعوای آنها را فراموش کند
[ترجمه ترگمان] او رئیسش را به خاطر فراموش کردن دعوای آن ها مجذوب کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to act upon with or as if with magical power; enchant; bewitch.
مترادف: bewitch, enchant
مشابه: entrance, hex, mesmerize, spellbind, witch

- The saint is said to have charmed the snakes, making them leave the island.
[ترجمه گوگل] گفته می شود قدیس مارها را مجذوب خود کرده و آنها را مجبور به ترک جزیره کرده است
[ترجمه ترگمان] گفته می شود این مقدس مارها را شیفته کرده است و باعث می شود که آن ها جزیره را ترک کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: charmer (n.)
(1) تعریف: to allure or cause delight.
مترادف: allure, delight, fascinate, please
مشابه: attract, romance

- These old movies still have the power to charm.
[ترجمه گوگل] این فیلم های قدیمی هنوز هم قدرت جذابیت دارند
[ترجمه ترگمان] این فیلم ها هنوز قدرت جاذبه دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to use magic.

- A wizard has the ability to charm and enchant.
[ترجمه گوگل] یک جادوگر این توانایی را دارد که افسون و افسون کند
[ترجمه ترگمان] یه جادوگر توانایی جذب کردن طلسم و افسون رو داره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. charm is her chief asset
جذابیت امتیاز عمده ی اوست.

2. feminine charm doesn't work on him
جذابیت زنانه او را تحت تاثیر قرار نمی دهد.

3. this charm will bring you luck
این طلسم شگون دارد.

4. a magic charm to ward off evil eyes
طلسمی برای خنثی کردن چشم بد

5. a man of charm and cultivation
مردی جذاب و با فرهنگ

6. her friendliness and charm is the secret of her success
راز موفقیت او مهربانی و جذابیت اوست.

7. parvin's speech had charm as well as depth
سخنرانی پروین هم گیرایی و هم عمق داشت.

8. she was oozing charm from every pore
دلبری و طنازی از همه ی مسامات بدنش می تراوید.

9. a woman of poise and charm
زنی متین و جذاب

10. your beauty together with your charm conquered the world. . .
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت. . .

11. pari performed her duties with dispatch and charm
پری وظایف خود را با سرعت و ظرافت انجام داد.

12. the narrow alleys of isfahan have a unique charm
کوچه های باریک اصفهان جذابیت منحصر بفردی دارند.

13. She used all of her seductive charm to try and persuade him.
[ترجمه گوگل]او از تمام جذابیت فریبنده خود برای تلاش برای متقاعد کردن او استفاده کرد
[ترجمه ترگمان]از همه دلربایی her استفاده می کرد تا او را قانع کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He has a lot of charm.
[ترجمه گوگل]او جذابیت زیادی دارد
[ترجمه ترگمان] اون طلسم زیادی داره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The fairy godmother's magic charm turned Cinderella's rags into a beautiful gown.
[ترجمه گوگل]طلسم جادویی مادرخوانده پری، پارچه های سیندرلا را به لباسی زیبا تبدیل کرد
[ترجمه ترگمان]طلسم جادوی fairy، لباس های Cinderella را تبدیل به یک لباس زیبا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. He was irresistibly attracted by her charm.
[ترجمه گوگل]او به طرز غیر قابل مقاومتی جذب جذابیت او شده بود
[ترجمه ترگمان]جاذبه او را به شدت مجذوب کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. It's a town with a lot of old-world charm.
[ترجمه گوگل]این شهر با بسیاری از جذابیت های دنیای قدیم است
[ترجمه ترگمان] این یه شهره با یه عالمه افسون جهانی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The dress lent charm to the girl.
[ترجمه گوگل]این لباس به دختر جذابیت داد
[ترجمه ترگمان]این لباس برای دخترک جذابیت داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. She uses her charm to manipulate people.
[ترجمه گوگل]او از جذابیت خود برای دستکاری مردم استفاده می کند
[ترجمه ترگمان]او از افسون خود برای دستکاری کردن مردم استفاده می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. A few men succumbed to her charm.
[ترجمه گوگل]چند مرد تسلیم جذابیت او شدند
[ترجمه ترگمان]چند نفر از پا در آمدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

طلسم (اسم)
bewitchment, mumbo jumbo, amulet, talisman, spell, fetish, mascot, charm, incantation, cantrip, juju, joss, obeah, phylactery

سحر (اسم)
bewitchment, conjuration, dawn, charm, aurora, daydawn, dayspring, magic, witchcraft, enchantment, sorcery, black art, witchery, black magic, incantation, brightening, thaumaturgy, theurgy, wizardry

افسون (اسم)
bewitchment, fascination, conjuration, spell, charm, enchantment, glamor, incantation, juju

فریبندگی (اسم)
fascination, seduction, temptation, charm, glamor, glamour

دلربایی (اسم)
charm, oomph, mash

مسحور کردن (فعل)
charm, bedazzle, bewitch, ravish, bedevil

افسون کردن (فعل)
witch, charm, fascinate, bewitch, enchant, voodoo

فریفتن (فعل)
fudge, cheat, hustle, wile, lure, decoy, charm, inveigle, entice, deceive, bewitch, delude, enchant, seduce, skunk, captivate, diddle, tempt, euchre, fob, jilt, mesmerize

به انگلیسی

• magic; amulet, talisman; attractiveness, seductiveness
enchant; bewitch, cast a magic spell
charm is the quality of being attractive and pleasant.
if you charm someone, you please them.
a charm is a small ornament that is fixed to a bracelet or necklace.
a charm is also an action, saying, or object that is believed to be lucky or to have magic powers.

پیشنهاد کاربران

گول زدن
جذابیت، دلربایی
عشوه گری
سحر کردن
دلربا

مهره تزئینی
افسون - طلسم - پایه ی گردنبند یا دست بند
خام کردن
Don't let him charm you : اجازه نده بهش که تو رو خام کنه.
Charming : دلربا
Don't be taken in by his charm—he's ruthless
فریب جذابیت و دلربایی ش نخور
نافذ - با انرژی مثبت
■ NOUN
۱. سحر - جادو ( چیزیکه قدرت جادویی داره و از بدی و چشم بد جلوگیری میکنه )
۲. مهره تزئینی - قطعات کوچک که به گردنبد و دستبند اضافه میشوند
۳. جذابیت - دلربایی - فریبندگی

■ VERB
۱. سحر و جادو کردن ( کاری کنی که باعث بشی همه عاشقت بشن )
۲. جذب کردن ( به دلیل زیبایی بیش از حدش )

This guy knows how to charm the ladies : این یارو خوب بلده چجوری خانمارو شیفته ی خودش کنه


■ //noun //
1 [count] :
🔴something that is believed to have magic powers and especially to prevent bad luck
🔵He keeps a horseshoe as a good luck charm.
2 [count] :
🔵 a small object that is worn on a chain or bracelet
🔵a gold charm
🔵a charm bracelet

🔴3 : a quality that causes someone or something to be very likeable : an attractive quality
[count]
🔵He fell under the spell of her charms.
🔵The resort has many charms.
🔵The inn has a quaint charm.

[noncount]
🔵The island possesses great charm.
🔵The new curtains add charm to the room.
🔵The seaside location is a big part of the house's charm.
🔵He won her over with his charm.



■ //verb //
[ obj]
🔴1 : ( to put a spell on ( someone or something
🔵The snake was charmed by the music

2 a :
🔴to cause ( someone ) to like you or to do what you want by being nice, friendly, etc
🔵He was known for his ability to charm voters.
🔵She charmed [=captivated] everyone with her warm smile.
🔵He charmed the committee into approving his proposal.

b :
🔴 to attract ( someone ) by being beautiful or welcoming
🔵I was charmed by the cozy country inn.
گول زدن.
کسی را شیفته ی خود کردن
charm ( فیزیک )
واژه مصوب: افسون
تعریف: عددی کوانتومی که مشخصۀ کوارک ها و هادرون هاست و برای توصیف تقارن بین کوارک و لپتون ابداع شده است
پلاک گردنبند
دلبری / دلربایی کردن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما