برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1469 100 1

convict

/ˈkɑːnvɪkt/ /kənˈvɪkt/

معنی: جانی، مجرم، محکوم، محبوس، سرزنش یا متهم کردن، محکوم کردن
معانی دیگر: محکوم شناختن، گناهکار شناختن، مجرم شناختن، دادباخته کردن، بزهکار، زندانی

بررسی کلمه convict

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: convicts, convicting, convicted
• : تعریف: to find (a person) guilty of a crime or misdemeanor, esp. after a legal proceeding.
مترادف: condemn, sentence
متضاد: acquit, exonerate
مشابه: adjudge, doom

- The jury finally convicted the man of murder after a lengthy trial.
[ترجمه ترگمان] هیات‌منصفه در نهایت مرد قتل را پس از یک محاکمه طولانی محکوم کرد
[ترجمه گوگل] هیئت منصفه پس از یک محاکمه طولانی، مرد را به قتل محکوم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The police knew they didn't have enough evidence to convict their suspect.
[ترجمه ترگمان] پلیس می‌دانست که آن‌ها مدرک کافی برای محکوم کردن suspect ندارند
[ترجمه گوگل] پلیس می دانستند که مدارک کافی برای متقاعد کردن خود ندارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: convictable (convictible) (adj.)
(1) تعریف: a person who has been found guilty of a crime or misdemeanor.
مترادف: criminal, offender
مشابه: crook, culprit, delinquent, felon, gangster, lawbreaker, malefactor, outlaw, public enemy, transgressor, wrongdoer

...

واژه convict در جمله های نمونه

1. to convict someone of a crime
کسی را مجرم (گناهکار یا مقصر) شناختن

2. a loose convict
تبهکار ول (در شهر)

3. there was not enough evidence to convict him
مدرک کافی برای محکوم کردن او وجود نداشت.

4. to scour a town for an escaped convict
در پی محکوم فراری شهر را گشتن

5. I have all the evidence necessary to convict this young criminal now.
[ترجمه ترگمان]من همه شواهد لازم را دارم که این جنایتکار را محکوم کنم
[ترجمه گوگل]من تمام شواهد لازم برای محکوم کردن این جنایتکار جوان را در حال حاضر دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Murrow's evidence was enough to convict Hayes of murder.
[ترجمه ترگمان]شواهد Murrow کافی بود که \"هیز\" رو به قتل محکوم کنه
[ترجمه گوگل]شواهد مورو به اندازه کافی برای محکوم کردن هیز قتل بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He was stigmatised as an ex - convict.
[ترجمه ترگمان]اون مثل یه جبر کار سابق کار می‌کرد
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک محکوم سابق م ...

مترادف convict

جانی (اسم)
convict , bane , criminal , felon , highbinder , malefactor
مجرم (اسم)
convict , wrongdoer
محکوم (اسم)
con , convict , lag , chummy , jailbird , geezo , lagger , lockstepper
محبوس (اسم)
convict , jailbird
سرزنش یا متهم کردن (فعل)
convict
محکوم کردن (فعل)
adjudge , condemn , convict , sentence , attaint

معنی convict در دیکشنری تخصصی

convict
[حقوق] محکوم کردن، مقصر شناختن، محکوم، مجرم، مقصر، زندانی

معنی کلمه convict به انگلیسی

convict
• prisoner, person convicted of a crime
• prove someone guilty of a crime; convince someone of error or wrongdoing, instill someone with a sense of guilt; declare guilty
• to convict someone of a crime means to find them guilty of it in a court of law.
• a convict is someone who is serving a prison sentence; an old-fashioned use.
convict of a charge
• prove guilty
autrefois convict
• claim that the accused has already been convicted and therefore may not tried again for the same offense
ex convict
• (criminology) ex prisoner; person who has who has served time in prison after being convicted of a crime

convict را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Ammar
متقاعد کردن
میثم علیزاده
1. محکوم( کردن)
* در مورد مدل مو یعنی خیلی کوتاه( عین زندانی ها)
راها
محکوم کردن یک مجرم (در دادگاه)
زندانی، مجرم
میثاق دهقانی
محکوم شناختن / مجرم شناختن / گناهکار شناختن
مرتضی
convict ::: محکوم شدن ( گناهکار شناخته شدن )

acquit :::بیگناه شناخته شدن ( بیگناه دانستن )

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی convict
کلمه : convict
املای فارسی : کنویکت
اشتباه تایپی : زخدرهزف
عکس convict : در گوگل

آیا معنی convict مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )
شبکه مترجمین ایران