برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1647 100 1
شبکه مترجمین ایران

company

/ˈkəmpəni/ /ˈkʌmpəni/

معنی: گروه، جمعیت، دسته، انجمن، شرکت، گروهان، هیئت بازیگران، همراه کسی رفتن
معانی دیگر: همدمی، مجالست، همنشینی، مصاحبت، انس، الفت، گروه (که به منظور خاصی تشکیل شده باشد)، شرکا، مهمان، مهمانان، هم صحبت، یار، (ارتش) گروهان، (کشتی) ناویان (افسران و ملوانان و جاشویان) (ship's company هم می گویند)، (قدیمی) همراهی کردن، ملازمت کردن، (قدیمی - با: with) هم نشینی کردن، الفت داشتن با، (قرون وسطی) اتحادیه صنفی، شرکت مخفف ان co میباشد، مصاحبت کردن با

بررسی کلمه company

اسم ( noun )
حالات: companies
عبارات: part company
(1) تعریف: a business firm.
مترادف: business, firm
مشابه: agency, concern, corporation, enterprise, house, partnership

(2) تعریف: an assembled group of people.
مترادف: assemblage, congregation, group
مشابه: assembly, band, circle, community, gathering, meeting, outfit

(3) تعریف: a guest or guests.
مترادف: guest, visitor
مشابه: caller

- We had company for two weeks.
[ترجمه محمد م] ما به مدت دو هفته مهمان داشتیم.
|
[ترجمه سمیرا] برای دو هفته باهم دورهمی داشتیم
|
[ترجمه کیانا] ما برای دوهفته دور هم جمع شدیم|
...

واژه company در جمله های نمونه

1. company commander
فرمانده‌ی گروهان

2. azarpad company will not sanction these expenditures
شرکت آذرپاد این هزینه‌ها را نخواهد پذیرفت.

3. ford company recalled its 1996 trucks
کمپانی فورد کامیون‌های سال 1996 خود را فراخوان کرد.

4. his company is a going concern
کار شرکت او گرفته است.

5. his company jobs and does not deal with retail customers
شرکت او عمده‌فروشی می‌کند و با مشتریان خرده‌پا سر و کار ندارد.

6. his company smashed up during the slump
در دوران کسادی شرکت او دچار ورشکستگی شد.

7. our company has marketed a number of new products
شرکت ما چند کالای جدید به بازار عرضه کرده است.

8. our company is in the forefront of space technology
شرکت ما از نظر فنون فضایی در صدر قرار دارد.

9. our company is not willing to take another gamble
شرکت ما دیگر حاضر نیست سرمایه‌ی خود را به مخاطره بیاندازد.

10. that company is defunct
آن شرکت منحل شده است.

11. that company is no longer in business
آن شرکت بسته شده است.

12. the company became bankrupt
...

مترادف company

گروه (اسم)
many , school , section , outfit , mass , heap , cohort , kind , flock , society , assembly , clique , ring , troop , team , pack , army , host , corps , group , company , platoon , folk , crowd , class , gang , clinch , cluster , bunch , ensign , fry , shoal , bevy , concourse , swarm , throng , congregation , covey , herd , multitude , horde , legion , rout , skulk , squad
جمعیت (اسم)
habitancy , party , heap , flock , society , bike , army , group , company , population , crowd , people , mob , gang , cortege , press , throng , herd , habitance , gaggle
دسته (اسم)
detachment , school , section , regimen , hand , party , order , stack , handle , shaft , sect , kind , clump , clique , set , troop , stem , fagot , lever , team , pack , sheaf , army , host , corps , group , company , category , class , gang , assortment , grouping , estate , junta , ear , helm , cluster , ensign , batch , deck , knob , handhold , handgrip , bevy , tuft , fascicle , genre , genus , brigade , wisp , parcel , clan , gens , confraternity , drove , congregation , covey , stud , haft , hilt , skein , helve , horde , nib , shook , rabble , skulk , squad , trusser
انجمن (اسم)
order , union , association , assemblage , faction , meeting , community , society , assembly , convention , institute , moot , group , company , council , convocation , congress , club , guild , coterie
شرکت (اسم)
firm , hand , association , society , company , unity , corporation , body corporate , cahoot , consociation
گروهان (اسم)
company
هیئت بازیگران (اسم)
company
همراه کسی رفتن (فعل)
company

معنی عبارات مرتبط با company به فارسی

اتحادیه ی محدود به یک کارخانه یا شرکت (که با اتحادیه های کارگری دیگر رابطه ندارد و معمولا دست نشانده ی مدیران شرکت است)، اتحادیه ی منفرد
همراهی کردن، ملازمت کردن
پزشک شرکت
کمپانی هند شرقی (نام چند شرکت اروپایی که در آسیای خاوری فعالیت داشتند به ویژه یک شرکت انگلیسی که از 1600 تا 1874 در هندوستان، بازرگانی و کشورداری می کرد)
شرکت اعتبارات تجاری، موسسه ی تامین مالی، بنگاه پول رسانی، بنگاه مال رسانی
(امریکا) گروه آتش نشانی
(اقتصاد - شرکتی که اکثریت سهام و اوراق چند شرکت دیگر را دارد و آنها را کنترل می کند) شرکت مادر، شرکت دارنده ی سهام، شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند، شرکت مرکزی
شرکت سرمایه گذاری
(بازرگانی) شرکت سهامی تضامنی، شرکت سهامی با مسئولیت محدود
1- (با: with) همنشینی کردن، مصاحبت کردن با، معاشرت کردن با2- همراهی کردن، به همراه رفتن، 1- نزد کسی ماندن، تنها نگذاشتن 2- همراهی کردن
شرکت با مسئو ...

معنی company در دیکشنری تخصصی

company
[حقوق] شرکت، گروه، دسته
[نساجی] کمپانی - شرکت
[حقوق] حقوق شرکتها
[کامپیوتر] شبکه شرکت ؛ شبکه همکار
[حقوق] شرکت وابسته (شرکتی که حداقل 20 درصد و حداکثر 50 درصد سرمایه آن متعلق به یک یا چند شرکت دیگر باشد)
[حقوق] شرکت مدنی
[حقوق] شرکتی که سهام آن در دست عده معدودی باشد، شرکت خانوادگی
[کامپیوتر] شرکت اجاره دهنده کامپیوتر
[کامپیوتر] شرکت خدمات کامپیوتری
[حقوق] شرکت تحت کنترل
[حقوق] شرکت مادر، شرکت کنترل کننده
[سینما] شرکت پخش فیلم
[حسابداری] شرکت با فعالیتهای نامتجانس
[حسابداری] موسسه خدماتی وصول مطالبات

معنی کلمه company به انگلیسی

company
• corporation, firm; band, ensemble; basic military unit; people who are visitors in someone's house, guests, visitor (e.g.: "i am having company for dinner tonight"); condition of being with another person or with others; companionship
• accompany; associate with
• a company is a business organization that makes money by selling goods or services.
• a theatre or dance company is a group of performers who work together.
• a company of soldiers is a group of soldiers that is usually part of a battalion or regiment, and that is divided into two or more platoons.
• company is the state of having someone with you, rather than being on your own.
• if you keep someone company, you spend time with them and stop them feeling lonely or bored.
company car
• automobile provided by the company that one is employed by
company check
• check which is drawn on an account belonging to a company
company commander
• officer in charge of a company (military unit composed of two or more platoons)
company foundation
• building of a company, starting of a business
company goals
• purposes on which a company was founded, fundamental ideals and vision of a corporation
company in establishment
• company in the process of being legally formed
company laws
• rules of a certain company, company regulations
company limited
• company restricted as to amount of liability
company limited by guarantee
• company that in the event of its breakup its owners will be responsible for its debts in an amount that was ...

company را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا ایوبی صانع
همخوابه -همبستر
alirezaaa
شرکت(حسابداری )
fatemeh mosazadeh
کومپانی
امیر زمانی
شرکت سهامی
صدف
1شرکت
2همراه کسی جایی رفتن
یوسف صابری
ملازم و معاشر
مرتضی
accompany :::: همراهی کردن
companion :::: همراه ( یار )
company :::: همراهی ( مشارکت ، شرکت )
ایرزاد
کُمپانی

کُمپانی : کُم - پان - ای
کُم = هَم
پان = نان
-ای = -ای

کُمپانی = هَمنانی
جایی که گروهی با هم کار می کنند و نان یا روزی خود را به دست می آورند.
روشنک درخشانی
I will return to the company after finishing the administrative work
من بعد از اتمام کار اداری به شرکت برمی گردم
سعید صفاری مقدم
در معیشت کسی بودن
در معاشرت با کسی بودن
M.A
همنشینی - مصاحبت
English User
هم جواری، همراهی
هم جوار، همراه
سيب
If you did not enter the analysis data incorrectly
I was in your company
اگرشما دادها ي اناليز را اشتباه وارد نميكردين
من در شركت شما حضور داشتم
سيب
I will apply for admission in your company
من براي پذيرش در شركت شما اقدام خواهم كرد
Pedram
مهمانی ، شرکت
iman88
هم صحبت .هم نشین.مهمان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی company

کلمه : company
املای فارسی : کمپانی
اشتباه تایپی : زخئحشدغ
عکس company : در گوگل

آیا معنی company مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )