برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1472 100 1

clarify

/ˈklerəˌfaɪ/ /ˈklærɪfaɪ/

معنی: تصریح کردن، روشن کردن، توضیح دادن، واضح کردن
معانی دیگر: (به ویژه در مورد آبگونه ها) صاف کردن، پالودن، پالاییدن، صافی کردن، شفاف کردن، زلال کردن یا شدن، روشنگری کردن، (مطلبی را) روشن کردن

بررسی کلمه clarify

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: clarifies, clarifying, clarified
(1) تعریف: to make more understandable; make clear.
مترادف: elucidate, explain
متضاد: confuse, muddy, obfuscate
مشابه: account, analyze, clear, define, demonstrate, describe, disclose, explicate, get across, illuminate, interpret, resolve, show, sort

- She clarified her objections to the plan.
[ترجمه ترگمان] او مخالفتش با این برنامه را روشن ساخت
[ترجمه گوگل] او اعتراض خود را به این طرح روشن کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to remove impurities; render clearer.
مترادف: clear, purify
مشابه: cleanse, filter, purge, rarefy, refine

- This filter clarifies water.
[ترجمه سینا هابیلی] این فیلتر، آب را تصفیه می کند|
[ترجمه ترگمان] این فیلتر آب را روشن می‌کند
[ترجمه گوگل] این فیلتر آب را روشن می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه clarify در جمله های نمونه

1. to clarify butter, you must first heat it well
برای پالایش کره باید اول آن را خوب داغ کرد.

2. to clarify one's meaning
مقصود خود را توضیح دادن

3. Could you clarify one or two points for me?
[ترجمه ترگمان]میشه یکی دو مورد رو برام روشن کنی؟
[ترجمه گوگل]می توانید یک یا دو امتیاز برای من روشن کنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. I hope that what I say will clarify the situation.
[ترجمه ترگمان]امیدوارم که آنچه می‌گویم اوضاع را روشن کند
[ترجمه گوگل]من امیدوارم که آنچه که من می گویم وضعیت را روشن می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Headings and sub-headings further clarify the structure of the article.
[ترجمه ترگمان]Headings و sub بیشتر ساختار مقاله را روشن می‌کنند
[ترجمه گوگل]عنوان ها و زیر شاخه ها بیشتر ساختار مقاله را روشن می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Could you clarify the first point please? I don't understand it completely. ...

مترادف clarify

تصریح کردن (فعل)
affirm , restate , clarify , explain , reiterate , specify , stipulate
روشن کردن (فعل)
light , clear , clarify , explain , lighten , ignite , brighten , turn on , illuminate , elucidate , refresh , enucleate , explicate , enlighten , illume , illumine , upstart , relume
توضیح دادن (فعل)
clear , illustrate , clarify , explain , state , elucidate , enucleate , explicate
واضح کردن (فعل)
clear , clarify , expound

معنی clarify در دیکشنری تخصصی

clarify
[شیمی] تصفیه شدن ، تصفیه کردن
[نفت] تصفیه کردن

معنی کلمه clarify به انگلیسی

clarify
• make clear, explain
• if you clarify something that is difficult or unclear, you make it easier to understand.

clarify را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ناهید
توضیح دادن, روشن کردن
علی
واضح
Amila
روشن کردن،توضیح دادن،شفاف کردن، تصفیه کردن
Verb
محدثه فرومدی
تبیین (کردن)، روشن‌سازی (کردن)
پیمان
آشکار کردن
پیمان
discovery
آرمین گلاره
شفاف سازی
رجب زاده
مشخص کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی clarify
کلمه : clarify
املای فارسی : کلریفی
اشتباه تایپی : زمشقهبغ
عکس clarify : در گوگل

آیا معنی clarify مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران