baby

/ˈbeɪbi//ˈbeɪbi/

معنی: شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن
معانی دیگر: (امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)، بچه ی کوچک، شیرخواره، نوزاد حیوان، توله، جوجه، وابسته به نوزاد، کودکانه، جوانترین، کوچکترین، خردترین، خردسال ترین، (امریکا - خودمانی) عزیزم، جانم، (عامیانه) شخص، چیز، بچه مانند، بچه ننه، بچه بازی درآوردن، لوس شدن، با کسی مثل کودک رفتار کردن، تر و خشک کردن، توجه کردن، مانند کودک رفتار کردن

بررسی کلمه

اسم ( noun )
حالات: babies
(1) تعریف: a newly-born or very young child in the first stages of development; infant.
مترادف: babe, bambino, infant, neonate, newborn
مشابه: child, kid, nursling, papoose, suckling, toddler, tot, weanling, youngster

- The baby needs to be fed every few hours.
[ترجمه عسگر] نوزاد باید هر ساعته غذا بخورد
|
[ترجمه .‌] بچه و عزیز میشه
|
[ترجمه Honay] کودک هر چند ساعت کوتاه نیاز به غذا دارد
|
[ترجمه گوگل] کودک باید هر چند ساعت یکبار شیر بخورد
[ترجمه ترگمان] نوزاد باید هر چند ساعت غذا بخورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Their baby began to walk at eleven months of age.
[ترجمه Mad Hatter] بچه آنها در یازده ماهگی شروع به راه رفتن کرد .
|
[ترجمه شنان احمدی] نوزاد آنها در یازده ماهگی شروع با قدم گذاردن کرد
|
[ترجمه شان] نوزاد آن ها در سن یازده ماهگی ، شروع به راه رفتن کرد.
|
[ترجمه گوگل] کودک آنها در یازده ماهگی شروع به راه رفتن کرد
[ترجمه ترگمان] نوزاد آن ها در ۱۱ ماهگی شروع به قدم زدن کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a young or newborn animal.
مترادف: newborn
مشابه: progeny, suckling, weanling, young, youngster

- As a baby, this lion was cared for by humans.
[ترجمه گوگل] این شیر در کودکی توسط انسان نگهداری می شد
[ترجمه ترگمان] به عنوان یک کودک، این شیر مورد توجه انسان ها بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the youngest person in a family or group.
مشابه: junior, youngster

- My younger brother is the baby of the family.
[ترجمه نیلو] برادر کوچیکه ء من، ته تغاری خانواده است.
|
[ترجمه گوگل] برادر کوچکترم فرزند خانواده است
[ترجمه ترگمان] برادر کوچک تر من فرزند خانواده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a person who behaves childishly or immaturely.
مترادف: child
مشابه: naif

- Don't be such a baby; the water isn't that cold!
[ترجمه گوگل] اینقدر بچه نباش آب آنقدرها هم سرد نیست!
[ترجمه ترگمان] بچه بازی در نیار، آب آن قدرها هم سرد نیست!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (informal) a person, esp. a woman, who is the object of one's affection.
مترادف: babe
مشابه: gal, girl, girlfriend, honey, lass, sweetheart

- My baby left me, but I know she'll come back.
[ترجمه گوگل] بچه ام مرا ترک کرد، اما می دانم که او برمی گردد
[ترجمه ترگمان] بچه ام مرا تنها گذاشت، اما می دانم که او بر می گردد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: (informal) something of personal concern or pride.
مترادف: pride and joy

- That project is his baby.
[ترجمه نیلو] آن پروژه مثل بچه اش می ماند.
|
[ترجمه ..] بچه و عزیزم میشه
|
[ترجمه گوگل] آن پروژه فرزند اوست
[ترجمه ترگمان] آن پروژه بچه اش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: very youthful; childlike.
مشابه: childlike, infantile, innocent, young, youthful

- With that baby face, it's hard to believe he's going to be thirty.
[ترجمه نیلو] با این چهرهء بچگانه اش، باورش سخت است که دارد سی ساله می شود.
|
[ترجمه گوگل] با آن چهره کودک، باورش سخت است که او سی ساله شود
[ترجمه ترگمان] با این صورت، باورش سخته که اون ۳۰ سالش باشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: very young.
مترادف: infant, little, small
مشابه: immature, newborn, young

- Let's see the baby elephant.
[ترجمه mohadese] بیاید یک فیل بچه ببینیم
|
[ترجمه گوگل] بیایید بچه فیل را ببینیم
[ترجمه ترگمان] بذار یه فیل کوچولو رو ببینیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: suitable for a baby.
مترادف: infant

- She finally donated most of her son's baby clothes that she'd been keeping.
[ترجمه گوگل] او سرانجام بیشتر لباس‌های کودک پسرش را که همیشه نگه می‌داشت، اهدا کرد
[ترجمه ترگمان] او بالاخره لباس های نوزاد پسرش را که او نگهداری می کرد، اهدا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: babies, babying, babied
مشتقات: babyish (adj.)
(1) تعریف: to overprotect and pamper.
مترادف: coddle, cosset, mollycoddle, overprotect, pamper, spoon-feed
مشابه: dandle, dote on, spoil

- With he way you baby those children, it's no wonder they can't do anything for themselves.
[ترجمه Yeganeh] اینطور که شما خیلی زیاد بچه رو ناز پرورده کردین، تعجبی نداره که اونا نمیتونن حتی کاری واسه خودشون انجام بدن.
|
[ترجمه گوگل] با توجه به این که او به این بچه ها بچه می دهید، جای تعجب نیست که آنها نمی توانند کاری برای خودشان انجام دهند
[ترجمه ترگمان] با وجود اینکه اون بچه رو به دنیا اورده، تعجبی نداره که اونا نمی تونن کاری برای خودشون بکنن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to treat with special care.
مترادف: nurture
متضاد: neglect
مشابه: coddle, favor, protect

- He likes his wife to baby him when he's sick.
[ترجمه A learner] او دوست دارد وقتی مریض است، همسرش او را لوس کند.
|
[ترجمه گوگل] او دوست دارد وقتی مریض است همسرش به او بچه بدهد
[ترجمه ترگمان] اون از زنش خوشش میاد وقتی مریضه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. baby food
خوراک کودک

2. baby jesus was placed in a manger
عیسای نوزاد را در آخور قرار دادند.

3. baby powder helps to avoid chafing
پودر بچه جلوی پوست رفتگی را می گیرد.

4. baby teeth
دندان های شیری

5. baby boom
افزایش زاد و ولد

6. a baby drinks milk
بچه شیر می خورد.

7. a baby drinks milk from the mother's breast
نوزاد از پستان مادر شیر می خورد.

8. my baby brother
کوچکترین (کم سال ترین) برادر من

9. our baby has a cough and a fever
بچه ی ما سرفه می کند و تب دارد.

10. the baby arrived last night
بچه دیشب به دنیا آمد.

11. the baby breathes with difficulty
بچه به سختی نفس می کشد.

12. the baby creeps
کودک چهار دست و پا می رود.

13. the baby drank his milk and belched
بچه شیر خود را خورد و آروق زد.

14. the baby fussed all night
بچه تمام شب بی قراری می کرد.

15. the baby had rosy cheeks
کودک لپ های گلگونی داشت.

16. the baby has a temperature
بچه تب دارد.

17. the baby has fat cheeks
بچه گونه های گوشتالو دارد.

18. the baby has started to crawl
کودک شروع به سینه خیز رفتن کرده است.

19. the baby is bawling
کودک دارد گریه و فریاد می کند.

20. the baby is cutting teeth
بچه دارد دندان در می آورد.

21. the baby is still wide awake
نوزاد هنوز کاملا بیدار است.

22. the baby nurses several times a day
بچه روزی چندین بار از پستان (مادر) شیر می خورد.

23. the baby quickened in her womb
کودک در شکم او (مادر) تکان می خورد.

24. the baby slobbered on his mother's shoulder
آب دهان کودک روی شانه ی مادرش جاری شد.

25. the baby smiled at her mother
نوزاد به مادرش لبخند زد.

26. the baby sobbed himself to sleep
کودک آنقدر زاری کرد که خوابش برد.

27. the baby spat his food out onto my lap
کودک خوراک خود را روی دامن من بالا آورد.

28. the baby sucked the bottle
نوزاد به بطری مک می زد.

29. the baby sucks his mothers breast
کودک پستان مادر را می مکد.

30. the baby suffers from a diarrhetic condition
کودک دچار حالت اسهالی شده است.

31. the baby vomited
کودک قی کرد.

32. the baby wants milk
کودک شیر می خواهد.

33. the baby was babbling away in his crib all morning
کودک تمام صبح در گهواره ی خود غان و غون می کرد.

34. the baby was lullabied to sleep
بچه با لالایی خوابش برد.

35. the baby was playing in her crib
بچه در تخت خود بازی می کرد.

36. the baby was wrapped in a blanket and couched on the sofa
کودک را در پتو پیچیده و روی نیمکت خوابانده بودند.

37. the baby wept herself to sleep
کودک آن قدر گریه کرد که خوابش برد.

38. the baby wriggles its toes
کودک انگشتان پای خود را تکان می دهد.

39. their baby is quite a charmer
بچه ی آنها خیلی مامانی است.

40. to baby a cat
از گربه ای مواظبت کردن

41. your baby is such a delight!
کودک شما واقعا دوست داشتنی است ؟

42. a chubby baby
نوزاد چاق و سالم

43. a newborn baby
نوزاد،کودک تازه به دنیا آمده

44. a sleeping baby
بچه ی خواب

45. a test-tube baby
بچه ی بارور شده توسط لقاح مصنوعی

46. a tiny baby
نوزاد کوچولو

47. a whiny baby
کودکی که زود بی تابی و زاری می کند

48. an adorable baby
کودک تو دل برو

49. hush! the baby is sleeping
هیس ! بچه خواب است.

50. is the baby still asleep?
بچه هنوز خواب است ؟

51. leave the baby alone, you fiend!
سر به سر بچه نذار،شیطون !

52. mind the baby while i am cooking
تا دارم آشپزی می کنم از بچه مواظبت کن.

53. pick the baby up gently
بچه را با ملاحظه و یواش بردار.

54. rock the baby in he cradle
بچه را در گهواره اش بجنبان.

55. the flea-bitten baby cried all night
کودک کک گزیده تمام شب گریه کرد.

56. when our baby becomes ill, she gets very fussy
بچه ی ما وقتی بیمار می شود خیلی بی قراری می کند.

57. change a baby
کهنه ی بچه را عوض کردن

58. rock a baby to sleep
با تکان دادن بچه را خواب کردن

59. a cunning little baby
بچه ی ریزه میزه و جذاب

60. he lifted the baby up so that they could all see it
او بچه را سر دست بلند کرد تا همه او را ببینند.

61. i held the baby in my arms
بچه را بغل گرفتم.

62. i lifted the baby and hustled through the crowd
بچه را بلند کردم و با فشار از میان مردم رد شدم.

63. i patted the baby on the head
سرکودک را نوازش کردم.

64. i placed the baby in the cradle
بچه را در گهواره قرار دادم.

65. i undressed the baby
من لباس بچه را در آوردم.

66. mehri gave the baby a bath
مهری بچه را آبتنی کرد.

67. mehri kisses the baby
مهری بچه را می بوسد.

68. she clutched her baby tightly in her arms
او بچه اش را محکم در بغل نگهداشت.

69. she cradled her baby carefully
او طفل خود را با دقت در گهواره گذاشت.

70. she hummed the baby to sleep
زیر لبی (لالایی) خواند تا بچه به خواب رفت.

مترادف ها

شخص ساده و معصوم (اسم)
babe, baby

کودک (اسم)
babe, baby, child, kid, infant, tike, bantling, trot, chit, tyke

طفل (اسم)
babe, baby, child, infant, brat, inexperienced person, tyke

نوزاد (اسم)
grub, babe, baby, newborn, hatchling, bambino, chick

بچه (اسم)
native, fellow, baby, child, kid, infant, chick, cub, bairn, chicken, brood, calf, chit, whelp

بچه کوچک (اسم)
tot, baby, kid, bambino, tad, little boy

نوازش کردن (فعل)
stroke, blandish, coax, baby, fondle, coddle, pet, pat, canoodle, cuddle, dandle

تخصصی

[سینما] مدل کوچک

انگلیسی به انگلیسی

• infant, very young child; honey, sweetie (term of endearment); childish person (slang)
spoil, indulge; treat like a baby
tiny, miniature, dwarf; babyish; pertaining to or resembling a baby
a baby is a very young child that cannot yet walk or talk.
some people use baby as an affectionate way of addressing someone; an informal use.

پیشنهاد کاربران

"عزیزم" هم معنی میده که شاید بیشترین کاربردش در همو ن فرهنگ عامیانه در امریکا همین عزیزم باشه. خود گوگل ترنسلیتور هم زیرش زائیده! تو رمانها بارها دیدم ترجمه کرده "نوزاد"
کودک
مثال: The baby slept peacefully in its crib.
کودک در سریر خود به آرامی خوابید.
*آموزش زبانهای انگلیسی، ترکی استانبولی و اسپانیایی
░▒▓█🇧 🇦 🇧 🇾 █▓▒░
این واژه یکی از پر معنی ترین و پر استفاده ترین واژه ها می باشد پس به معانی و تعاریف آن خوب دقت کنید .
🅽🅾🆄🅽
۱ _ نوزاد
۲ _ به حیوانات بسیار جوان گفته میشود
۳ _ نابالغ
...
[مشاهده متن کامل]

Stand up for yourself _ don't be such a baby
۴ _ معمولا همسران یا دوست دختر و دوست پسر ها همدیگر را baby خطاب میکنند
Hey baby , what are you doing later ?
۵ _ گاهی آخرین فرزند خانواده را baby خطاب میکنند
۶ _ هنگام علاقه به وسیله یا چیزی نیز استفاده میشود
See my new car here? I can't wait to take this baby for a drive
🅰🅳🅹🅴🅲🆃🅸🆅🅴
relating to a baby and much� smaller �than �the �usual
e. g.
baby boy _ baby elephant _ baby clothes _ baby corn etc
🆅🅴🆁🅱
coddle _ fuss over
مراقبت کردن ( بیش از حد ) ، نوازش کردن ، لوس کردن

به معنای مراقبت هم می باشد
برای مثال:
. I baby you
معنی:
من ازت مراقبت میکنم.
1. ( عامیانه ) مشکل و گرفتاری خاص یک فرد.
2. یک چیزی که خیلی بهش علاقه دارید.
3. معشوقه/محبوب/عزیزم.
4. بچه یا نوزاد.
5. نسبتا کوچک از نوع خود ( a baby car ) .
?Why do lovers like to call one another baby
If you have known each other for a while, and he finds you adorable, he is most likely to start calling you baby. When he calls you baby, it means he considers you a cute baby that needs to be loved, protected and treasured. He wants you to know how he feels about you. And vice versa
...
[مشاهده متن کامل]

نوزاد_طفل_معصوم
هرزگاهی معنی عزیزم رو میده اما خب به بچه هم میگن
Noun - countable - informal :
Thing
چیز
شیء ( به خصوص بخشی از یک تجهیز یا یک ماشین که فرد به آن علاقه فراوانی داشته و از آن مراقبت زیادی می کند. )
به عنوان مثال :
This baby can reach speeds of 130 miles per hour
منابع• https://www.ldoceonline.com/dictionary/baby
یعنی عزیزم
ولی معنی کودک هم میده
واژه ( بَبَه، بِبِه ) و دگرریختهای آن در زبانهای گوناگون:
پارسی: بِبِه، بَبَه، نی نی
سانسکریت:BABABA
یونانی:BABAI
لاتین:BABAE، PAPAE
فرانسه: BEBE
اسپانیایی:BEBE، NENE
ایتالیایی:BABBO
...
[مشاهده متن کامل]

آلمانی کهن:BOBE، BABE
پروسی کهن:BEBINT
آلمانی:BABY
اسلاوی کهن:BABLU
صربی:BABA، BOBOCEM
لیتوانی:BOBA
لتونی: BABINAT
سلتی:BABAN
ولزی:BABAN
آلبانیایی:BEBE
این واژه یک واژه هندواروپایی است.
پس گشت:رویه 113 از نبیگ فرهنگ ریشه های هندواروپایی زبان فارسی/نویسنده:دکتر منوچهر آریانپور کاشانی

baby انگلیسی تغییر یافته ی" بَه بَه" یا" بَه بِه " می باشد. که در زبان ترکی و فارسی بچه و طفل و کودک معنی می دهد.
تخصصی کشاورزی
“baby” or immature carrots versus mature
carrots ) هویج 'بچه' یا نارس در مقابل هویج بالغ و رسیده
در روابط دوستانه و عاشقانه: عزیزم ، جوجو
واژه baby به معنای بچه
واژه baby به معنای بچه به کودک انسان یا حیوان اطلاق می شود که بسیار کم سن و سال باشد. معمولا از baby برای اشاره به نوزاد انسان استفاده می شود.
منبع: سایت بیاموز
نوزاد ، زاده
به معنی لوس کردن هم به کارمی رود
بچه ؛ عزیرم ؛ مثل بچه رفتار کردن ( با کسی )
# a newborn baby
# a baby elephant
# Oh baby, I love you
# The boys were now ten and twelve and didn't want their mother to baby them
بچه ته تغاری خونه
baby spinach اسفناج تازه
درسته به معنی عزیزم و جانمه اما گاهی به معنی دوشیزه و حتی داف هم هست.
I was holding this baby. . . .
من این دوشیزه رو نگه داشتم. . .
. . . He loves babes and motorbikes
اون پسره عاشق داف ها و موتورسیکلته.
نی نی ، کودک ، نوزاد
The son of our future
پسر آینده ما
هم به معنای بچه و هم به معنای عزیز .
کودک👶🏻
You will hold her in your arms more than I do
I love you more than our son
بیشتر از من در آغوش خود خواهی گرفت 😍🥰😘
تو رو بیشتر از پسرمون دوست خواهم داشت🤩😋😉💋😘
Baby as a verb means give special care and attention� and in persion it means توجه مراقبت کردن
For example )
I baby you
یعنی
من به تو توجه میکنم/من از تو مراقبت میکنم. . .
یا
جمله ی نمونه ی
...
[مشاهده متن کامل]

don't baby him - he's old enough to look after himself
که معنیش میشه
از اون ( انقدر ) مراقبت نکن ( بهش انقدر توجه نکن ) اون به اندازه ی کافی بزرگ شده که خودش بتونه از خودش مراقبت کنه. . .

خطاب:عزیزم
لوس کردن
baby برگرفته شده از باوه است!
معنی: بُرنا، شاب، رسیده، تازه، نُونَوار، جوان! -
نازنین، زیبا، قشنگ، خوشگل ( خوشمَل ) ، دوست داشتنی، خواستنی، گوگولی!

بچه
baby ( v ) = give special care and attention معنی ( روبه رو )
جمله ی نمونه ( قسمت پایین )
don't baby him - he's old enough to look after himself
نوزاد کوچک
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣١)

بپرس