برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1726 100 1
شبکه مترجمین ایران

baby

/ˈbeɪbi/ /ˈbeɪbi/

معنی: شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن
معانی دیگر: (امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)، بچه ی کوچک، شیرخواره، نوزاد حیوان، توله، جوجه، وابسته به نوزاد، کودکانه، جوانترین، کوچکترین، خردترین، خردسال ترین، (امریکا - خودمانی) عزیزم، جانم، (عامیانه) شخص، چیز، بچه مانند، بچه ننه، بچه بازی درآوردن، لوس شدن، با کسی مثل کودک رفتار کردن، تر و خشک کردن، توجه کردن، مانند کودک رفتار کردن

بررسی کلمه baby

اسم ( noun )
حالات: babies
(1) تعریف: a newly-born or very young child in the first stages of development; infant.
مترادف: babe, bambino, infant, neonate, newborn
مشابه: child, kid, nursling, papoose, suckling, toddler, tot, weanling, youngster

- The baby needs to be fed every few hours.
[ترجمه ترگمان] نوزاد باید هر چند ساعت غذا بخورد
[ترجمه گوگل] کودک باید هر چند ساعته تغذیه شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Their baby began to walk at eleven months of age.
[ترجمه Mad Hatter] بچه آنها در یازده ماهگی شروع به راه رفتن کرد .
|
[ترجمه شنان احمدی] نوزاد آنها در یازده ماهگی شروع با قدم گذاردن کرد|
[ترجمه ترگمان] نوزاد آن‌ها در ۱۱ ماهگی شروع به قدم زدن کرد
[ترجمه گوگل] بچه آنها شروع به یازده ماهگی کرد ...

واژه baby در جمله های نمونه

1. baby food
خوراک کودک

2. baby jesus was placed in a manger
عیسای نوزاد را در آخور قرار دادند.

3. baby powder helps to avoid chafing
پودر بچه جلوی پوست رفتگی را می‌گیرد.

4. baby teeth
دندان‌های شیری

5. baby boom
افزایش زاد و ولد

6. a baby drinks milk
بچه شیر می‌خورد.

7. a baby drinks milk from the mother's breast
نوزاد از پستان مادر شیر می‌خورد.

8. my baby brother
کوچکترین (کم‌سال‌ترین) برادر من

9. our baby has a cough and a fever
بچه‌ی ما سرفه می‌کند و تب دارد.

10. the baby arrived last night
بچه دیشب به‌دنیا آمد.

11. the baby breathes with difficulty
بچه به سختی نفس می‌کشد.

12. the baby creeps
کودک چهار دست و پا می‌رود.

13. the baby drank his milk and belched
بچه شیر خود را خورد و آروق زد.

14. the baby fussed all night
بچه تمام شب بی‌قراری می‌کرد. ...

مترادف baby

شخص ساده و معصوم (اسم)
babe , baby
کودک (اسم)
babe , baby , child , kid , infant , tike , bantling , trot , chit , tyke
طفل (اسم)
babe , baby , child , infant , brat , inexperienced person , tyke
نوزاد (اسم)
grub , babe , baby , newborn , hatchling , bambino , chick
بچه (اسم)
native , fellow , baby , child , kid , infant , chick , cub , bairn , chicken , brood , calf , chit , whelp
بچه کوچک (اسم)
tot , baby , kid , bambino , tad , little boy
نوازش کردن (فعل)
stroke , blandish , coax , baby , fondle , coddle , pet , pat , canoodle , cuddle , dandle

معنی عبارات مرتبط با baby به فارسی

(امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)
(گیاه شناسی) چشم آبی (nemophila menziesii از خانواده ی waterleaf)
افزایش زاد و ولد
(امریکا) متعلق به نسل بعد از جنگ جهانی دوم که دوران ازدیاد زاد و ولد در امریکا (baby boom) بود
(امریکا) کالسکه ی بچه، صندلی چرخدار بچه (baby buggy هم می گویند)
(امریکا) پیراهن خواب زنانه نازک و کوتاه
محل نگهداری کودکان پرورشگاه کودکان
پیانوی بزرگ (ولی کوچکتر از حد متعارف با طول پنج فوت)
عروسک خانه
قنداق
(در غیاب والدین) بچه داری کردن، از بچه های دیگران نگهداری کردن، للگی کردن، بچه داری کردن درغیاب والدینشان، از بچه نگاهداری کردن
کسی که در غیاب والدین (معمولا برای چند ساعت) از بچه مراقبت می کند، لله، دایه، بچه نگهدار
(پزشکی) نوزاد کبود، کودک مبتلا به سیانوز (که به خاطر خوب کار نکردن ریه یا قلب اکسیژن کافی دریافت نمی کند)، طب طفل ...

معنی baby در دیکشنری تخصصی

[سینما] مدل کوچک
[بهداشت] دوره پرزایی
[سینما] آرک کوچک
[کوه نوردی] زینِ بچه
[سینما] سه پایه کوتاه
[عمران و معماری] سیفون کمکی
[سینما] سه پایه کوچک - سه پایه کوتاه

معنی کلمه baby به انگلیسی

baby
• infant, very young child; honey, sweetie (term of endearment); childish person (slang)
• spoil, indulge; treat like a baby
• tiny, miniature, dwarf; babyish; pertaining to or resembling a baby
• a baby is a very young child that cannot yet walk or talk.
• some people use baby as an affectionate way of addressing someone; an informal use.
baby blue
• light blue color
baby blues
• (informal) blue eyes; postnatal depression that some women experience after giving birth
baby boom
• sharp increase in the birthrate of a nation; period of time characterized by an increase in the birthrate (esp. the years immediately following world war ii)
baby boomer
• person born during a baby boom, person born during a period of increased births (esp. during the post-world war ii period, 1946-1965)
baby bottle
• bottle used to feed a baby with infant formula or milk
baby buggy
• baby carriage, four-wheeled carriage in which a baby is transported
• a baby buggy is a small chair with wheels and handles, in which an infant can sit and be pushed around.
baby carriage
• stroller, wheeled carriage for babies
• a baby carriage is the same as a baby buggy; used in american english.
baby carrots
• small carrots, tiny carrots
baby catcher
• (slang) obstetrician
baby crib
• bed for a baby which has protective rails surrounding it
baby elephant
• young elephant
baby face
...

baby را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Darya
نوزاد کوچک
ice girl
baby(v) = give special care and attention معنی(روبه رو)

جمله ی نمونه (قسمت پایین)
don't baby him - he's old enough to look after himself
Mahdis
بچه
مجتبی عیوض صحرا
baby برگرفته شده از باوه است!
معنی: بُرنا،شاب،رسیده،تازه،نُونَوار،جوان!-
نازنین،زیبا،قشنگ،خوشگل(خوشمَل)،دوست داشتنی،خواستنی،گوگولی!
Faei
لوس کردن
سعیدی
خطاب:عزیزم
^_^
Baby as a verb means give special care and attention� and in persion it means توجه مراقبت کردن
For example)
I baby you
یعنی
من به تو توجه میکنم/من از تو مراقبت میکنم...
یا
جمله ی نمونه ی
don't baby him - he's old enough to look after himself
که معنیش میشه
از اون (انقدر)مراقبت نکن(بهش انقدر توجه نکن)اون به اندازه ی کافی بزرگ شده که خودش بتونه از خودش مراقبت کنه...
يار دلواري
You will love your bosom childern jonhe and soul your babyhood with a special feeling father in love you
تن جان کودکان خود را با عشق در اغوش خود میگیری و کودکان خود را با یک احساس ویژه پدر انه که عشق شما است ، دوست داشته باشید
يار دلواري
كودك👶🏻
You will hold her in your arms more than I do
I love you more than our son
بيشتر از من در آغوش خود خواهي گرفت 😍🥰😘
تو رو بيشتر از پسرمون دوست خواهم داشت🤩😋😉💋😘
متین خدایی
لوس کردن
M
نوزاد کوچک
امیرقاسم قندی
هم به معنای بچه و هم به معنای عزیز .
فرشتهِ عشق
نی نی ، کودک ، نوزاد
The son of our future
پسر آینده ما
سکینه رضائی
درسته به معنی عزیزم و جانمه اما گاهی به معنی دوشیزه و حتی داف هم هست.
I was holding this baby....
من این دوشیزه رو نگه داشتم...
...He loves babes and motorbikes
اون پسره عاشق داف ها و موتورسیکلته.
یونیک
baby spinach اسفناج تازه
سوسن
بچه ته تغاری خونه
رضا حیدری
بچه ؛ عزیرم ؛ مثل بچه رفتار کردن (با کسی)

# a newborn baby
# a baby elephant
# Oh baby, I love you
# The boys were now ten and twelve and didn't want their mother to baby them

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی baby

کلمه : baby
املای فارسی : بیبی
اشتباه تایپی : ذشذغ
عکس baby : در گوگل

آیا معنی baby مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )