برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1629 100 1
شبکه مترجمین ایران

Busy

/ˈbɪzi/ /ˈbɪzi/

معنی: مشغول، شلوغ، دست بکار، مشغول کردن
معانی دیگر: دست به کار، سرگرم، پرفعالیت، پر کسب و کار، پر رفت و آمد، پرتکاپو، پر جنب و جوش، پر مشغله، (تلفن) مشغول، (در مورد نقاشی و سایر کارهای هنری) دارای جزئیات زیاده از حد، مشغول کردن یا بودن، سرگرم کردن یا بودن، فضول، شلوه

بررسی کلمه Busy

صفت ( adjective )
حالات: busier, busiest
(1) تعریف: actively occupied; engaged.
مترادف: absorbed, active, engaged, engrossed, immersed, occupied, working
متضاد: free, idle, lazy, secluded, unoccupied
مشابه: industrious

- I'm busy at the moment, but I could call you back later.
[ترجمه میلاد] من در حال حاضر مشغول هستم ٬ اما بعد می توانم با شما تماس بگیرم
|
[ترجمه رستگار] در حال حاضر مشغول هستم ، اما بعدا میتونم باهات تماس بگیرم
|
[ترجمه ترگمان] فعلا سرم شلوغه، ولی بعدا بهت زنگ می‌زنم
[ترجمه گوگل] من در حال حاضر مشغول هستم، اما بعدا می توانم شما را صدا کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He's busy writing up his report.
[ترجمه محدثه] او مشغول نوشتن یک گزارش برای خود است
...

واژه Busy در جمله های نمونه

1. busy shops
دکان‌های شلوغ

2. busy street
خیابان پر رفت و آمد

3. busy as a bee
خیلی گرفتار،دارای کار زیاد،پر مشغله

4. a busy floral wallpaper
کاغذدیواری دارای نقش گل‌دار تنگ هم

5. a busy signal
بوق اشغال (تلفن)

6. to busy oneself with something
خود را سرگرم کاری کردن

7. keep busy
خود را سرگرم کردن،(خود را) مشغول نگه داشتن

8. he is busy leafletting
او سرگرم پخش اعلامیه است.

9. he is busy now
او اکنون سرش شلوغ است.

10. he was busy patching up another labor union
او مشغول سرهم بندی کردن یک اتحادیه کارگری دیگر بود.

11. he was busy planting a colony of germans in the valley
او سرگرم اسکان دادن آلمانی‌ها در آن دره بود.

12. i am busy writing a new dictionary
مشغول نوشتن فرهنگ جدیدی هستم.

13. mehri is busy until two p. m.
مهری تا ساعت دو بعدازظهر کار دارد.

14. she was busy playing with her dolls
...

مترادف Busy

مشغول (صفت)
busy , engaged , occupied , employed
شلوغ (صفت)
tumultuous , busy , disorderly , messy , noisy , unquiet , chock-a-block
دست بکار (صفت)
busy
مشغول کردن (فعل)
amuse , entertain , occupy , engage , busy , employ

معنی عبارات مرتبط با Busy به فارسی

خیلی گرفتار، دارای کار زیاد، پر مشغله
دست بکار، مشغول
فضول، ادم فضول، نخودهمه اش
دست بکار
علامت اشغال
مشغول
خود را سرگرم کردن، (خود را) مشغول نگه داشتن

معنی Busy در دیکشنری تخصصی

busy
[ریاضیات] اشغال، مشغول
[سینما] زمینه شلوغ
[ریاضیات] چرخه ی اشتغال سیستم
[ریاضیات] دوره ی اشتغال

معنی کلمه Busy به انگلیسی

busy
• occupy oneself
• occupied, engaged; taken, in use
• if you are busy, you are working hard or concentrating on a task, so that you are not free to do anything else.
• if you are busy doing something, it is taking all your attention.
• if you busy yourself with something, you occupy yourself by dealing with it.
• a busy time is a time when you have a lot of things to do.
• a busy place is full of people who are doing things or moving about.
• a busy road, station, or airport is one that is used by large numbers of cars, trains, or planes.
• when a telephone is busy, it is engaged; used in american english.
busy as a bee
• very busy, always working, very energetic
busy hours
• time of the day when one is occupied, time when one must work
busy schedule
• packed agenda, full itinerary, busy day
busy season
• time of the year which is popular, period of time during which there is a high amount of work to be done
busy signal
• noise heard on a telephone receiver when the desired line is being used
always busy
• constantly occupied; forever engaged (of a telephone line)
get busy
• start working energetically
keeping busy
• staying active, occupying oneself with various activities
please wait all the lines are busy
• taped message that is heard by people who are holding for an open line
very busy
• extremely busy, quite occupied, has a lot of work

Busy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

nastaran
گرفتار
Raheleh
معنی:مشغول بودن
...
you aren't free
...
مشغول شدن

Sara
گرفتار بودن ،درد داشتن
zahra.sa
مشغول بودن
نازي
مشغول
Amir
پر مشغله
łŁłЏΛ
Have a lot of work to do
ءءMoonika_alone
unavailable for immediate use
Amir
مشغولیت
Yekta
کار داشتن،مشغول بودن،گرفتار بودن،
fahimeh
پر مشغل مشغول بودن
Nima.r.f
مشغول کاری بودن
Nima.r.f
مشغول بودن در کاری
is typing
کار داشتن، مشغول بودن
Pr
مَشغول بودن
M
کار داشتن
H.a
مکان شلوغ و فعال از نظر مردم،ماشین ها،فعالیت ها و....
nazi
Dont have time now
پری
پرمشغله
Romi
فعالیت داشتن مشغول بودن درگیر یه کاری بودن ولی بیشتر به معنای مشغول بودن هستش
مهسا رضائی
پر مشغله
F
for example:
This is a busy day in the neighborhood.
معنی:امروز ،روز شلوغی در محله است.
معنی busy:شلوغ،مشغول.
N.n
شلوغ
Parmin
یعنی شما هیچکدوم نمیدونید معنایش چی میشه؟ واقعا که نوبرشه. معنایش میشه سر آدم شلوغ بودن واقعا که هیچی بلد نیستین
ستایش
پر مشغله
امیرقاسم قندی
مشغول بودن ، مشغول کاری بودن ، کار داشتن.
نسا
من فعلا مشغول هستم میشه از سر گرم هم استفاده کرد
عرشیا محمدی
مشغول بودن _ پر رفت و آمد _دست به کار
Kawyan'�'kord
مشغول
Sara Amirian
If you are busy you are working hard and have a lot of things to do
Really kings
معنی ::

مشغول بودن
uSER
یکی از معانی این کلمه "شلوغ" است.
busy shops
دکان های (مغازه های) شلوغ
busy street
خیابان شلوغ (پر رفت و آمد)
پرنیا
به معنی مشغول، کار داشتن، در حال انجام کاری و در پیام رسان به معنی مزاحم نشوید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی busy

کلمه : busy
املای فارسی : بیزی
اشتباه تایپی : ذعسغ
عکس busy : در گوگل

آیا معنی Busy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )