برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1432 100 1

Breast

/ˈbrest/ /brest/

معنی: سینه، پستان، نوک پستان، وجدان، افکار، هر چیزی شبیه پستان، سینه بسینهشدن، با سینه دفاع کردن
معانی دیگر: پستان (در پستانداران نر و ماده)، پستان زن یا مرد، چچو، ممه، آغوش، بر، کش، صدر، سینه ی حیوان، بخش پیشین و بالایی پیراهن و غیره، پیش سینه، هر چیزی که به سینه تشبیه شود، با سینه جلو رفتن (در شنا یا از میان جمعیت و غیره)، سینه کش رفتن، روی سینه خزیدن، مقابله کردن، روبرو شدن با، پیشرفتن، سینه سپر کردن، (مجازی) منبع خوراک، سرچشمه ی تغذیه (روحی و جسمی)، (کان شناسی) ته دالان معدن (که در آن مشغول حفاری هستند)، برابر

بررسی کلمه Breast

اسم ( noun )
عبارات: to make a clean breast of
(1) تعریف: the front part of the thorax; chest.
مشابه: heart

- The bird is primarily gray with a red breast.
[ترجمه ترگمان] این پرنده در درجه اول با سینه سرخ به رنگ خاکستری درآمده است
[ترجمه گوگل] پرنده عمدتا خاکستری با پستان قرمز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The soldier's breast heaved once more.
[ترجمه ترگمان] بار دیگر سینه سرباز بلند شد
[ترجمه گوگل] سینه سرباز یک بار دیگر شدیدتر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: either of two fleshy protuberances on the human chest, usu. more pronounced on females than on males, having a nipple at the center.
مشابه: bust

- She held the baby to her breast.
[ترجمه ترگمان] بچه را در آغوش گرفت
[ترجمه گوگل] او بچه را به سینه اش برگرداند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه Breast در جمله های نمونه

1. breast of lamb
(گوشت) سینه‌ی گوسفند

2. breast pocket
جیب جلو جامه

3. chicken breast
سینه‌ی مرغ

4. the breast of the sea
دل دریا

5. chimney breast
(انگلیس) برآمدگی دیوار در اطراف بخاری چوب سوز دیواری (یا شومینه)،سینه‌ی بخاری

6. breaded chicken breast
سینه‌ی مرغ (سرخ شده) پوشیده از خرده نان

7. beat one's breast
تظاهر به احساس غم یا گناه یا پشیمانی کردن،سنگ چیزی را بر سینه زدن

8. make a clean breast of
کاملا اقرار کردن،(گناه و تقصیر و سر و غیره) آشکار کردن

9. patriotism welled in my breast
عشق میهن در سینه‌ام موج می‌زد.

10. the bullet pierced hassan's breast
گلوله سینه‌ی حسن را سوراخ کرد.

11. women are screened for breast cancer
زنان را از نظر سرطان پستان مورد آزمایش قرار می‌دهند.

12. a bird with a yellow breast
پرنده‌ای با سینه‌ی زرد

13. he did not dare to breast the party's leader
او جرات نمی‌کرد در مقابل رهبر حزب ...

مترادف Breast

سینه (اسم)
bosom , bust , chest , breast , thorax
پستان (اسم)
breast , mamma
نوک پستان (اسم)
breast , nipple , pap , teat , papilla , tit , dug
وجدان (اسم)
breast , conscience , superego
افکار (اسم)
breast , thoughts
هر چیزی شبیه پستان (اسم)
breast
سینه بسینهشدن (فعل)
breast
با سینه دفاع کردن (فعل)
breast

معنی عبارات مرتبط با Breast به فارسی

پیش بند
استخوان سینه، عظیم قص
(به کودک) شیر پستان دادن (در مقابل شیر بطری دادن: bottle-feed)، با پستان شیردادن
روانشناسى : تغذیه پستانى
سنجاق کراوات
زره سینه، سینه بند اسب
شنای پروانه، شنای پاپیون، شنای پاپیون مسابقهی شنای پروانه
تظاهر به احساس غم یا گناه یا پشیمانی کردن، سنگ چیزی را بر سینه زدن
رجوع شود به: pigeon breast، قوزسینه، برامدگی عظم قصیااستخوان سینه
(انگلیس) برآمدگی دیوار در اطراف بخاری چوب سوز دیواری (یا شومینه)، سینه ی بخاری
اتش رشک در سینه اش مشتعل بود یا سینه اش را می گداخت
اوبه سینه خودزد
(پزشکی) سینه کفتری (پیش آمدگی جناغ سینه در اثر بیماری)، طب سینه کفتری، برامدگی جناه سینه

معنی Breast در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] جبهه کار،سینه کار جلورو یا پیشروی دریک جهت تقریبا افقی.به جبهه کاریک فضای آماده سازی یااستخراجی نیزگفتهمی شود .
[بهداشت] پستان
[نساجی] سیلندر کوچک عقب ماشین کارد پشم که الیاف را باز کرده و تحویل سیلندر بزرگ می دهد
[معدن] جبه هکار (معادن زیرزمینی)
[نساجی] میله جلو ماشین بافندگی ( که پارچه پس از رد شدن از کناره گیره ها از روی آن رد شده و توسط غلتک زبر پارچه پیچ بپائین کشیده می شود )
[بهداشت] تغذیه با شیر مادر - تغذیه با پستان
[نساجی] قسمت اولیه کارد پشم
[علوم دامی] نرده های سینه ای (در سیستم شیردوشی چرخشی)
[نساجی] غلتک زیر غلتک فشاری
[معدن] روش استخراج جبهه کاری (معادن زیرزمینی)
[زمین شناسی] شنای قورباغه
[عمران و معماری] ماسک - نقاب
[نساجی] استوانه اره ای کارد
[عمران و معماری] سینه بخاری - بدنه دودکش - سینه دودکش
[نساجی] سیلندر کوچک ا ...

معنی کلمه Breast به انگلیسی

breast
• chest; one of a pair of milk secreting organs in female humans; similar organ in some female mammals; similar undeveloped organ in human males; bosom, heart, soul
• face bravely, confront; come abreast of; stand before or against
• a woman's breasts are the two soft rounded fleshy parts on her chest that can produce milk to feed a baby.
• a person's chest can be referred to as his or her breast; a literary use.
• when someone experiences an emotion, you can say that they feel it in their breast; a literary use.
• a bird's breast is the front part of its body.
• if you make a clean breast of something, you tell someone the truth about yourself or about something wrong that you have done.
breast cancer
• malignant tumor found in a woman's breast
breast enlargement
• plastic surgery to increase breast size
breast feed
• when a woman breast-feeds her baby, she feeds it with milk from her breasts, rather than from a bottle.
breast feeding
• feeding the baby with the mother's milk
breast implant
• manufactured sac filled with saline or silicone gel which is surgically inserted to increase the shape of breast size or for breast reconstruction process after mastectomy
breast milk
• mother's milk, milk produced by a woman to be fed to her child through the breast
breast pocket
• the breast pocket of a man's coat or jacket is a pocket, usually on the inside, next to his chest.
breast self examination
• bse, method in which a woman palpates her own breasts in order to detect any lumps or swellings (as to find possible breast cancer) ...

Breast را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

erfan r
(خودمونی) ممه
safa
این همون سینه میشه. ب نظرم ممه با Boobs مطابق تره.
uSER
سینه، پستان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی breast
کلمه : breast
املای فارسی : برست
اشتباه تایپی : ذقثشسف
عکس breast : در گوگل

آیا معنی Breast مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )