برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1538 100 1
شبکه مترجمین ایران

agree

/əˈɡriː/ /əˈɡriː/

معنی: موافقت کردن، اشتی دادن، متفق بودن، درست کردن، موافق بودن، پسند امدن، ترتیب دادن، جلوس کردن، سازش کردن، تن در دادن به، هم رای بودن
معانی دیگر: قبول کردن، سازوار کردن یا بودن، ساز آمدن، هم داستان شدن، یکدل بودن یا شدن، با هم تطبیق کردن، با هم وفق دادن، توافق کردن، سازگار بودن، ساختن به، رضایت دادن، راضی شدن، (دستور زبان) از نظر صرفی با هم خواندن یا جور بودن، خوشنود کردن، ممنون کردن، مطابقت کردن، خشم کسیرا فرونشاندن، نائل شدن

بررسی کلمه agree

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: agrees, agreeing, agreed
(1) تعریف: to have the same opinion (often fol. by "with").
مترادف: accede, assent, coincide, comply, concur, correspond, square with
متضاد: clash, conflict, differ, disagree, dissent, protest
مشابه: accord, align, consent, consort, contract, hold, meet, see eye to eye, side with, subscribe, sympathize, tally

- I agree with my brother about most things.
[ترجمه kamyar] در بیشتر چیزها با برادرم موافقم
|
[ترجمه sed reza] من تو خیلی موضوع ها با برادرم هم عقیده ام
|
[ترجمه z] من و برادرم در بیشتر چیز ها با هم عقیده هستیم
|
[ترجمه الهه] من با برادرم در همه ی چیز ها هم عقیده هستم
...

واژه agree در جمله های نمونه

1. agree to do something
با انجام کاری موافقت کردن،کاری را قبول کردن

2. agree with someone
با کسی موافقت کردن،با کسی هم‌عقیده بودن

3. i agree with what you say
با آنچه می‌گویید موافقم.

4. some agree and some disagree
بعضی‌ها موافقند و بعضی‌ها مخالف.

5. we agree on the substance of your proposal but disagree on details
با اصل پیشنهاد شما موافقیم ولی در جزئیات اختلاف داریم.

6. onions don't agree with me
پیاز به من نمی‌سازد.

7. all right i agree
بسیار خوب موافقم.

8. the will to agree
تمایل به توافق

9. even though i didn't agree with him, i liked his candor
با آنکه با او موافق نبودم از صداقت او خوشم آمد.

10. he was necessitated to agree
او را وادار به موافقت کردند.

11. i was constrained to agree
ناگزیر شدم که موافقت کنم.

12. the accounts do not agree
حساب‌ها با هم نمی‌خواند.

13. a derivative architecture which does not agree with our traditions and climate
...

مترادف agree

موافقت کردن (فعل)
accede , acquiesce , consent , assent , agree , comply , approbate , accept , accord , go along , yea , conform , approve , come along , concur , homologate
اشتی دادن (فعل)
agree , accord , reconcile , conciliate
متفق بودن (فعل)
adhere , agree , hang together
درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
موافق بودن (فعل)
consent , agree , go along , string along
پسند امدن (فعل)
agree
ترتیب دادن (فعل)
agree , arrange , sequence , ordain
جلوس کردن (فعل)
agree , sit
سازش کردن (فعل)
agree , compromise , collude , complot , make a deal , reach an agreement
تن در دادن به (فعل)
agree , be given to
هم رای بودن (فعل)
agree , concur

معنی عبارات مرتبط با agree به فارسی

با انجام کاری موافقت کردن، کاری را قبول کردن
با کسی موافقت کردن، با کسی هم عقیده بودن

معنی agree در دیکشنری تخصصی

agree
[فوتبال] موافق بودن
[ریاضیات] سازگار بودن، یکی بودن، متحد بودن

معنی کلمه agree به انگلیسی

agree
• consent, concur; suit, fit
• if you agree with someone, you have the same opinion as they do about something.
• if you agree to do something, you say that you will do it.
• if you agree with an action or a suggestion, you approve of it.
• if two stories, accounts, or totals agree, they are the same as each other.
agree to differ
• consent not to agree, agree to disagree
agree together
• consent together
agree with
• concur with, share the same opinion with
all agree
• all consent, every one is in agreement
i agree
• correct, i share the same opinion
i quite agree
• i agree entirely

agree را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

zahra salehi
مطابقت دادن
مرجان میری لواسانی
کنار آمدن با چیزی ، ساختن با چیزی

llllll
موافق بودن
amirhossein
سازگار بودن - سازگار
mahtab
موافق بودن با کسی
Sajjad
سازش داشتن
مهدی ندافیان
پیمان بستن،معاهده بستن
شاهین حسینی راد
همخوانی داشتن
محدثه اخوان
موافق بودن با چیزی
محدثه اخوان
موافق بودن باچیزی
محدثه اخوان
ساختن با کسی
علی
توافق و آماده
محدثه فرومدی
همدل بودن
مینا عنایتی
هم عقیده بودن ، موافق بودن.
tinabailari
هم عقیده بودن ، موافق بودن
my father and I don't agree on very much 🧘🏻‍♀️
من و پدرم در مورد چیزهای زیادی هم عقیده نیستیم
روشنک درخشانی
If I want to be the technical manager of the kindergarten with my financial ability and your support, you will accept this support and agreement.
Honestly, before meeting you in person, this idea was in my mind for the future to realize it
اگر همراه ادامه تحصیل ،من بخوام با توانایی مالی خود و پشتیبانی و حمایت شما ،تاسیس و مسئول فنی مهد کودک مجهز عالی باشم این همراهی و موافقت را قبول میکنین
راستش را بخواهید قبل از آشنایی حضوری باشما این ایده در ذهن من ، برای آینده به تحقق بخشیدنش بود
حمزه امیری
به عهده گرفتن
and fulfilling a duty that one has agreed to do

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی agree

کلمه : agree
املای فارسی : اگری
اشتباه تایپی : شلقثث
عکس agree : در گوگل

آیا معنی agree مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )