برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1578 100 1
شبکه مترجمین ایران

afflict

/əˈflɪkt/ /əˈflɪkt/

معنی: رنجور کردن، ازردن، پریشان کردن
معانی دیگر: آزردن، مبتلا کردن، مصیبت زده کردن، دچار کردن، دامنگیر کردن

بررسی کلمه afflict

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: afflicts, afflicting, afflicted
مشتقات: afflictedness (n.), afflicter (n.)
• : تعریف: to cause physical or mental suffering to.
متضاد: comfort
مشابه: aggrieve, agonize, ail, anguish, annoy, beset, cloud, discomfort, distress, gnaw, harass, harm, hurt, oppress, pain, plague, scourge, torment, torture, trouble, vex, visit, wrench

- The flu afflicts many people every year.
[ترجمه Fahime] آنفولانزا هرساله افراد زیادی رامبتلا می کند
|
[ترجمه ترگمان] آنفولانزا هر سال افراد زیادی رو درمان می کنه
[ترجمه گوگل] آنفلوآنزا هر ساله بسیاری از مردم را آلوده می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه afflict در جمله های نمونه

1. There are two main problems which afflict people with hearing impairments.
[ترجمه ترگمان]دو مساله اصلی وجود دارد که افراد را با نقص شنوایی پریشان می‌کند
[ترجمه گوگل]دو مشکل اصلی وجود دارد که افراد مبتلا به اختلالات شنوایی را تحت تأثیر قرار می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Famine and war still afflict mankind.
[ترجمه ترگمان]قحطی و جنگ هنوز بشریت را پریشان می‌کند
[ترجمه گوگل]قحطی و جنگ هنوز هم انسان را تحت تأثیر قرار می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Of Headaches and Painkillers Headaches afflict millions of people every day.
[ترجمه ترگمان]از سردرد و سردرد، سردرد روزانه میلیونها نفر را پریشان می‌کند
[ترجمه گوگل]سرماخوردگی و درد مفاصل سر درد هر روز میلیون ها نفر را تهدید می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Other nasty details afflict specific balanced-budget proposals, but I think enough has been said to make the point.
[ترجمه ترگمان]جزئیات زننده دیگر شامل طرح‌های مربوط به بودجه متوازن است، اما من فکر می‌کنم به اندازه کافی گفته شده‌اس ...

مترادف afflict

رنجور کردن (فعل)
afflict
ازردن (فعل)
annoy , hurt , mortify , rile , afflict , fash , aggrieve , ail , vex , goad , prick , irk , irritate , harry , grate , harrow , gripe , nark , grit , lacerate , peeve , tar
پریشان کردن (فعل)
agitate , stress , confound , distract , afflict , ail , discompose , dishevel , disturb , faze , nonplus , tousle , oppress , disperse

معنی afflict در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] رنجورکردن، ازردن، پریشانکردن، مبتلا کردن

معنی کلمه afflict به انگلیسی

afflict
• distress; cause suffering, torment, torture
• if you are afflicted by pain, illness, or a disaster, it affects you badly and makes you suffer; a formal word.

afflict را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مرتضی بزرگیان
دچار مشکل کردن
محدثه فرومدی
دامن کسی را گرفتن
عماد
آزار دادن
Queen
تاثیر بد گذاشتن.bad affect
مرتضی
مبتلا شدن
Figure
گرفتار کردن
دچار کردن
درگیر کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی afflict

کلمه : afflict
املای فارسی : اففلیکت
اشتباه تایپی : شببمهزف
عکس afflict : در گوگل

آیا معنی afflict مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )