برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1466 100 1

acquainted

/əˈkweɪntəd/ /əˈkweɪntɪd/

اشنا، اگاه، مسبوق، باخبر

بررسی کلمه acquainted

صفت ( adjective )
مشتقات: acquaintedness (n.)
• : تعریف: having personal knowledge or familiarity (often fol. by "with").
مشابه: conversant, familiar

- I am not acquainted with his music.
[ترجمه ترگمان] من با موسیقی او آشنا نیستم
[ترجمه گوگل] من با موسیقی اش آشنا نیستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She and I became acquainted when we were working at the bank.
[ترجمه ترگمان] او و من وقتی در بانک کار می‌کردیم با هم آشنا شدیم
[ترجمه گوگل] او و من وقتی که ما در بانک کار می کردیم آشنا شدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه acquainted در جمله های نمونه

1. are you acquainted with my brother?
با برادرم آشنایی دارید؟

2. he soon became acquainted with the complexities of political life
به زودی با پیچیدگی‌های زندگی سیاسی آشنا شد.

3. he was not acquainted with modern farming
او از کشاورزی نوین اطلاع نداشت.

4. To be acquainted with the merit of ministry, we need only observe the condition of the people.
[ترجمه ترگمان]برای آشنایی با محاسن این وزارتخانه، ما تنها باید شرایط مردم را مشاهده کنیم
[ترجمه گوگل]برای شناختن شایستگی وزارتخانه، ما فقط باید وضعیت افراد را رعایت کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I am not personally acquainted with the gentleman in question.
[ترجمه ترگمان]من شخصا با این آقا آشنا نیستم
[ترجمه گوگل]من شخصا با نجیب زاده آشنا نیستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. I am acquainted of the facts.
[ترجمه ترگمان]من از حقایق اطلاع دارم
[ترجمه گوگل]من از حقایق آشنا هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

معنی کلمه acquainted به انگلیسی

acquainted
• familiar, close, intimate; knowledgeable, informed, aware
• if you are acquainted with someone, you know them slightly but they are not a close friend.
acquainted himself with
• got to know, became familiar with
become acquainted
• become familiar, get to know
get acquainted
• meet, be introduced to; become knowledgeable; get to know

acquainted را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مریم لندن
شناختن یا آشنایی داشتن با کسی

knowing or being familiar with a person
مهندس میرشمس
آشنا شدن،آشنا کردن
Negino
ریختن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی acquainted
کلمه : acquainted
املای فارسی : اکقواینتد
اشتباه تایپی : شزضعشهدفثی
عکس acquainted : در گوگل

آیا معنی acquainted مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )
شبکه مترجمین ایران