برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

عضو

/'ozv/

مترادف عضو: آلت، اندام، ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم، جهاز

برابر پارسی: اندام، هموند، هم پیمان
عضو آجیل
پسته
عضو آکادمی
آکادمیسین
عضو از کار افتاده و بی حال
لس
عضو اصلی تنفس
ریه
عضو بالانشین
سر
عضو بدن
اراب
عضو بعضی حیوانات
دم
عضو پا
ران
عضو پر زور
بازو
عضو پر کار
دست
عضو پرنده
بال
عضو پرواز
بال
عضو پرواز پرنده
بال
عضو پروازی
بال
عضو پرکار بدن
دست
عضو پریدن
پر
عضو پیچ در پیچ بدن انسان
روده
عضو پیچ درپیچ شکم
روده
عضو تپنده
قلب
عضو تفنگ
ماشه
عضو تنفس
ریه
عضو تنفس ماهی
ابشش
عضو تنفسی
نای
عضو تنفسی ماهی
آبشش
عضو تکلم
زبان
عضو تیم فوتبال
بک
عضو درونی بدن
کلیه
عضو دستگاه گوارش
روده
عضو دهان
زبان
عضو دونده
پا
عضو راه
پا
عضو راه رفتن
پا
عضو راه رو
پا
عضو راهی
پا
عضو رهرو
پا
عضو رونده
پا
عضو سخن گفتن
لب
عضو سخنگوی
زبان
عضو سخنگویی
زبان
عضو سفره نوروزی
سیب سرخ
عضو سیرابی
نگاری
عضو شامه
استیک
عضو شنای ماهی
باله
عضو شنوایی
گوش
عضو شکار عقرب و مار
نیش
عضو صورت
لب
عضو فعال
دست
عضو فعال بدن
دست
عضو گوارشی
مری
عضو گوش
نرمه
عضو مرغ
ران
عضو مشترک انسان و خودرو
دنده
عضو مشترک انسان و ماشین
دنده
عضو ناطق
زبان
عضو هیات دولت
وزیر
عضو کوچک و بزرگ گوارشی
روده
عضو یا وابسته به یک حزب
ارگان
این عضو مرغ کاربرد زیادی در آشپزی و طبخ غذاهای گوناگون دارد
ران
ورزشکاری که عضو تیم ملی ورزشی است
ملی پوش
ین عضو مرغ کاربرد زیادی در آشپزی و طبخ غذاهای گوناگون دارد
راغب
از ارکان بانک ها که از 8 عضو تشکیل شده است•
شورای عالی
برآمدگی و تورم عضوی از بدن در اثر بیماری | جراحت یا کوفتگی
اماس
Ali
Member
شهریار آریابد
" هموند " ، هموند سازمان = عضو سازمان ، هموند نگرمند = عضو ناظر ، هموندی = عضویت ، هموندان = اعضا
پارسی را پاس بداریم
پیوسته، پیوسته شده


نام نویسی   |   ورود